دو مرد در قطاری هم سفر بودند. مرد اول میپرسد: آن بسته توی بار چیست؟
مرد دوم جواب میدهد: مکگافین. اولی میپرسد: مکگافین چیست؟
دومی میگوید: وسیلهای برای شکار شیر در تپههای اسکاتلند. اولی میگوید: ولی در تپههای اسکاتلند که شیر پیدا نمیشود. و مرد دوم پاسخ میدهد: پس آن هم مکگافین نیست.
[هیچکاک همیشه استاد، مصاحبه فرنسوا تروفو با آلفرد هیچکاک]
شاید شمار کسانی که این مطلب را میخوانند و تا قبل از این نامی از «مکگافین» نشنیده بودن خیلی زیاد باشد. سِر آلفرد هیچکاک استاد بیچون و چرای ژانر تعلیق و دلهره در تاریخ سینما است. از اهم فنونی که برای ایجاد دلهره در تماشاگر بنیاد نهاد یکی هم مکگافین بود.
چیزی مبهم و به ظاهر پر رمز و راز و در باطن تو خالی که در غایت داستان فاقد اهمیت است. ولی داستان را شروع میکند و شخصیتهای داستان حول آن شکل میگیرند. سبب میشود تماشاگر با داستان ارتباط برقرار کند. کارش ایجاد تعلیق و انتظار در مخاطب است.
زود هم یا از اهمیت میافتد یا بکلی از داستان بیرون میرود. در پایان فیلم، تماشاگر عادی «عام» هنوز خیال میکند داستان مکگافین را تعقیب میکند. حال آنکه شخصیتهای داستان مدتهاست دارند کار دیگری میکنند که اصلن و ابدن هیچ ربطی به مکگافین ندارد.
پیروان راستین هیچکاک ثابت کردند که مکگافین نه فقط به سینمای دلهره که آن را میتوان در خیلی از جاهای دیگر استفاده کرد. آدمکشان داستان برادر تارانتینو یا همان «کوئینتین مقدس» در فیلم پالپ فیکشن به دنبال کیفی هستند که هیچ کس نمیداند تویش چیست.
بعد از کلی تیراندازی و کشت و کشتار، آدمکشان کیف را صاحب میشوند. یکی از آدمکشان (جان تراولتا در نقش وینست وگا) کیف را باز میکند. نوری از درون کیف ـ کیفی که بعد از این همه سال از ۱۹۹۴ تا الان نفهمیدیم درونش چه بود ـ بر چهره جان تراولتا میتابد و او لبخندی حاکی از کامیابی بر لب میآورد.
این کیف و محتویات درونش همان مکگافین استاد هیچکاک است که کوئینتین مقدس در فیلم داستان عامه پسند از آن به بهترین شکل ممکن استفاده کرده است.
دی ماه سال ۱۳۸۳ غروب دم تئاتر شهر بودیم. من و سعید و دونفر دیگر. رفتیم تیاتر حرفهایها را ببینیم. نویسنده: دوستا کواچویچ و کارگردان: بابک احمدی. طراح پوستر و بروشور هم بهارک حقوقی بود. تیاتری که بعد از این همه سال گوشهی ذهنم رسوب کرده است. هنوز هم مرا به فکر کردن دربارهاش وادار میکند.
نمایشنامهی حرفهایها به زندگی یک نویسندهی یوگسلاو در دوران حکومت تیتو و پس از مرگ وی پرداخته است. کواچ نویسندهای است که در زمان حکومت تیتو از مخالفان سرسخت رژیم کمونیستی بود و پس از مرگ وی توسط دولت جدید به سمت ریاست انتشارات دولتی منصوب شد. او در این سمت وظیفهی کتابهای هنری و ادبی را برای چاپ بر عهده دارد ولی برخوردش با فردی ناشناس، او را در مورد ضرورت وضیفهاش به تردید میاندازد... .
نقش اول این تیاتر را رضا کیانیان بازی میکرد. بقیه رفقا هم احمد ساعتچیان، مریم سعادت و محمود اکبرشاهی بودند. زیر عنوان حرفهایها توی یک جفت پرانتز نوشته بودند: (یک کمدی غمگین)
محل اجرا هم قشقایی، سالنی معرکه. خیلی از کارهای بیادماندنی عمرمان را آنجا دیدم. شبیهه سالن سایه. ای وای اسم سایه که مییاد یاد شبنم خانم طلوعی میافتیم. قهوه تلخ. هجوم نسوتالگیا اَمونم بریده. با قهوه تلخ زندگی کردیم. با همهی آن دیوانههای لعنتی.
از سیاسی نوشتن حالم بهم میخورد. دوست دارم فقط سینمایی و تیاتری بنویسم. ولی افلاطون میگوید: "انسان موجودی است ذات سیاسی" پس میتوانیم نتجیه بگیریم که نفس کشیدن انسان هم از روی سیاست است؟ حالا سیاستی ذاتی.
شخصن افلاطون را معلم اول میدانم. و خودم را شاگرد مکتبش. افتخار میکنم که شاگرد افلاطون هستم. و جمهور -ش را بارها و بارها خواندهام. به نظرم آدمها دو دسته هستند: "کسانی که که جمهور افلاطون را خواندهاند و آنها که نخواندهاند." میدانید معلم اول به دموکراسی اصلن اعتقاد نداشت که؟
بمونم زیر خاک
بهتره از اینه که از ترس برم زیر لاک
سروش لشکری
به گزارش ایسنا به نقل از خبرگزاری مهر: آژانس خبری شینهوا ازجزیرهای دورافتاده در شرق چین به نام سوچو اعلام کرده است که روزنامهی کیهان چاپ تهران در روزهای آینده طی چاپ یک مقاله و با انتشار عکسی دست به افشاگریهای بسیار گسترده خواهد زد.
و چهرهی کریه استکبار جهانی و امپریالیسم جهانخوار را نشان خواهد داد. امپریالیسم که تازگیها چهرهی کریه خود را با چهرهای دلفریب و اغواگر عوض کرده در صدد است تا بار دیگر با تروای جدید به جنگ فرزندان اسلام، انقلاب و ایران بیاید.
در عکس روبرو تعدادی از جاده صافکنهای امپریالیست را مشاهده میکنید که چند روز پیش در مقابل دادگاه انقلاب و مجلس شورایاسلامی دست به تجمع و ایجاد مجلس لهو و لعب کرده بودند که با هوشیاری بچههای این آب و خاک عملیاتشان ناکام ماند. سردمداران امپریالیسم در دور باطل خود به این نتیجه رسیدهاند که باید برای براندازی جمهوریاسلامی / حکومت ایران روشی جدید را جایگزین روشیهای عقب افتادهی قبلی نمایند. به همین مناسبت جنگی جدید را بر علیه اسلام و ایران به راه انداختهاند. اسم رمز این جنگ هزارهی سومی هم «حقوق بشر و حقوق زنان» است.
ولی امپریالیسم و جادهصافکنهایش بدانند که ما آنها را اسگل خواهیم کرد. و این بار هم مثل ۲۸ سال قبل باز از ما شکست خواهند خورد. آنها که درصدد هستند از مطالبات حقوق زنان به بیکنی و سوتین در تهران برسند بدانند که به هیچ خواهند رسید.
یکی از جادهصافکنهای امپریالیست به نام نازلی کاموری که نام خود را به سیبیل طلا تغییر داده است در پیغامی گفته است: این زنها با طبل شما نمیرقصند. آخر یک نفر به این ضعیفه بگوید: در دِهات شما (دنیای مدرن) مگر با طبل میرقصند؟ آخر ضعیفه آن چیزی که با آن میرقصند تنبک است. البته تنبک با طبل یک کم فرق دارد. طبل را در جنگ میزنند و تنبک را برای عیاشی و فسق و فوجور. برای مجالس لهو و لهعب، برای شبنشینیهای سکولارها.
دشمن فکر میکند ما هیچ نمیفهمیم ولی ما از همهی اسرار دشمن آگاه هستیم. و خیلی چیزها را میدانیم. اینکه فرح کریمی همان فرح دیبا است. که سالها پیش نام مریم رجوی را برای خود انتخاب کرده بود. دشمن خیلی خر است. این اسمها بنا بر موقعیت جغرافیایی استراتژیکی انتخاب میشود. مریم رجوی برای فرانسه، فرح کریمی برای هلند، فرح دیبا برای ... . اسمها بهانه هستند. ما خیلی چیزها را میدانیم.
اینکه یک خط فرضی از تهران تا آمستردام، به واشنگتن میرسد. اینکه در پشت همهی این شعارهای دهان پرکن به اصطلاح حقوق بشر و حقوق زنان، امپریالیست است که میخواهد دین ما را، ایمان ما را، عشق ما را، وطن ما را، قلب ما را، انقلاب ما را، اسلام ما را، شرف مارا ، ناموس ما را و ایران ما را از بین ببرد. ولی ما تا آخر ایستادهایم.
پانوشت:
:: این متن از شهر سوچو در شرق چین ارسال شده و به مرور در حال تکمیل است.
:: قابل توجه کسانی که آیکیوشان در حد جلبک است: کلیه آدمها، رویدادها و صحنههای این پست ساخته و پرداخته خیال است، هر گونه تشابهی با آدمها و رویدادهای واقعی مطلقن تصادفی است.
[پرستو دوکوهکی ۹ مارس ۲۰۰۶] حواسمان باشد، هی میخواستم درباره چيزی بنويسم اما ترديد داشتم. کامنت بینامی که گذاشته شد، ترديدم را برطرف کرد برای نوشتن.
روز سهشنبه يکی از دعوتشدگان به ميزگرد وبلاگنويسان به من تلفن میکند که: «برنامهی ميزگرد از راديو پيام پخش شده. برگزارکنندگان چه کسانی هستند؟ مشکوک است!» بماند که فک من تا روی زمين کش آمد، میگويم: «خيلی اين کار راديو عجيب بوده و برگزارکنندگان کسی غير از خودمان نيست.»
خوب يادم است سه سال پيش را که همهی دوستان و همفکران علیرضا علویتبار گرفتار شده بودند؛ هرکدام به نوعی. اما او آزادانه حرف میزد، گفتوگو میکرد، درس میداد و مشکلی برايش پيش نمیآمد. و سؤالهای بیشماری که همراه با تهمت به طرفش شليک میشد: «دستت با آنها توی يک کاسه است که نگرفتهاندت؟»
و علویتبار که میگفت: «میخواهند من را بسوزانند.» با دامن زدن به شک وابستگی، تا حالا خيلی از همبستگیها گسسته شده. کاش حواسمان به اين نکتهها باشد. کامنتگذار عزيز و مهربان نمیدانی چقدر دلم گرفته از اين بابت. خوشحالم که اين را برايم نوشتی تا من هم اين پست را بنويسم.
[حسین درخشان ۹ مارس ۲۰۰۷] چرا شادی صدر؟ تنها یک توجیه میتوانم برای شرکت آدمهایی مثل شادی صدر و محبوبه عباسقلیپور در اجتماع جلوی دادگاه انقلاب پیدا کنم:
از چندوقت پیش معلوم نیست چه کسی توی سر این خانمهای عزیز انداخته که کسانی میخواهند بین این دو گروه سکولار و اصلاحطلب فعال زن اختلاف بیندازند و از این راه تیشه به ریشهی اصل جنبش زنان ایران بزنند.از آن موقع به این طرف، فشار زیادی بخصوص روی زنان اصلاحطلب آمده است که خودشان را با سکولارها متحد نشان بدهند و نه تنها هرجور اختلافی را رد کنند، بلکه اصلا وجود این انشعاب را هم منکر شوند.
البته بیچارهها بخاطر اینکه با مشارکتیها رابطهی نزدیکی دارند زیر این اتهام هم هستند که نفوذی جمهوری اسلامیاند و در واقع برای این درست شدهاند که رژیم خودش را از شر جنبش مزاحم زنان خلاص کند. این هم دلیلی مضاعف برای اینکه مجبور باشند برای رد این اتهام حتی بیشتر از سکولارها ریسک کنند و مرزبندیشان را با هستهی محافظهکار قدرت نشان بدهند.
برای همین است که به نظرم آدمی مثل شادی صدر یا محبوبه عباسقلیزاده که مشغول زمینهسازی برای نوشتن منشور زنان ایرانی اند، میروند جلوی دادگاه انقلاب جمع میشوند تا به دادگاهی شدن دوستانشان که بیشتر هم از جنبش سکولار هستند اعتراض کنند. برای اینکه نشان دهند که با رقبایشان از جنبش سکولار هیچ مشکلی ندارند و همه در یک تیم هستند. و همین ابراز همبستگی باعث دردسرشان شده است.
وگرنه شادی صدر کجا و اعتراضهای خیابانی هخایی کجا.
تا حالا فکر کردهاید چه کسانی دارند منافع اجتماعی (گروه و دستهشان) را به یک حق تبدیل میکنند؟ برای مثال وقتی گروهی سود شخصیشان در انتشار مجلات مستهجن است تلاش میکنند تا این سود شخصی را با استناد به حقوق مندرج در بندهای اول و دوم منشور حقوق بشر یعنی حق" آزادی بیان" مشروع و معتبر جلوه دهند.
امپریالیسم سعی میکند همه چیز را مشروع نشان دهد. شبیهه طعم کوکاکولا. که در هر کشوری بنا بر ذائقهی مردم آن کشور طعمش فرق میکند. مزهی کوکاکولا توی آمستردام با مزهی کوکاکولا در تهران خیلی فرق دارد. مثل مکدونالد.
یکی از نخستین کسانی که امنیت ملی را تعریف کرده است. والتر لیپمن، پژوهشگر آمریکایی است. او میگوید: یک ملت وقتی دارای امنیت است که در صورت اجتناب از جنگ بتواند، ارزشهای اساسی خود را حفظ کند و در صورت اقدام به جنگ بتواند آن را پیش ببرد. در تعاریف کلاسیک امنیت ملی همواره فرض بر وجود تنازع و برخورد است. حالا چه کسی میآید میگوید: ایران سلاح اتمی نمیخواهد؟
فرشته یا فاحشه
زن در آثار صادق هدایت: بوف کور
"یک زن هوسباز که یک مرد را برای شهوترانی، یکی را برای عشقبازی و یکی را برای شکنجه دادن لازم داشت. گمان نمیکنم که او به این تثلیث هم اکتفا میکرد، ولی مرا قطعا برای شکنجه دادن انتخاب کرده بود."
صادق هدایت - بوف کور
زن در بوف کور به دو صورت حضور دارد. اثیری و لکاته. زن اثیری، فرشته آسا، ساکت و خاموش است. مظهر کمال در زن است. نمادی از زن کامل و دور از دسترس است. لکاته زنده است. او عکسبرگردان اثیری است. حرکت میکند، حرف میزند، «فاسقهای جفت و طاق» دارد. قابل دسترس است. و از شکنجه دادن شوهرش - راوی داستان - لذت میبرد:
"...آن هم چه فاسقهایی که اسمها و القابشان فرق میکند، ولی همه [مانند] شاگردکلهپز بودند. همه آنها را به من ترجیح میداد... میخواستم طرز رفتار، اخلاق و دلربایی را از فاسقهای زنم یاد بگیرم ولی جاکش بدبختی بودم که همه احمقها به ریشم میخندیدند. اصلا چطور میتوانستم رفتار و اخلاق رجالهها را یاد بگیرم؟ حالا میدانم چطور آنها را دوست داشت چون بیحیا، احمق و متعفن بودند... ."
زن اثیری به همان دلیل که مظهر کمال است به عنوان یک انسان وجود خارجی ندارد. او کامل ولی ساکت و بیروح است:
"...برای من اودر عین حال یک زن بود و یک چیزماوراءبشری با خودش داشت. قلبم ایستاد. جلوی نفس خودم را گرفتم. میترسیدم که نفس بکشم و او مانند ابر یا دود ناپدید شود. سکوت او حکم معجزه را داشت مثل این بود که یک دیوار بلورین میان ما کشیده بودند... . ...نه، اسم او را هرگز نخواهم برد. چون دیگر او با آن اندام اثیری، باریک و مهآلود متعلق به این دنیای پست درنده نیست. نه، اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم... ."
رجالهها و لکاتهها خوب به هم میآیند. غرض از رجالهها (برخلاف تصور معمول) صرفا عناصر فاسد و ضداجتماعی نیست، بلکه مجموعه کسانی است نه کاملاند، نه (برخلاف راوی داستان) به دنبال کمال میگردند. و یکی از عناصر مهم در تمیز آنان رفتار و تمیلات جنسی آنان است:
"...بدون مقصود معینی از میان کوچهها، بیتکلیف از میان رجالههایی که همه آنها قیافه طماع داشتند و دنبال پول و شهوت میدویدند گذشتم. من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم چون یکی از آنها نماینده باقی دیگرشان بود: همه آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلتتناسلیشان میشد... ."
وقتی که راوی داستان میشنود که زنش - لکاته - اینک با پیرمردخنزپنزری (که او نیز عکسبرگردانی از خود راوی است) رابطه پیدا کرده چندان ناراحت نمیشود، چون او با همه نقصهایش از زمره رجالهها نیست:
"...ولی رویهمرفته این دفعه از سلیقه زنم بدم نیامد، چون پیرمرد خنزرپنزری یک آدم معمولی لوس و بیمزه مثل این مردهای تخمی که زنهای حشری و احمق را جلب میکنند نبود... ."
فرشته / لکاته یک روی متعالی و یک وجه نفرت انگیز یک زن واحد است. زنی که میتواند یا خوب باشد یا بد. زنی که فقط میتواند یا شوهرش را به آغوش بکشد یا دیگران را. نخستین برخورد ما با او در توصیف راوی از نقاشیهای تکراری و تغییرناپذیرش در روی قلمدانهاست و سپس در منظره پشت خانهاش، هنگامی که از سوراخ بالای رف به خارج مینگرد:
"...پیرمردی قوز کرده زیر درخت سروی نشسته بود و یک دختر جوان - نه، یک فرشته آسمانی - جلو او ایستاده، خم شده بود و با دست راست گل نیلوفری کبودی به او تعارف میکرد... نگاه میکرد بیآنکه نگاه کرده باشد. لبخند مدهوشانه و بیارادهای [یعنی: لبخند ناخودآگاهی] کنار لبش خشک شده بود، مثل این که به فکر شخص غائبی بوده باشد... ."
سپس راوی شرح دقیق و مفصلی از تاثیر وضع ظاهری فرشته یا دختر اثیری میدهد که موجودیت سحرآمیز و فوق بشری او را بخوبی ترسیم میکند:
"...چشمهای مهیب افسونگر، چشمهای که مثل این بود که به انسان سرزنش تلخی میزند. چشمهای ممضطرب ، متعجب، تهدید کننده و وعده دهنده او... این آینه جذاب... چشمهای مورب ترکمنی که یک فروغ ماوراءطبیعی و مست کننده داشت... گونههای برجسته، پیشانی بلند، ابروهای باریک به هم پیوسته، لب شهوتانگیز نیمه باز، لبهایی که مثل این بود که تازه از یک بوسه داغ طولانی جدا شده ولی هنوز سیر نشده بود... لطافت اعضا و بیاعتنایی اثیری حرکاتش از سستی و موقتی بودن او حکایت میکرد. فقط یک دختر رقاص بتکده هند ممکن بود حرکات موزون او را داشته باشد... ."
تاکید راوی بر زیبایی و جذابیت غیر عادی زن اثیری بیشتر به خاطر این است که همان غیر عادی بودن و اثیری بودن او را برساند، چون او نمیتواند باطن او را مسقیما ـ یعنی بر مبنای حواس ظاهری خود ـ توصیف کند. بنابراین شرح شکل و نگاه و لباس او با قضاوتهای غیرمسقیمی از ویژگیهای شخصیاش در میآمیزد تا با توصیف ظاهر او برداشت خود را از باطنش تقویت کرده باشد:
"...حالت افسرده و شادی غمانگیزش نشان میداد که او مانند مردمان معمولی نیست. اصلا خوشگلی او معمولی نبود. او مثل یک منظره افیونی به من جلوه میکرد. او همان حرارت عشقی مهرگیا را در من تولید میکرد. اندام نازک و کشیده با خط متناسبی که از شانه،بازو، رانها و ساقههایش پایین میرفت. لباس چین خوردهای پوشیده بود که قالب و چسب تنش بود. هرگز نمیخواستم او را لمس بکنم، فقط اشعه نامرئیای که از تن ما خارج و به هم آمیخته میشد کافی بود... ."
وقتی که راوی به دنبال او میگردد به این نتیجه میرسد که «او نمیتوانست با چیزهای این دنیا رابطه و وابستگی داشته باشد، مثلا آبی که او گیسوانش را با آن شستشو میداده بایستی از یک چشمه منحصر به فرد ناشناس، و یا غار سحرآمیزی بوده باشد» «او یک وجود برگزیده بود.»
بالاخره بعد از سه ماه یا دوماه و چهار روز فرشته را روی سکوی خانهاش مییابد. زن در حالی که «یک چیز موراء بشری با خودش» دارد و «چشمهای بیاندازه درشت او مثل گوی الماس سیاهی [است] که در اشک انداخته باشند» بدون اینکه یک کلمه حرف بزند، و انگار که «یک دیوار بلورین» بین او و راوی کشیده باشند روی تختخواب دراز میکشد و میمیرد، یا شاید اصلا «مثل اینکه چند روز بود مرده بود.» راوی جسد او را تکه تکه میکند، در چمدان میگذارد، به کمک پیرمرد قوزی دفن میکند، به خانه برمیگردد، تصویری را که از صورت زن کشیده بود با نقش روی گلدان عتیقه مقایسه میکند و میبیند عین یکدیگرند.
با خود فکر میکند که «آیا این نقاش قدیم، نقاشی که روی این کوزه را صدها، شاید هزاران سال، پیش نقاشی کردهبود همدرد من نبود؟» «بالاخره نقاشی خودم را پهلوی نقاشی کوزه» میگذارد، تریاک میکشد، «در یک حالت نیمه خواب و نیمه اغما» فرو میرود، و -چنانکه در فصل پیشین دیدهایم - به تجربه دیگری در روزگار قدیم باز میگردد. و در اینجا قصه اول – یعنی قصه راوی و فرشته - پایان مییابد.
در قصه دوم - قصه راوی و لکاته - راوی پس از آنکه نامی از «زن لکاته» میبرد، بدون این که او را توصیف کند حکایت مادر و پدر / عمویش را از قول دایهاش - شرح میدهد.
به روشنی معلوم است که صادق هدایت از روی عمد لکاته را توصیف نمیکند. پس از کشته شدن زن / لکاته و استحاله راوی به پیرمرد خنزرپنزری قصه دوم پایان میپذیرد و راوی - در حلقه ارتباطی دوم داستان - خود را دوباره در قرن بیستم - درست پس از دفن کردن چمدان حاوی تکههای بدن زن اثیری و بازگشت به خانه - مییابد، و در نتیجه دیگر هیچیک از وجوه زن وجود ندارد که از او صحبتی به میان آید، و لحظهای بعد هم داستان به آخر میرسد.
زن در بوف کور دوگونه است: یا بهشتی است یا دوزخی. یا فرشته است یا فاحشه.
در راه آزادی جز زنجیرهایمان چیزی برای از دست دادن نداریم. قبول ولی این دلیل نمیشود که به سرنگونی جمهوریاسلامی راضی باشیم. وقتی آشپزخانهی یک خانه هود (تهویه هوا) ندارد که دینامیت نمیگذارند خانه را بفرستند هوا؟ فقط آنهایی که ۲۸ سال است نتوانستهاند حکومت ایران را از بین ببرند در فکر براندازی (نرم و سخت) جمهوریاسلامی هستند.
این وسط هم یک مشت وطنفروش و خائن به ملت شدهاند جاده صافکن امپریالیسم و آتشبیار پروپاگاندای ضدایرانی. چرا؟ چون پدر جد وطنفروش بودهاند. پدرهایشان ایران را میخواستند به کمونیسم و سرزمین شوراها بفروشند. حالا اینها میخواهند ایران را به امپریالیسم، بوش و شرکا.
"سگ خامنهای را هم با هزارتا بوش و بلر عوض نمیکنم" چه کسانی مخالف این جمله هستند؟ و از برگشتن حسین درخشان به ایران و جنگیدنش (دفاع) ناراحت شدهاند؟ افرادی که از صمیم قلب برای فروپاشی حکومت ایران لحظهشماری می کنند. کسانی که پایین تنهی چنی و پرل را میبویند. آنهایی که توی مرام و عقیدهشان جایی برای سرزمین و دولت نیست.
رفقا! راه آزادی از وسط کاخ سفید نمیگذرد. از هلند هم نمیگذرد. از براندازی جمهوریاسلامی هم نمیگذرد. از پروپاگاندای ضدایرانی، شیرین عبادی، دیک چنی، ریچارد پرل، اکبر گنجی، رضا پهلوی، رامین جهانبگلو، حسین باستانی، فخرآور، تحکیم وحدت، نیکآهنگ کوثر، علی افشاری، محسن سازگارا، ابراهیم نبوی، مهرانگیز کار، میلانی، غزل امید، صدای آمریکا، رادیوفردا، هزارتا امثال اینها هم نمیگذرد. از راه فمینیستهای سکولار (نوچههای شیرین عبادی و مهرانگیز کار) و نئو رونشفکرهای ساکن تهران هم نمی گذرد.
رفقا! به خاطر داشته باشیم راه آزادی از وطنفروشی نمیگذرد. سیاهنمایی شما امنیتملی و تمامیت ارضی کشور را تهدید میکند. خواسته یا ناخواسته شدهاید پیاده نظام ارتش آمریکا.
حق خودمختاری و تعیین سرنوشت، حق دسترسی آزاد به ثروتها و منابع طبیعی، حق توسعه اقتصادی و سیاسی، حق زندگی در جهانی همراه با صلح و آرامش و در نهایت حق برخورداری از یک محیط سالم برای زندگی از جمله حقوقی است که باید به آنها برسیم ولی راهش براندازی حکومت ایران / جمهوریاسلامی نیست.
اینجا سرزمین ما است. سرزمین پدران و مادرانمان. سرزمین بچههایی که در خون خفتند تا ما بمانیم. سرزمینی که حتی با جهنم جمهوریاسلامی به بهشت آمریکا شرف دارد. سرزمینی که همت، باکری، چمران و صدها هزار جوان دیگر به خاطرش جان بر سر پیمان گذاشتند.
پانوشت:
:: خانم مهرانگیز کار و خانم شیرین عبادی! جنبش زنان ایران بعد از انقلاب یک نقطهی اوج داشت که شما و تمام نوچههای «سکولار»تان با روشهایشان هرگز نخواهند توانست تکرارش کنند. [رادیو زمانه: حسین درخشان]
:: برای کسانی که نخواندهاند، گزارش فرناز سیفی را از گفتگوهایش با مامور وزارت اطلاعات در هنگام بازجویی میآورم تا ببینید جمهوری اسلامی زمان لاجوردی با الان چه تفاوتی کرده است. [متن کامل]
مهربانی نیست
و آغوش بهشت تهی
خواستن و خواستن است و در پیش رو
برهنگی تلخ درد
و لنجزار خیانت
رفتار پیچیدهای دارد زمان
افسونگری به نهایت
و سراشیبی مجروح آواز
گنشجک،مدفون قرنهاست
و نفس نیلی شب
در کنار پاهای پر آبله
پندار پیچک چیست؟
در ساحل مردگان،
موی سپید فصل؟
گاهوارهی کبوتر خالیست
و در نظرگاه سحر
فرش ریگهای وحشت است
مسعود کیمیایی
زندگی،
شاید زدن رگ دست چپ باشد!
حمیدرضا علاقهبند
پاییز خاکستری ۱۳۸۵
اعماق یکی از خانههای ولنجک تهران
دو روز پیش تو همین شهر ما, چهارتا پسر دوازده ساله وقتی متوجه میشن که دختر یازده ساله همسایه تو خونه تنهاست با زور وارد خونه همسایه میشن و روی مبلی که دختر روی اون نشسته بود و تلوزیون نگاه میکرد، بهش تجاوز کردن.چی باعث میشه که پسر دوازده ساله - که بعید دور و بر اون پینس کوچیکش حتی مو هم در آورده باشه- این باور رو داشته باشه که وقتی دختری - دخترکی , زنی, موجود مونثی با یک سوراخ کوچک- جایی هست باید بره و بهش تجاوز کنه؟ [لینک به اصل مطلب]
این اتفاق در ایران نیافتاده بلکه در امریکا، در دل کفرستان غرب، همان جایی که داعیهی حقوق بشر، حقوق زنان و اتوپیای روشنفکران را دارد به وقوع پیوسته است. همان کشوری که بعضیها خودشان را جر میدهند تا بگویند آزادی هر هزار سال یک بار هم در آنجا نقض نمیشود.
این رویداد اگر در ایران افتاده بود فداییان «حقوق بشر» و «حقوق زنان» فریاد وا حقوق بشر، وا حقوق زنان سر میدادند: به خاطر جمهوری اسلامی است که این اتفاق فجیع روی داده و باید دخل جمهوری اسلامی را آورد. حالا که این ماجرا توی کفرستان غرب پیش آمده کک طرفداران حقوق بشر و حقوق زنان هم نمیگزد.
اگر در ایران به وقوع میپیوست صد هزار تا پتیشن، لوگو یک میلیون چیز دیگر (مصاحبه با رادیوهای خارجی، و...) درست میکردند و جار میزدند که ملت کجایید که توی جهان پر از صلح و صفا چهارتا پسر به یک دختر تجاوز کردند. حقیقت این است که پشت این همه شعارهای حقوق بشر و حقوق زنان (پشت پیراهن عثمان) که در ایران سر داده میشود پروپاگاندای ضدایرانی خوابیده است که با پول خود آمریکا از طریق سازمانهای به ظاهر بیطرف تولید میشود.
طرفداران حقوق بشر و حقوق زنان هم دانسته یا ندانسته آب به آسیاب پروپاگاندای ضدایرانی میریزند که یکی از اهدافش سیاه نشان دادن (سیاه نمایی) جامعهی ایران است. تا زمینه را برای حملهی نظامی امریکا به ایران آماده کنند. یک مرحله قبلتر از آن هم براندازی بدون خشونت جمهوری اسلامی است. در هر صورت براندازی حکومت ایران هدف اصلی ماجراست.
آنها که روح خود را به شیطان فروختهاند در صدد نابودی جمهوری اسلامی هستند. بعضیها هم عمدن و از روی قصد سروصدا میکنند تا به دردسر بیفتند (اطلاعات بهشان گیر بدهد) تا بتوانند پناهندگی بگیرند و از مزایای بیزنس جهانی حقوقبشر استفاده کنند. براندازی که حتمن این نیست که اسلحهی گرم دستت بگیری و راه بیفتی توی خیابانها، همین سیاه نشان دادن جامعهی ایران از صدهزار تا اسلحهی گرم هم بدتر است.
پانوشت:
:: سازمانهای جهانی، همانطور که خیلیها از جمله نگری و هارت در کتاب بینظیرشان Empire گفتهاند، تبدیل به ابزارهای اعمال قدرت آمریکا یا همان امپایر شدهاند، در لباسی ظاهرا بیطرفانه. از دیدهبان حقوق بشر بگیر تا سازمان ملل. هر جا آمریکا بخواهد از طریق آنها کارش را پیش میبرد و آنها هم زور ندارند جلوی بزرگترین منابع مالیشان که همانا آمریکا است بایستند. وا میدهند تا لااقل لذتش را، بقول آن جوک، ببرند. [حسین درخشان]
:: سیستم اطلاعاتی ایران و پروژههای هلندی، تا جایی که من در این چند ماه فهمیدهام، حساسیت سیستم اطلاعاتی ایران روی پروژههای هلندی چند دلیل مشخص دارد که شاید بعضیهایش برایتان تازه باشد. [متن کامل]
:: فریدام هاوس، موسسهی نزدیک به نومحاافظهکاران آمریکایی که ماموریت اصلیاش درواقع کمک به براندازی بدون خشونت حکومتهای مخالف آمریکا است، بخشی از پولهای مصوبهی هلند را برای پروژهی «گذار» دریافت کرده است. [لینک به اصل مطلب]
:: پستکلونیال بودن: چرا خمینی قهرمان من شده است. جدیدترین نوشتهی هودر
دیروز بر اثر یک اشتباه آوانگارد به همهی فرند لیستم توی جیمیل دعوتنامهی جیمیل فرستادم. حالا دارم دونه دونه به هر میلی که برایم فرستاده میشود و میگوید: بچه جان ما چند سال هست که جیمیل داریم. حالا تو به جیمیل ما دعوتنامهی جیمیل میفرستی. مینویسم دوستانی که بعد از این همه سال دعوتنامه جیمیل از طرف من به دستتان رسیده است از شما معذرت میخواهم.
نمیدانم شاید سرنوشت ایرانیها این بوده که همشون آواره باشند و ثمره چندین سال عشق و دوستی را یک شب تو مهرآباد سقط کنند.
به احترام استاد میایستیم و به همراه فرانسیس فوردکاپولا، جرج لوکاس و استیون اسپیلبرگ او را تشویق میکنیم. به احترام اویی که نابترین لحظات را به ما هدیه کرد.
به احترام آنارشی تراویس، به احترام بهمرگی لاموتا و همهی رفقای خوب استاد.
دیشب جمع بچههای نیویورک جمع بود. فرانسیس، جرج، استیو و مارتی. دار و دستهی نیویورکی.
هنوز هم آبروی سینمای جهان هستند، بچههای شرور نیویورک. در ضمن امسال همهی آن مجسمهها به رفقای ما رسید. فارست ویتاکر، انیو موریکونه، تلما اسکونمارکر و استاد. سال جالبی بود. خدایگان المپ فراموشمان نکردند.
به قول میممیم: "خوش به حال شوالیهی 4 کیلوئی طلایی که امشب به آرزوش میرسه و رو دستای استاد اعتبار میگیره. اما حيف اون سه تير خلاصي كه «تراویس» با دستای خونیش به شقیقهش شلیک کرد و اعضای به قول تو خنگول آکادمی نفهمیدن کی، چی رو كشت؟!"
:: عکسهای مراسم هفتاد و نهم یاهونیوز
"از معایب اسکار همین بس که آلفرد هیچکاک و مارتین اسکورسیزی تا به حال اسکار نبرده اند است."
حمیدرضا علاقهبند
در شب هفتاد و نهمین مراسمی که قرار است در کداک تیاتر برگزار شود دست به دعا بلند میکنیم و از خدایگان المپ صمیمانه میخواهیم که امسال هم مثل خیلی از سالهای گذشته به مارتین اسکورسیزی اسکاری تعلق نگیرد. کارگردان راننده تاکسی، گاو خشمگین و رفقای خوب به خاطر هیچ کدام از این سه فیلم از دید اعضای پیر و خنگ آکادمی لایق دریافت اسکار شناخته نشد. حالا به خاطر دپارتد میخواهند این همه سال بیمهری را یکهوع ماس مالی کنند.
پست فطرتها آن روزها که رابرت دنیرو راننده تاکسی و گاو خشمگین بازی میکرد کدام گوری بودید؟ شما باید بروید به مولن روژ اسکار بدهید شما را چه به ما؟ خنگولها هیچ وقت معنای خودویرانگری جک لاموتا در گاو خشمگین را نخواهید فهمید. هیچ وقت درک نخواهید کرد چرا راننده تاکسی آن سر و شکل را برای خودش درست کرد. امیدواریم امسال هم اعضای پیر و پاتیل آکادمی به سوگلیشان (استیوود) جایزه بدهند. و شرشان را از سر اسکورسیزی عزیز کم کنند.
در منظری از دریا سه نعش بر موج بود که به ساحل میآمد.
با اولین موج سهمگین نعش عشق به ساحل رسید.
زبان شیطان، دست بامداد محشر را بوسید و به آوازی آرام
داستانهای شیطانی خونآلود و عاشقانه خواند
که در همهی آنها قاتل رییس بود.
در آواز گفت:
رییس تنها دوست من است.
در قیامتزار دوم به نور فانوسی زرد جسد دیگرا را شناختم.
به شهادت جنگ، سرداری مظلوم بود.
در سکوت شوم نعشی آمد که بوی مرطوب مرگ من را به
شیشههای عطر میفروخت.
ما در گورستانی باستانی، مردانی به عشق خفته بودیم.
ما بیسنگ بودیم اما یکدیگر را میشناختیم و هنوز شما را باور میکردیم.
مسعود کیمیایی
میان این همه سانشاین، لاته، آیسپک، صورتهای برنزه شده، قرصهای ضدبارداری، رنگ سوتینها، بوی دیویدف، کنزو، لاگست. میان این همه اند کلاس دیگر کسی به یاد آن پسری نیست که توی جزیرهی مجنون جنازهی بیسرش را پیدا کردند.
خیلیها به خاطر ما شهید شدند تا ما زندگی کنیم. همت، باکری، زینالدین، جهانآرا، باقری، چمران... . اینها اسم اتوبانهای تهران نیست! اسم چندتا از آن بچههایی است که شهید شدند تا صدام حسین پا نشود بیاید در سعدآباد رقص عربی دخترهای ایرانی را تماشا کند! غیر از اتوبانهای تهران چند تا اسم دیگر از آن بچه ها را به خاطر دارید؟
وجدانهای بیدار جامعهی ما کجا هستند؟ عصرها در تهران توی یک کافهی بالای شهر (ویتکنگهای کافهنشین) با چند تا داف روشنفکر، گاهی اوقات برعکس، دور یک میز در هالهای از دود سیگار و بوی قهوه تلخ غرق هستند. شبها هم با یک آبجو عاشق یکی از آن دافهای روشنفکر میشوند و بعد با ودکا به پورنو می رسند.
به قول استاد: "اویی که این روزها در روزنامه ها با نام های تازه , به عنوان نوکر روزنامه , آن هم در روزنامه های عصا به دست می نویسد, یک زبان دیگر را نمی داند . بماند که قطعا زبان فارسی را نمی داند . نه سازی را تا به حال به دست گرفته , فیدل کاسترو را نمی شناسد, به عکس چه گوارا روی سینه و تی شرت خودش می گوید, داریوش.سینما رکس را نمی داند کجاست.سینماهای سوخته را نمی شناسد."
نئو رونشفکرها (نسل فست فود) نمیدانند سینما رکس کجا هست. ولی سینما فرهنگ جاده قدیم شمیران سانس آخرش را به خوبی میدانند. وجدانهای بیدار جامعهی ما را باید یا توی کافهها پیدا کرد یا توی رختخوابهای مچاله شده.
فیدل و چه که سهل هستند. نئو روشنفکرها نه همت را میشناسند و نه چمران را. نسل فست فود بهترین نام برای آنهایی است که خیلی چیزها را نمیدانند. آروزیشان این است که که اطلاعات بهشان گیر بدهد تا بتوانند در یکی از بنگاههای خبری جهان برای خودشان کار پیدا کنند. سقف آروزیشان این است که بشوند نوکر خارجیها.
دم هودر گرم که میگوید: " همین من بیخدای عرقخوار بینماز، با همین وبلاگ فیلتر شده... سگ خامنهای را هم با هزارتا بوش و بلر عوض نمیکنم. اگر حمله کنند برمیگردم و میجنگم.حالا شما خود دانید."
حسین درخشان: احتمال حمله به ایران به شدت جدی است و بهانهاش هم یکی برنامهی اتمی ایران است و دیگری دخالت در عراق. بی.بی.سی همین الان خبر داده که طرح این عملیات که بر مبنای آن قرار است تمام زیرساخت نظامی و هواپیمایی ایران مورد هدف قرار گیرد، کاملا آماده است و اهداف آن هم مشخص شدهاند.
اگر خامنهای میگوید خبری نیست برای این است که نمیخواهد به عنوان رهبر مردم را بیش از این بترساند. همین که اجازه داده محسن رضایی بیاید در تلویزیون و آن هشدارها را بدهد کافی است. واقعا بیشرمی است که تمام دنیا دارد بخاطر دو بهانهی کاملا دروغ، آمریکا را در این ماجرا فعالانه یا با سکوتش همراهی میکند.
چه کسی تا حالا سندی برای اینکه ایران دارد بمب اتمی درست میکند پیدا کرده است؟ ایران تا حالا کدام بند از NPT را نقض کرده است که دارند با آن این طوری تا میکنند، در شرایطی که به اسراییل و پاکستان و هند که حتی آن را امضا هم نکردهاند، نیروگاه اتمی که هیچ، اجازهی ساختن سلاح اتمی دادهاند؟ حتی اگر ایران نیت ساختن سلاح اتمی را داشته باشد، از کی تا حالا قوانین بینالمللی بر اساس نیت کشورها، حتی قبل از اینکه به آن عمل کرده باشند، آنها را مجازات میکند؟
برای دخالت در عراق هم که تا حالا همهی سندهایشان قلابی از کار درآمده و خودشان هم دیگر از آن دفاع نمیکنند. بجز این، حتی بر فرض دخالت ایران، مگر همین الان عربستان رسما نگفته که دارد سنیهای جنگجوی عراق را بر ضد شیعهها همه جوره ساپورت میکند؟ مگر خود آمریکا کم در کشورهای دیگر دخالت نظامی میکند؟ آیا مثلا ایران حق دارد به فرانسه برای اینکه به مسیحیان لبنان کمک میکرد اعلام جنگ بدهد؟ [متن کامل]
دنیای خرتوخری شده است. سازمانهای جهانی، همانطور که خیلیها از جمله نگری و هارت در کتاب بینظیرشان Empire گفتهاند، تبدیل به ابزارهای اعمال قدرت آمریکا یا همان امپایر شدهاند، در لباسی ظاهرا بیطرفانه. از دیدهبان حقوق بشر بگیر تا سازمان ملل. هر جا آمریکا بخواهد از طریق آنها کارش را پیش میبرد و آنها هم زور ندارند جلوی بزرگترین منابع مالیشان که همانا آمریکا است بایستند. وا میدهند تا لااقل لذتش را، بقول آن جوک، ببرند.
این فقط حرف سعید امامی و حسین شریعتمداری نیست. بروید ببینید چقدر از آدمهای باسواد و باشعور اروپایی و آمریکایی همین حرفها را میزنند. کمی از زندان زبان فارسی و روشنفکری سنتی چپ یا سنتی لیبرال بیرون بیایید و ببینید چقدر ادبیات پست کلنیال و پست استراکچرالیست دربارهی همهی این چیزها هست.
به هر حال وضع خراب است و ما هم کار زیادی جز جلوگیری از پروپاگاندای ضد ایرانیای که با پول خود آمریکا هم از طریق رسانههای ظاهرا بیطرف تولید نمیتوانیم بکنیم. اینها برای حمله به یک کشور اول آن را از شکل انسان خارج میکنند -- اصطلاحا دیهیومنایز میکنند -- و اینجا تنها عرصهای است که ما فعلا میتوانیم فعالیت کنیم.
یعنی تا جایی که میتوانیم با عکس و ویدیو و نوشته تصویر سیاهی را که از ایران درست میکنند در ذهن مردم عادی دنیا، بخصوص آمریکا و اسراییل که هدف این پروپاگاندا هستند، بشکنیم. یا لااقل اگر نانمان غیر مستقیم یا مستقیم به دشمنی با ایران بسته است، جلوی قلممان را بگیریم تا بیشتر از این به این ماشین بیرحم پروپاگاندای انگلوساکسون کمک نکنیم.
برنامهی شخصی من فعلا این است. ولی قبلا هم در وبلاگ انگلیسیام نوشتهام که اگر آمریکا به ایران حمله کند من برمیگردم ایران و هر کمکی از دستم برمیآید برای حفظ این مملکت و استقلالش میکنم. همین من بیخدای عرقخوار بینماز، با همین وبلاگ فیلتر شده و همین پدر و مادر بینوایم که باید در این ور و آن ور دنیا ببینمشان. چرا؟ بخاطر اینکه خامنهای را معصوم و نقدناپذیر نمیدانم و قانون مسخرهی ممنوعیت سفر به اسراییل را اتفاقا برای دفاع از مردم کشورم شکستهام.
ولی همین من، سگ خامنهای را هم با هزارتا بوش و بلر عوض نمیکنم. اگر حمله کنند برمیگردم و میجنگم.حالا شما خود دانید. [لینک اصلی در سردبیر : خودم]
وبلاگ من در ایران شدیدا فیلتر است. لطفا با کپی کردن این مطلب در وبلاگتان به بیشتر خوانده شدنش کمک کنید. همینطور میتوانید از آنها بخواهید به آدرس پایین یک ایمیل بفرستند تا بتوانند با ایمیل وبلاگم را دریافت کنند:
EditorMyself-subscribe@googlegroups.com


