تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

سیگار به فیلتر رسیده را پکی زد و به آجرهای دیوار کشید و خاموش کرد. کوچه‌ای بن‌بست در خیابان وصال شیرازی. آرام تا سر کوچه رفت و نگاهی به دور و بر انداخت، بوی کله پاچه از کله پاچه‌ای وصال به در و دیوار و جوب و پنجره‌ها می‌خورد و خواهی نخواهی وسوسه‌ات می‌کرد بری یک چشم و بناگوش بزنی و بیای. همیشه فکر می‌کرد اگر انقلاب نشده بود روبن به جای کله پاچه هنوز داشت عرق می‌فروخت و به جای وسوسه‌ی تو رگ زدن چشم و بناگوش هوس می‌کردی لبی تر کنی و یک دل سیر دواخوری.

آرام آرام برف می‌بارید و سپیدی برف با سفیدی موهای جوگندمی‌اش در هم می‌شد و گویی هزارساله بود. سیگاری دیگر روشن کرد، پک عمیقی زد و از بینی بیرون داد، منتظر بود، منتظر رفیقی که با هم رفاقت را از بر بودند و همیشه می‌گفت عمر این رفاقت قد عمر کسی که درختای دانشگاه تهران را کاشته و معشوقی که وصالش دست نداد و آواره‌اش شد.

پکی دیگر زد، عمیق‌تر، سیگار را سنگین دوست داشت و می‌گفت سیگارای خودمان از همه سنگین‌تره. سالها مشتری بهمن سوییسی بود و غیر از آن اگر می‌کشید خلط می‌آورد. قدم زنان تا چهارراه رفت و نگاهی به راست و چپ انداخت، چپ دکه‌ی روزنامه فروشی بود و چند عابر که حین راه رفتن نگاهی هم به تیتر روزنامه‌ها و مجله‌ها می‌انداختند، تیتر می‌خواندند و فقط تیتر می‌خواندند. در راست سینما عصرجدید بود و کنتاکی فروشی قدیمی، سینما عصرجدید را دوست داشت و کلی خاطره از دوران شکوه این سینما. آن روزها که فیلم‌های برسون، تارکوفسکی، آیزنشتاین، دیوید لینچ، کیارستمی را روی پرده‌اش دیده بود.

تخت جمشید را آرام به سمت چپ رفت، هرچه بیشتر می‌رفت کمتر می‌رسید، سر و صداها از همه جا به گوش می‌رسید، چند جوان از آن سمتِ در حال دویدن به سمتِ او بودند. اولی: برو برو دارن میان ... .دومی : برگرد، کجا داری می‌ری دیوونه؟ دختری زیبا  که شالگردن بسته، آل استار به پا داشت به سویش می‌دوید. دختر: امید، کجا بودی؟ بابک رو گم کردم، محمد می‌گه با بقیه تو دانشگان، درو بستن، گارد جلویه دره، لباس شخصی‌ها رفتند تو، یه سریشونم دارن میان اینطرف، کجا داری میری؟ بیا... .

دست اسفندیار را گرفت و به دنبالش کشاند، چهارراه وصال را به چپ و به سوی تقاطع ایتالیا رفتند، نرسیده به تقاطع جوانی که در حال دویدن به سویشان می‌لنگید گفت : برگردین بچه‌ها، از سمت کشاورز دارن میان، برگردین، میزنن.

اسفندیار: بریم سمت شارضا؟ دختر: نه، اونجام هستن. دختر به سمت چهارراه وصال برگشت و دوید. اسفندیار : ندا. ندا: بیا، چرا واستادی؟ اسفندیار هم شروع به دویدن کرد: کجا بریم؟ ندا: ولیعصر کجاست؟ اسفندیار: اونجا نیستن؟ ندا: نمی‌دونم. اسفندیار ایستاد. رضا: تو چته؟ علی‌یار: اگه اونجام باشن چی؟ زهرا: چه می‌دونم بالاخره یه جایی می‌ریم دیگه، رضا وانستا دارن میان. اسفندیار: بیا بریم پیش روبن. ندا: نه. اسفندیار: ندا اونا همه جا هستن، نمی‌ذارن کسی سالم از این دور و بر در ره.

ندا لحظه‌ای وسط خیابان میان بوی اشک‌آور و باتوم به چشم‌های اسفندیار خیره شد، اسفندیار این نگاه را خوب می‌شناخت، ینی اعتماد، ینی عشق، ینی تا آخر راه با هم. به سوی عرق فروشی روبن دویدند، اسفندیار هنگام عبور از چهارراه چشمش به سربازانی سیاه پوشی افتاد که داشتند از دور، میدان فلسطین را به سوی چهارراه وصال می‌آمدند. صدای تیرهوایی و شلیک سنگین ژ3 گوش را کر می‌کرد.

عرق فروشی روبن نبش اولین کوچه پس از چهارراه وصال به سمت انقلاب بود. کوچه‌ای بن‌بست که خاطرات اسفندیار هیچگاه نتوانست از آن عبور کند. ته کوچه بن‌بست ماند. پرسه‌های عاشقانه‌اش از همین کوچه شروع می‌شد و تا انتهای راه یک پاکت بهمن سوییسی تمام می‌کرد.

عرق فروشی بسته بود، اسفندیار دور و برش را نگاه کرد و در خانه‌ی کنار مغازه را زد، پس از لختی روبن سرش را از پنجره بیرون آورد با لهجه ارمنی: کیه؟ اسفندیار عقب رفت تا روبن بتواند ببیندش: منم روین. روبن : واستا اومدم. ندا: هیچ وقت فکر نمی‌کردم پناهنده همچین آدمی بشم. روبن در را باز کرد: بیاین تو  بچه‌ها، من سالها پیش امروز تو دیروز دیدم.

اسفندیار و ندا وارد راه پله شدند و روبن در را پشت سرشان بست. روبن : خوبین؟ اسفندیار: دارن می‌رسن، می‌شه اینجا بمونیم؟ روبن: خونه‌ی خودتونه، بیاین بالا. خانه‌ی روبن چیدمانی ساده اما فاخر داشت، اصیل ایرانی. باده فروشی روشن دل که به شغلش جور دیگری نگاه می‌کرد و به قول خودش طبیب روح مردم بود.

ندا روی صندلی نشسته بود و خیره عکس حضرت مریم را که فرشته‌ای مسیح را در آغوشش می‌گذاشت نگاه می‌کرد . اسفندیار کنار پنجره ایستاده، گوشه‌ی پرده را کنار زده و بیرون را نگاه می‌کرد. هر دو با صدای روبن نگاهش کردند: نترسین، به اینجا کاری ندارن. برایشان در استکان کمر باریک چای ریخته بود و در کنارش قندانی پر از توت خشک. با لبخندی مهربان چای را تعارفشان کرد و کنارشان گذاشت.

ندا: نگران بابکم، نکنه بگیرنش. اون سر پر شوری داره، اسفندیار: نترس، باهوش‌تر از این حرفاس. اما می‌دانست که چقدر دلداریش باسمه‌ای و شبیه شوخی‌ست، بیرون از خانه‌ی روبن کشتارگاه بود، مامورها نه اسمت را می‌خواستند نه رسمت را، گلوله سوالشان بود و جوابشان خون. غروب رسید، زردی خورشید چهره‌هایشان را محزون‌تر از حقیقت نشان می‌داد. صدایی نبود، نه میان آن سه، نه میان خیابان و جلادان و قربانیان.

میان اسفندیار و وجدانش نبردی بود که تنها برای عشق و رفاقت درمی‌گرفت. بابک، تنها رفیق عمرش بیرون از این خانه‌ی گرم  و امن با ماموران گارد ضد شورش دست و پنجه نرم می‌کرد و اسفندیار با حضور در کنار ندا خودش را خیانتکاری رفیق فروش می‌پنداشت.

اسفندیار : می‌رم دنبالش. ندا: ها؟ اسفندیار اورکت سبز ارتشی‌اش را از روی صندلی برداشت: می‌رم دنبال بابک. روبن: بچه نشو اسی، معلوم نیس اون بیرون چه خبره. اسفندیار: نترس ، چیزیم نمی‌شه. ندا: منم میام. اسفندیار: تو بمون پیش روبن، تنها می‌رم، یه نفره درروش راحت تره. ندا: برگشتن که دو نفرین. اسفندیار به چشمان ندا نگاه کرد، جوابی نداشت، داغ عزیزی پیشاپیش وحی‌اش شده بود. ندا بغض کرد و بسوی پنجره رفت.

خیابان ساکت بود و خلوت، خبری نبود. اسفندیار سیگاری روشن کرد، پک عمیقی زد و به آنسوی خیابان دوید، هوا رو به تاریکی می‌رفت و انگار آسمان هم قصد سیاهپوشی برای بچه‌های خونین خیابان‌ها را داشت. طالقانی را بسوی قدس دوید. قدس خلوت و تاریک بود، از نرده‌های دانشگاه بالا رفت و آرام پرید، سکوت تنها همراهش بود، به طرف در اصلی دانشگاه حرکت کرد، از تو در توی ساختمانها می‌رفت، خیابان اصلی را امن نمی‌دانست هرچه بیشتر می‌رفت بیشتر خبری نبود.

در اصلی در تاریکی شام جهنم چون دروازه‌ی دوزخ بود، هیچ رد و اثری از کسی نبود، نمی‌دانست خوشحال باشد یا غمگین، مطمئن یا مضطرب، هر یک را برمی‌گزید تغییری در شرایط حاصل نمی‌شد. از دانشگاه خارج شد و شاه رضا را به طرف تقاطع وصال آرام و با احتیاط رفت، خبری نبود، گرد مرگ به شهر پاشیده بودند.

وارد وصال شد، تنها چیزی که به یادش ماند صدای ایست بود و فرار و دردی سوزان در پای راستش، سقوط، برخورد پیشانی‌اش با جدول... . چهار ماه بعد در جریان هجوم مردم به زندانها دوباره خیابان دید، نور خورشید، چهره‌هایی جز نگهبان و بازجو و پزشک زندان. مردم پرجوش و خروش به همه جا سرک می‌کشیدند و باک از احدی نداشتند.

وقت دیدار بود، قلبش تحمل آن همه شادی را نداشت، تمام خیابان بهار را با خود می‌گفت و می‌خندید تا به خانه‌ رسید، خانه‌ی ندا و بابک. خانه‌ای که در آن رشد کرد، سواد آموخت و عاشق شد. وقت آن بود که بابک را در آغوش گیرد، سر به شانه‌اش بگذارد و دل سیر از این دوری و عذاب و شکنجه بگرید، پیشانی ندا را ببوسد، دست بر موی سیاه و لطیفش بکشد و در چشمانش بهشت را نظاره کند.

خاله رعنا نشانی قبر بابک را داد و گریست، همان روز نحس که ندا و بابک را کمتر از ساعتی گم کرده بود، گلوله ای قلب بابک را شکافت، رفقا به داخل دانشگاه می‌برندش و همانجا جان می‌دهد. خونش می‌ریزد روی سنگفرش دانشگاه تهران.

اما ندا کجا بود؟ گریه‌ی خاله شیون شد، شیونی نه از خبر، که از بی‌خبری. عرق فروشی روبن را آتش زده بودند، اما خانه سالم بود و هیچ فرقی با آنروز نداشت. روبن با بغض حرف می‌زد، با هر جمله یک قلپ عرق می‌خورد تا بی‌پروا سخن بگوید:

نصفه شب که شد بی‌قراری کرد، گفت می‌خواد بیاد دنبالت، می‌گفت حتمن یک بلایی سرت اومده، با بدبختی آرامش کردم، فکر کردم راضی شده، از راه پله پشتی رفتم تو مغازه تا بساط فردا را مهیا کنم، یک ساعتی طول کشید، برگشتم خانه دیدم نیس. اسی به خدا قسم زدم بیرون، تا صبح کل خیابونای دور و برو گشتم، به قرآنت قسم به انجیلم قسم فکر کردم منصرف شده و نمی‌ره بیرون ... .

گریه راه صدایش را بست، اسفندیار سرش گیج می‌رفت، بلند شد، اورکت سبز رنگش را برداشت و به دوش انداخت و بسوی در رفت، همه جا را سیاه می‌دید، پوتینش به پا کرد و خم شد بندهایش را ببندد که تعادلش را از دست داد، کله پا شد و یازده پله را سقوط کرد.

سی سال از آن روز گذشت، اما اگرها رهایش نکردند، اگر بابک و ندا را گم نکرده بود، اگر ندا بابک را گم نکرده بود، اگر من خودم گم نکرده بودم، اگر آنها خودشان را گم نکرده بودند، به دنبال بابک به دانشگاه نمی‌رفت، اگر تیر نمی‌خورد و دستگیر نمی‌شد، اگر ندا از خانه‌ی روبن بیرون نمی‌رفت، اگر روبن حواسش را جمع می‌کرد، اگر اگر اگر... .

بابک آرام در مزارش خفته، اما ندا کجا بود؟ روز آخر و چشمها و بغض ندا را خوب به یاد داشت. پس از سی سال هنوز برای دیدار رفیق و معشوق به چهارراه وصال می‌آمد، شیرینی فرانسه سرجایش بود، هنوز یکی از نشانه‌های دهه‌های قبل بود که سرجایش بود، چارراه وصال هم بود، بلکه یاران وفا کنند و رخ بنمایند.

 

تقدیم به همه کسانی که در خرداد ۸۸ به دنبال آزادی بودند
و آنهایی که خونشان بر خیابان ریخته شد.

| لينک ثابت |  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 1:8    | 

علیلطفی، سینما جمهوری، اسفند 87 / عکس از حمیدرضا علاقه‌بند

عکس از حمیدرضا علاقه‌بند

قرارمون دم سینمای سوخته، همان سینما که چیزی ازش باقی نمونده. / بهرام بیضایی

| لينک ثابت |  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 2:23    | 

دجال محصول سال 2009 و به کارگردانی لارس فون تریه به راستی شباهت عجیبی با آثار تارکوفسکی دارد. سکانس‌های ابتدا و انتهای فیلم و مخصوصن سکانس زیر دوش آب کاملن به فیلم آیینه شبیه است. نماهای سیاه و سفید، صحنه‌های اسلو موشن و تن موسیقی که گویی با سکانس‌ها به رقص در می‌آید. شاید کسی نباشد که فیلم آینه را دیده باشد و هنگام دیدن این صحنه‌ها به یاد این فیلم نیفتند.

فیلم از سکانس نزدیکی زن و شوهر در خانه شروع می‌شود، زن و شوهر آنقدر مست هم آغوشی هستند که به آنچه در اطرافشان می گذرد آگاهی ندارند. بطری‌های آب و اجسام روی میز به آرامی به زمین می‌افتند، و قطرات آب که تحت احاطه نور سفید به مانند مرواریدهای درخشان می‌مانند به اطراف پرتاب شوند. باد پنجره را باز می‌کند و قطرات برف همانند صحنه‌ای باشکوه از یک نمایش تئاتر به خانه سرازیر می‌شوند.

در محیط خاکستری خانه دانه‌های سفید برف مثل کرم شب تاب می‌درخشند. کودک خردسال این زن و مرد مجذوب دانه‌های برف می‌شود، خود را به پنجره می‌رساند، پا به بیرون می‌گذارد تا زیبایی برف را بیشتر درک کند، تعادل خود را از دست می‌دهد و همراه با عروسک کوچکش از بالای ساختمان چند طبقه به زمین می‌افتد، برف سفید از خون جمجمه خرد شده بچه سیاه می‌شود، تصویر هنوز سیاه و سفید است.

فیلم به جر مقدمه و موخره خود سه قسمت دارد به نام های غم، درد و یاس که به ترتیب نمایش داده می‌شوند. قسمت آخر نقطه اوج داستان است و بسیار تاثیر گذار از لحاظ مضمونی، دو قسمت اول از لحاط بصری فوق العاده‌اند. هر چند تقلید از فیلمساز فقید جماهیر شوروی در گرفتن نماها احساس می‌شود ولی در جای خود ابدائاتی هم دارد.

فیلم در کل دو بازیگر دارد، در نقش شوهر ویلیام دافو و نقش زن شارلوت گینزبرگ که برنده بهترین هنرپیشه زن از جشنواره کن شد. هر دو این بازیگرها بازی‌های فوق العاده‌ای از خود به نمایش گذاشته‌اند ولی گینزبرگ به دلیل پیچیدگی‌های شخصیتش در فیلم هنرنمایی بی‌سابقه از خود نشان داده. البته نقش در ابتدا به اوا گرین پیشنهاد داده شده، ولی در آخر او به خاطر مسائل جتجال برانگیز و حاشیه‌ای پیرامون شخصیت و خود فیلم از پروژه کنار رفت.

فارغ از تمام این مسائل فیلم به نکات قابل توجهی اشاره کرده و این مفاهیم را به خوبی در داستان ساده فیلم گنجانده است. فیلم هم می‌تواند به عنوان اثری روانشناختی مورد بررسی قرار گیرد و به عنوان اثری سورئال با پیشینه‌های فلسفی و تاریخی. پایان فیلم بسیار تاثیر گذار است و شما را وادار به تفکر در جریانات مطرح شده در فیلم می‌کند. بینندگان این فیلم معمولن به دو گروه تقسیم می‌شوند، آنهایی که بعد از تماشای فیلم شیفته آن می شوند و یا آنهایی که به شدت از آن منزجر می‌گردند.

هم اکنون که فیلم را می‌بینیم شاید تصور اینکه فرد دیگری در این نقش بازی می‌کرد مشکل باشد. لارس فون تریه سالها قبل تصمیم به ساختن این فیلم گرفته بود ولی به دلیل ابتلا به افسردگی از ساخت این فیلم انصراف داده بود. این فیلم را گروهی حاصل دوران پس از افسردگی فون تریه می‌دانند و عده‌ای اتفاقن این فیلم را حاصل تفکرات یه ذهن بیمار می‌دانند. 

| لينک ثابت |  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 1:36    | 

انتظار ندارم اوضاع را درک کنی. تو هیچ چیز ندیده‌ای و حتا اگر سعی کنی نمی‌توانی این اوضاع را تجسم کنی. اینها آخرین‌ها هستند. امروز خانه‌ای سرجایش است و فردا دیگر نیست. خیابانی که دیروز در آن قدم می‌زدی امروز دیگر وجود ندارد. حتا آب و هوا دایمن در حال تغییر است. یک روز آفتابی است، یک روز ابری. یک روز برف می‌بارد و روز بعد مه آلود است. گرم، سرد، بادی، ثابت. مدتی سرمای سخت و بعد امروز وسط زمستان، بعدازظهر روشن و عطرآگین است، طوریکه می‌شود با یک بلوز هم از منزل خارج شد.

اگر در شهر زندگی کنی یاد می‌گیری که هیچ چیز بی ارزش نیست. چشمهایت را مدتی ببند بچرخ و به چیز دیگری نگاه کن. آنوقت می‌بینی چیزی که در برابرت بوده ناگهان ناپدید شده است می‌دانی، هیچ چیز دوام ندارد. حتا اگر فکرهایی درباره چیزی در سر داشته‌ای نباید وحشتت را در جستجویش تلف کنی. در شهر، ما دائمن با تاثیرات حسی دگرگون کننده بمباران می‌شویم، هزاران انسان در حال گذر سریع، ترافیک سنگین، فعالیتهای بی‌شمار، تابلوهای فروشگاه‌ها، آگهی‌ها همه توجه ما را جلب می‌کنند.

بقا در چنین جهانی بدون شکل دادن به نیروی عقلانی امکان پذیر نیست. شهرنشین به جای قلب، با سر -عضوی که از بقیه‌ی اعضا کمتر حساس است و از عمق شخصیت کاملا دور است - واکنش نشان می‌دهد. شهرنشین آدمی است اهل بخیه و دلزده، و با اتخاذ نگرشی محتاطانه، حتا انزجار آور نسبت به دیگران از درگیر شدن با احساسات از یک طرف یا بی‌اعتنایی از طرف دیگر خود را حفظ می‌کند. زیمل.

کشور آخرین‌ها اثر بنجامین پل استر نویسنده معروف امریکایی که به جرات می‌توان از او به عنوان یکی از چهره‌های شاخص گونه‌ی ادبیات شهری و پست مدرن نام برد . پل استر در این کتاب همانند دیگر آثارش به موضوع شهر و گمگشتگی انسان در آن پرداخته و این دو عنصر را به یکی از پایه‌های اصلی داستانها‌ی خود تبدیل کرده است. البته خود استر این طور عنوان کرده که شهری که در این رمان به آن اشاره شده همان شهر نیویورک، زادگاهش است اما با کمی توجه متوجه می‌شویم که در واقع توصیف شهرهای امروزی است. که نیویورک یک ابر شهر است. 

کشور آخرین‌ها از جمله اثار پست مدرن استر است. این نویسنده وضعیت انسان معاصر در عصر عدم قطعیت‌ها و حوادث ناشناس را به خوبی درک کرده است. شخصیت‌های او سرگردانی‌های زندگی امروزی در کلان شهرها را تجربه می‌کنند. درگیری‌ها و مصائبی که آدمیان در عصر حاضر در جای جای کره خاکی با آن دست و پنجه نرم می‌کنند. داستان‌های استر اغلب درباره‌ی خیابان‌ها، ساختمانها و اتاق‌هاست. و شخصیت‌ها رابطه‌ی هویتیشان را با فضایی که در آن وجود دارند شکل می‌دهند.

در واقع خیابان یکی از پیش پا افتاده‌ترین فضاهای شهری است که شخصیت‌های رمان استر ساعات زیادی از زندگی خود را در آن می‌گذراند. خیابانهای شهر همه جا هستند و هیچ دو خیابانی یکسان نیست. خیابان‌ها بدترین هستند چون درخیابان آدم در معرض هرگونه اتفاق و ناراحتی است. بنابراین تاثیر انسان از خیابان‌های شهر در هر لحظه‌ی مشخص تکه تکه، پراکنده و محدود است.

نشانه‌هایی نظیر توجه به عناصر زندگی شهری، عناصر جزیی زندگی روزمره، بحران فرهنگ مدرن و تراژدی فرهنگ، تقابل فرهنگ ذهنی، عینی و... سبب شده که زیمل را پست مدرن بدانند. زیمل پیوندهای ناگسستنی بین شهر و مدرنیته می‌یابد. شهر مدرن از نظر او جایی است که در آن فضای آشنایی به حاشیه رانده و فضای غریبگی ایجاد شده است، نتیجه‌ی آن توسعه‌ی فضاهای غریبگی و کاهش فضا های آشناست. شهر مدرن، جایی است که ارزشها دگرگون شده، نا امنی‌ها افزایش یافته و واقعیت‌های آشنا اضمحلال پیدا کرده است.

در کشور آخرین‌ها ما به جای توده‌ای از آدم‌های زنده با توده‌ای از اجساد مرده روبرو هستیم که دولت نقش جمع آوری آنها را از گوشه و کنار خیابان به عهده دارد. در این‌جا تمام افراد تجربه مرگ و نیستی را به حقیرترین شکل آن تجربه می‌کنند. مردم در اینجا مثل قدیم‌ها آرام در رختخواب یا در نظافت و امنیت بیمارستان با زندگی وداع نمی‌گویند. بلکه هر جا که باشند، می‌میرند یعنی بیش‌تر در خیابان‌ها. منظور فقط دونده‌ها، پرنده‌ها و اعضای کلوپ مرگ نیستند بلکه ابعاد گسترده‌ای از جمعیت است. نیمی از مردم بی‌خانمان‌اند و جایی برای ماندن ندارند بنابراین به هر طرف بچرخی با جسد مردگانی روبرو می‌شوی که در پیاده‌روها، کنار درها و در خود خیابان‌ها افتاده‌اند.

شهر در اینجا مکان نومیدانه‌ای است که تولید مثل انسانها در آن رو به پایان است و همان طور که برای زاد و ولد نیاز به پول و سلامتی است متوجه می‌شویم که شهر فاقد این نیرو برای ادامه زندگی است. در واقع امید به زندگی بین شهرنشینان از بین رفته است و یا رو به نابودی است. به طور کل رمان‌های استر حوادث فاجعه آمیزی را روایت می‌کنند که زندگی را در هم می‌ریزند و آمال و آرزوها را نابود می‌کنند و انسان در این رمان کسی است که در عصر عدم قطعیت‌ها و عدم یقین‌ها دستخوش بازی سرنوشت است. او آدم‌های خود را در تند باد حوادث رها می‌کند تا چرخش‌ها و گزینه‌ها را روایت کند.

انتظار ندارم اوضاع را درک کنی. تو هیچ چیز ندیده‌ای و حتی اگر سعی کنی نمی‌توانی این وضع را مجسم کنی. این‌ها آخرین‌ها هستند امروز خانه‌ای سر جایش است و فردا دیگر نیست. خیابانی که دیروز در آن قدم می‌زدی امروز دیگر وجود ندارد. حتا آب و هوا دائمن در حال تغییر است چشم‌هایت را مدتی ببند بچرخ و به چیز دیگری نگاه کن، آن وقت می‌بینی چیزی که در برابرت بوده ناگهان ناپدید شده است.

استر نویسنده‌ای است که در آثارش نفرت خود را از شهر و شهرنشینی به خوبی بیان می‌کند . او در کشور آخرین‌ها به مظاهر مدرنیته و شهرنشینی به شدت تاخته و با توجه به نوع نگاهش، مصائب کلان شهرها را با روشی قابل لمس ارائه می‌کند. این اثر ظاهرن جهان دیگری را توصیف می‌کند که با جهان واقعی ما متفاوت است. شهری سراسر دگرگون شده در دنیایی دیگر که هیچ قرابتی با دنیای کنونی ما ندارد. شهری وحشتناک و عاری از هر گونه سرزندگی و شادابی اما در حقیقت این شهر استعاره‌ای است از دنیای مدرن ما است.

خود او درباره ی کتابش می‌گوید: "شهری که آنا به آن سفر کرده، شهری است که ما سالهاست درآن زندگی می‌کنیم اما آنقدر به آن عادت کرده‌ایم که آن را نمی‌بینیم." شهرها همچون گرداب‌هایی ظاهر می‌شوند که بی‌هیچ ترحمی ساکنان خود را به اعماق می‌کشانند. انسان در این رمان ، انسان معاصر است که همواره در حسی از بی‌اعتمادی و وحشت روزگار می‌گذراند.

همانطور که زیمل در کلان شهرش گفته است آدمی تحت شرایطی خاص خود را در میان توده‌های کلان شهر تنهاتر و گمشده‌تر از هر جای دیگر حس می‌کند. این حس بی‌شک روی دیگر همان آزادی است. شهر جایی است که آزادی‌های زیادی به انسانها عطا کرده اما برایش محدودیتها و زندان‌های جدیدی را به ارمغان آورده است. شهر جایی است که منجر به تحریکات عصبی می‌شود که خود ناشی از تغییر سریع و بی‌وقفه محرک‌های بیرونی و درونی است و همانطور که در کشور آخرین‌ها می‌بینیم مردم به این درد گرفتار شده اند.

آنها حتا برای خلاص شدن از این وضعیت عضو کلوپ مرگ می‌شوند و خود خواسته قاتلان خود را با روشی که خود انتخاب می‌کنند می‌میرانند. همانطور که در این جهان جادویی و به شدت حقیقی پل استر می‌بینینم همیشه حرکت از جهان ذهن به سوی جهان بیرون صورت می‌گیرد. افرادی با تمرکز بر بخشی از حیات انسان کنترل خود را بر تمام هستی و زندگی از دست می‌دهند و قدرت خروج از حیات بسته‌ی ذهن خود را ندارند، کسانی هستند که در درون یک فضا گرفتار و زندانی شده‌اند . و همانگونه که زیمل می‌گوید این گسست عین و ذهن ویژگی دنیای جدید و مدرن است. نهایت این بیگانگی ذهن و عین، تنهایی انسان است، تنهایی ابدی. در حقیقت تعامل بین فضای عینی و ذهنی، در کشور آخرین‌ها به هم ریخته است.

به طور کلی اصلی ترین موضوعی که از کشور آخرین‌ها با توجه به نظریه کلان شهر زیمل می‌توان استنباط نمود از خود بیگانگی انسان مدرن و تنهایی او در میان خیل عظیمی از هم نوعانش و حس بی‌اعتمادی که به آنها دارد است. با توجه به دیدگاه‌های زیمل و استر انسان کلان شهری دو خصوصیت دارد : یک احساس بلازدگی یا دلزدگی که طبق آن، او تحریک پذیری خود را در قبال محرک‌های تند و پیچیده و فراوان از دست می‌دهد . همه چیز برای او در زمینه‌ای خاکستری اتفاق می‌افتد. آنچه بر ذهن او جاری است تنها عقلانیت صرف اقتصادی است.

حالت دوم آزادی است. او در کلان شهر این فرصت را می‌یابد تا رفتاری متفاوت از دیگران در پیش گیرد و فردیت خود را دنبال کند. هر چند این آزادی که مهمترین ارزش دنیای مدرن بود امروزه در حال از بین رفتن است. با خواندن کتاب‌های استر متوجه خواهید شد که داستان‌های او با یک اتفاق ساده و یا یک اشتباه تصادفی شروع می‌شود و در نهایت به یک معضل و پیچیدگی بزرگ تبدیل می‌شود. شهر هزار تویی نشان داده شده که هیچ راه فراری از آن وجود ندارد و شهرنشین خود را محصور شده در بین سنگ و آهن.

ساختمانهای بلند، گذرگاههای تنگ و تاریک، انواع آلودگی‌ها با تعداد زیاد آدم‌های سرگردان می‌یابد و حرکتی به سمت کم شدن و نابودی را تجربه می‌کند. نابودی در سرزمینی بی‌نام و نشان و در زمانی مبهم. نمی‌دانی کجایی و حتا نمی‌دانی برای چه اینجایی، اما سخت در جریان زندگی تقلا می‌کنی. از این خیابان به آن خیابان می‌روی ، از این خانه به آن خانه و از این رنج به آن رنج. در کشور آخرین‌ها ما به وضوح بیهودگی انسان مدرن، جان باختن مناسبات انسانی و بی‌توجهی مدنی را می‌بینینم. در واقع این کتاب داستانی است درباره‌ی یک کشور شهر و جهان رو به نابودی ما. چقدر جهان نئو نوآر پل استر به این‌ روزهای ما که در ایران زندگی می‌کنیم نزدیک است.

| لينک ثابت |  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 14:15    | 

چین با پيشی‌گرفتن از فرانسه، در رتبه‌ اول كشورهای استقبال‌كننده از «آواتار» قرار گرفت. 1328 سالن سینما در بزرگترین کشور کمونیستی جهان مجموع فروش كلی فیلم جنجالی جیمز کامرون در اين كشور به 144 ميليون دلار رساند.

| لينک ثابت |  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 12:3    |