تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

مراسم اسکار ۲۰۰۳، وقتی فرانسیس فوردکاپولا برای اهدای اسکار بهترین فیلمنامه به فیلم "گمشده در ترجمه" که آن را سوفیا کاپولا نوشته و کارگردانی کرده بود، پس از سالها وارد صحنه اسکار شد، این موسیقی معروف فیلم پدرخوانده ساخته نینو روتا بود که توسط ارکستر بیل کانتی به احترام ورود فرانسیس نواخته شد.

گنگسترهای امریکایی ساخته ریدلی اسکات

گنگسترهای امریکایی نه فقط اسم یک فیلم از ریدلی اسکات است بلکه در اصل به ژانری در سینمای امریکا گفته می‌شود که برای خودش از چنان ارج و قربی برخوردار است که امثال مارلون براندو، آل‌پاچینو، رابرت دنیرو، فرانسیس فوردکاپولا، سرجیو لئونه، استنلی کوبریک، مارتین اسکورسیزی، ماریو پوزو، نینو روتا، انیو موریکونه و... در شکل‌گیری آن همکاری کرده‌اند.

در ژانر امریکن گنگستر فیلم‌های تاریخی وجود دارند که کار را برای فیلم‌های بعد از خود خیلی خیلی سخت کرده‌اند. پدرخوانده ساخته فرانسیس فورد کاپولا، صورت زخمی ساخته هاوارد هاکس، روزی روزگاری امریکا ساخته سرجیو لئونه، کشتن ساخته استنلی کوبریک، صورت زخمی نوشته الیور استون و ساخته برایان دی‌پالما، رفقای خوب و کازینو ساخته مارتین اسکورسیزی و... که هر کدامشان سنگ عیار فیلم‌هایی است که می‌خواهند بعد از آنها خود را گنگسترهای امریکایی بنامند.

خیلی وقت بود که می‌خواستم درباره امریکن گنگستر ساخته ریدلی اسکات بنویسم. اما نمی‌شد، می‌دانید چرا؟ از اسم این فیلم خیلی خوشم آمده ولی از خود فیلم نه. به نظرم اسکات باعث شد اسم به این باحالی سوخت شود. جدیدترین فیلم اسکات خوش ساخت نیست. فالش می‌زند. این فیلم را با سنگ عیارهایش بسنجید متوجه خواهید شد چه می‌گویم.

شما که فیلم امریکن گنگستر را دیده‌اید الان کدام سکانس را به خاطر سپرده‌اید؟ کدام دیالوگ در ذهنتان حک شده است؟ کدام قاب را از بر کرده‌اید؟ زوایه دوربین و موسیقی‌‌اش را چطور؟ هیچ چیزی به یادمان نمانده جز اینکه آقای ریدلی اسکات فیلم بدی ساختند و باعث شدند یکی از قشنگ‌ترین اسم‌های سینمایی نابود شود. اگر امسال هم اسکاری به این فیلم تعلق گرفت یادتان باشد چون کاراکتری که نقشش را راسل کرو بازی می‌کند یک یهودی است.

یک یهودی که در سرتاسر این فیلم تنها آدم خوب ماجرا است. سیاه پوستها که غیر از جنایت و جشن گرفتن کار دیگری بلد نیستند. سفید پوستها هم فقط تو فکر تلکه کردن هستند. تنها یک نفر خوب است آنهم مردی که به یهودی بودنش در فیلم تاکید می‌شود. حالا معلوم نیست اگر این یکی خوب است پس تو طبقه بالای دادگاه چکار می‌کند؟ باز هم دم رییس گنگسترها گرم که معتقد است: چیز مهم در تجارت صداقت است، درستی، سخت کار کردن، خانواده و هرگر فراموش نکردن اینکه از کجا آمدیم.

| لينک ثابت |  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 2:13    | 

ابراهیم اینبار هفتاد و دو اسماعیل را به قربانگاه برد و فردا خود در آتش خواهد شد. آتشی که هنوز بیش از هزار سال روشن است و از وجود او شعله می‌کشد. عاشورا فینال عاشقی است. تا شب عاشورا حر هنوز حر نشده بود. هنوز فرمانده لشگر یزید بود. ولی قربانی شدن هفتاد و یک اسماعیل او را به خود آورد.

فرمانده لشگر یزید وقتی خود را به حسین تسلیم کرد، حسین بن علی به او گفت: حر چرا دیر آمدی؟ زودتر از این منتظرت بودم. حسین می‌دانست حر می‌آید تا اسماعیل او باشد. به همین خاطر منتظرش ماند. پسر ریاحی اولین نفری بود که راه را بر حسین بست، از همه دیرتر آمد و دیرتر از همه شهید شد. ولی زودتر از همه پای به بهشت گذاشت. درباره مقام حر گفته‌اند: اولین شهید کربلا که وارد بهشت می‌شود حر است. حتی قبل از حسین.

مسیح را مسیحیان نکشتند. ولی حواریونش او را تنها گذاشتند. یهودا به ۱۲ سکه مسیح را فروخت. پطرس قبل از آنکه صبح طلوع کند ۳ بار مسیح را انکار کرد. ولی حر به عشق حسین اسماعیل شد. 

 

 

[تیتر این پست، یکی از دیالوگ‌های فیلمنامه روز واقعه نوشته بهرام بیضایی است.]

| لينک ثابت |  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:41   

جادوگر اعظم باز برای هایپر‌زدگان سایبر و سایبرزدگان هایپر شعبده‌ای جدید از شب‌کلاه خود بیرون آورد. جدیدترین لپ‌تاپ اپل به نام macbook air چشم‌ها را به سوی خود خیره کرده است. یکی از جادوهای هشتاد گیگایی macbook air مکان multi-touch بودن قسمت پد آن است. آی‌فون‌بازها می‌دانند من چه می‌گویم. شما می‌توانید با بیش از یک انگشت قدرت مانور بالاتری را در این مکان داشته باشید.

استیو جابز جادوگر اعظم
استیو جابز جادوگر اعظم

اما مشخصات نازک‌ترین لپ‌تاپ جهان: - وزن : ۱.۳۶ کیلوگرم. - ارتفاع: ۰.۴ الی ۱.۹۴ سانتی‌متر.- طول : ۳۲.۵ سانتی‌متر. - ای سی دی ۱۳.۳ اینچ. - سی پی یو ۱.۶ و ۱.۸ اینتل Core ۲ Duo با ۴ مگ‌کش.- ۲ گیگ رم. - هارد ۸۰ گیگابایت. - عمر باطری : ۵ ساعت. - اسپیکر - میکروفون - بلوتوث - وب کم و … .

کسانی که اپل را می‌شناسند می‌دانند همیشه غیر از سورپرایز شدن، همزمان باید منتظر یک شوک الکتریکی به مغزهایشان باشند. نازک‌ترین لپ‌تاپ جهان درایو دی‌وی‌دی ندارد. بله درست خواندید. می‌دانم الان در حال Overdose به سر می‌برید.

استیو جابز (Steve Jobs) انگار زیاد با دی‌وی‌دی حال نمی‌کند. احتمالن باید منتظر ورود یک فرمت جدید به جنگ ستارگان باشیم. جنگی که فعلن با حضور Blueray و HD-DVD همچنان داغ داغ است. تمامی محصولات اپل همه دارای یک شوک الکتریکی هستند. از بدنه خش‌گیر آی‌پاد گرفته تا همین اثر هنری  ۱۷۹۹ دلاری.

| لينک ثابت |  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 13:52   

بوی اسپند که دودش توی سر و صورت آدم می‌زند می‌گوید که محرم از راه رسیده است. لباس‌های مشکی، کتیبه‌ها، کتل‌ها، علامت‌ها، طبل‌ها، دهل‌ها، زنجیرها، پرچم‌های کوچک بچه‌ها که بر رویش نوشته‌اند یا حسین، چشم‌های گریان، صداهای گرفته شده، صورت‌های تیغ نخورده همه و همه به تو می‌گویند که محرم از راه رسیده است.

حتی اگر محرم در زمستان در سرما‌ی منهای صفر باشد. محرم برای ما محرم است. حتی اگر بعضی‌ها بگویند این چه رَسمی است که هر سال امام‌حسین را می‌کشند و برایش عزاداری می‌کنند. محرم از راه رسیده‌ است. محرم برای ما محرم است حتی اگر در طی سال این دیالوگ رزو واقعه در زبانم باشد که می‌گوید: "مسیح را مسیحیان نکشتند چگونه است که مسلمانان امام خویش را می‌کشند؟"

حسین را آنانی کشتند که قرآن بر سر نیزه را به علی ترجیح دادند و هیچ ندانستند آن قرآن مرکب و کاغذ بود و قرآن واقعی با خون خدا در صحرای کربلا نوشته شد.

| لينک ثابت |  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 12:28   

کودکان تقویم‌های نیامده سالها بعد جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان را نه با قهرمانی زشت ایتالیا به خاطر می‌آورند و نه با میزبانی کثیف ژرمن‌ها که حتی جرات نکردن دن دیه‌گو را در جریان بازی آرژانتین و آلمان به استادیوم راه بدهند. آنها جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان را با گل استثنایی ماکسی که در دقیقه ۹۸ بازی تور دروازه سانچز مکزیکی را لرزاند به خاطر می‌آورند و با شادی مارادونا بعد از آن گل که پیراهن شماره ده آرژانتین را در هوا تکان می‌داد.

چه کسی می‌تواند آن گل جادویی را فراموش کند؟ شنبه 3 تیر ۱۳۸۵. فوتبال یعنی گل دوم آرژانتین دقیقه 98 بازی. آنروز ارنج آبی و سفیدهای امریکای جنوبی اینگونه بود: آبوندانزيری، کولوچينی، آيالا، اسکالونی، هاينز، سورين، رودريگز، ماسچرانو، کامبياسو (از دقيقه 76 آيمار)، ريکلمه، ماکسی، کرسپو و ساويولا. ۱۱ سرخ‌پوست انتقام‌جو.

مارکز در دقيقه پنجم تيم مکزيک را جلو انداخت. پنچ دقیقه بعد، در دقیقه ۱۰ کرسپو گل برابر را وارد دروازه مکزيک کرد. بازی با نتيجه يک به يک رو به پايان بود، که در آخرين لحظات وقت اضافی (دقيقه 98) بازی، فرشته‌ای موفق شد برای بار دوم دروازه مکزيک را باز کند و مسابقه را با پيروزی آرژانتين به پايان رساند. فوتبال یعنی همان ضربه عجیب و غریب پای چپ رودریگز.

| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 3:17    | 

کریستین رونالدو در هفته بیست و دوم لیگ برتر در روز شنبه 12 دسامبر به همراه منچستر یونایتد در اولدترافورد نیوکاسل را شش تایی کردند. رونالدوی سرخ در دقايق ۵۰، ۷۰ و ۸۰ برای من‌یو گل زد که اولین هت‌تریک او برای شیاطین باشد.  

این شش تایی یاد و خاطره‌ی ۱۶ شهریور ۱۳۵۲ و همچنین ۱۲ جون ۲۰۰۶ را بد جوری زنده کرد. آن روز که تیم ملی آرژانتین در جریان جام جهانی تیم ملی صربستان را درب و داغان کرد. بشمار: کامبياسو، کرسپو، تِوز و مسی. آن روز خوزه پکرمن رهبر شورشی‌های آبی و سفید امریکای جنوبی بود.

من‌یو در 9 بازی از 10 مسابقه اخیر خود در جام باشگاه‌های برتر انگلستان پیروز شده است، اما مهمتر از این پیروزی، ناکامی آرسنال در حفظ صدر جدول بود. بر اساس آخرین اطلاعات دریافتی از جزیره حال طرفداران آرسنال، چلسی و لیورپول زیاد مساعد نیست. گفته می‌شود رومان آبروموویچ سرمایه‌دار بزرگ روس به همراه هوادارن تیمش در استمفورد بریج شهر لندن در حال عزاداری است.

همچنین بعضی از طرفداران منصوب به باشگاه آرسنال، هایبوری نشینان، خودشان را در رودخانه تیمز غرق کرده‌اند. از بندر لیورپول هم خبرهای خوش‌آیندی نمی‌رسد. هولیگان‌های لیورپول در حال حرکت به سمت کشور فرانسه هستند تا انتقامشان را به اریک کانتونا بکوبند. لیورپولی‌ها در حال حرکت صداهای عجیب و غریب از خودشان در می‌آورند. طرفداران تیم لیورپول بعد از گذشت ۱۴ سال هنوز نتوانسته‌اند خودشان را از شر آن ضربه تاریخی و کانگ‌فوتوآیی اریک کانتونا بر دماغ یکی از هواداران لیورپول در آنفیلد خلاص کنند.

| لينک ثابت |  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 0:1    | 

با توام همیشه تنها
آخرین حس معاصر
بهترین شب شبِ قطبی
حاشیه‌نشین طاهر

صاحب مجلس ختمم
تو قرنطینه تشویش

تو شب کت بسته من
جز خودم چیزی نمونده
درب داغونم و تنها
آسمون ماه و تکونده

کفترای پشت بومی
یکی زنگی یکی رومی
هموشن جلد زمستون
با سرو کله خونی

می‌شنوی ترکش شعرُ
تو این منطقه مین
تن خمپاره تو باغچه‌اس
ولی ما به کوچه بدبین

این منم همیشه دریا
فرزندِ کتاب و گیتار
عاشق سرباز گمنام
کوچه و باروت و اصرار

اول صف واسه قصه
قصه‌های بی‌طرفدار
حالا تو خانه زمینگیر
ته خط گوشه دیوار

سر ظهر تو خواب مردم
حلق تو پر از پَر پرنده است
بسه هرچی حرف شنیدیم
ایندفعه تکان دهنده است

| لينک ثابت |  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 3:18   

محمد قوچانی در سال ۱۳۸۱ در ویژه‌نامه‌ی همشهری جهان مقاله‌ای دارد به نام «فوتبال به مثابه ایدئولوژی» او می‌نویسد: «آرژانتینی‌ها پیروزی تیم خویش بر تیم ملی انگلستان را به اندازه فتح دوباره جزایر فالکلند مهم می‌دانند و هر گاه که در جام جهانی مقابل انگلیس حاضر می‌شوند خلسه‌ای عظیم از این رویارویی بدان‌ها دست می‌دهد.»

ولی محمد قوچانی نمی‌خواهد به خاطر بیاورد که استرالیایی‌ها در استادیوم ملبورن در جریان بازی استرالیا و ایران پرچم ایران را پاره کردند و در هنگام پخش سرود ملی ایران شروع کردند به ادرار کردن. تازه آن روزها سیدمحمد خاتمی رییس جمهور ایران بود. (چون اگر آقای احمدی‌نژاد بودند لیبرالیست‌ها می‌گفتند به خاطر ایشان است.) همان روزها که مطبوعات امریکا و اروپا تیتر می‌زدند: هزار و یک شب در زیر حریر هنوز زنده است.

اگر این کار استرالیایی‌های متمدن نشانه‌ای از ایدئولوژی نیست، پس چیست؟ آن روزها آقای خاتمی به کشورهای مختلف دعوت می‌شدند و همه جا پر از گل و بلبل، صلح و آرامش بود و هنوز ۱۱ سپتامبر از راه نرسیده بود تا نظریه برخورد تمدن‌های هانتینگتون ثابت شود.

۸ آذر ۱۳۷۶ را به خاطر می‌آورید؟ همان روز که انگلیسی‌های استرالیانشین تمام قوایشان را جمع کرده بوند تا تیم ایران را شکست دهند. ساندر پل داور فینال ۹۴ امریکا در آن بازی ۸ دقیقه وقت تلف شده گرفت. که تا به حال در فوتبال نظیر نداشته این مدت وقت اضافه گرفتن. آنها می‌خواستند سَر ایران را ببرند. ولی این فقط واقعییت بود و حقیقت در جیا دیگری در حال نوشته شدن بود. روی کاغذ ما باید به استرالیا می‌باختیم. کامپیوترها گواهی به پیروزی استرالیا داده بودند. هشت دقیقه وقت اضافه گرفته شد که ما ببازیم. ولی خداداد از مارک بوسنیچ گذشت و ایران وارد تاریخ شد.

انگلیسی‌ها که پرچم ایران را در استادیوم پاره کرده بودند جرات نداشتند بعد از بازی اسکوربرد را نگاه کنند. چون داشت نشان می‌داد این پرچم ایران است که روی دست‌ بچه‌های تیم‌ملی در ملبورن استرالیا به اهتزاز در آمده. این همان حقیقتی بود که بر واقعییت پیروز شد. واقعییت این بود که استرالیا برنده بازی باشد ولی حقیقت نشان داد که ایران پیروز است.

از این روزها در تاریخ زیاد است. از این روزها که حقیقت بر واقعییت پیروز می‌شود. آبی و سفید‌های آمریکای‌جنوبی. سرخپوستان اتقام‌جو. همان‌ها که بیست و چهار سال پیش برای آخرین بار جام جهانی فوتبال را به خانه بردند. ۱۹۸۶ مکزیک. یک جام رویایی. آرژانتیتن با شکست انگلیس وارد فینال می‌شود و انتقام فالکلند را از آنگلوساکسونها می‌گیرد. هنوز پیتر شیلتون از آن روز به عنوان یکی از تلخ‌ترین روزهای عمرش یاد می‌کند. علی دایی آقای گل جهان است و پله‌ سلطان فوتبال دنیا، ولی زیباترین گل تاریخ فوتبال را مارادونا در آن بازی به ثمر رسانده است و پیتر شیلتون دروازبان دروازه‌ای بوده است که زیباترین گل تاریخ وارد آن شده است.

بازی آرژانتين فراتر از فهم برنامه‌های نرم افزاری کامپيوتر است. يک چيزی در حد و حدود شور و حس انسانی. درک نشدنی و غافلگير کننده. شور و احساس . چيزی والاتر و فراتر از نظم ماشينی و تاکتيک و دو تا دو تا چهار تا. فوتبال هم دقيقن همين است. نود دقيقه ضربان قلب. مخلوطی از نظم و شور.  

دقت کرده‌اید آرژانتین در هر گروهی که حضور داشته باشد آنجا گروه مرگ است. آرژانتینی‌ها بهتر از هر کسی معنای مرگ را می‌دانند. گریه‌های دیه‌گو در فینال ۹۰ فراموش نشدنی است. هشت سال پیش وقتی آلمان‌ها به برزیل در فینال ۰۲ باختند چه کسی گریه‌ بازیکنان آلمان را به خاطر می‌آورد؟ اصلن گریه کردند؟ ولی گریه‌های باتیستوتا در ۹۸ فرانسه وقتی به هلند باختند هم فراموش نشدنی است. باتی‌گل را یادتان هست که زانوهایش را گرفته بود که نیفتد؟ جام ۰۶ را یادتان هست نفس مسی در نمی‌آمد؟ اشک‌های گونزالس را چطور؟

می‌دانید چرا آرژانتین از ۱۹۸۶ مکزیک به این طرف نتوانسته آن جام وسوسه‌انگیز را بالای سر ببرد؟ دیه‌گو افسانه‌ای. آرماندو رویایی. چند ثانیه قبل از به دست گرفتن سیزدهمین جام در ۸۶ مکزیک وقتی که خواست جام را از رییس برزیلی فیفا بگیرد با هاوه‌لانژ دست نداد. و این یعنی شورش. یعنی طغیان. یعنی آنارشیسم خالص.

چه کسی جرات همچین کاری را دارد؟ این کار فقط از یکی شورشی بر می‌آید. مارادونا یک خودویرانگر واقعی است. وقتی با هاوه لانژ دست نداد خوب می‌دانست چه ری‌اکشن‌هایی در انتظارش است. ولی پای کارش ایستاد و دست نداد. نتیجه‌ی این کار در مکزیک برایش گران تمام شد. برایمان گران تمام شد. تبانی فیفا و مافیا، فینال ۹۰ ایتالیا اولین ری‌اکشن آن دست ندادن با رییس برزیلی فیفا بود.

البته نقطه اوج ۹۴ امریکا بود. اتهام مصرف کوکایین و حذف از جام جهانی. اینها همه بوی مرگ می‌دهد. بوی خودویرانگری. اگزیستانسیالیسم. دست‌ندادن مارادونا با رییس برزیلی فیفا در جام ۸۶ مکزیک اسم رمز تمام سالهایی است که فیفا با هزار جور ترفند و کلک نمی‌گذارد آرژانتین برای بار سوم به آن جام طلایی وسوسه‌انگیز دست پیدا کند.

بیست سال بعد زین‌الدین زیدان کاپیتان تیم ملی فرانسه در فینال جام جهانی ۲۰۰۶ در مقابل ایتالیا‌های خائن کاری از جنس همین یاغی و طاغی‌گری دن دیه‌گو کرد. ماردونا و زیدان نشان دادند آن جام طلایی هیچ است. یک لحظه را به دوعالم باختند و آنهم چه باخت زیبا و دلربایی.

 

لینک:

:: خدایگان خودویرانگری چایکوفسکی لعنتی. این آهنگساز بزرگ روس که دیگر خدای خودویرانگری است. با آگاهی کامل از جام شرابی که یک بیمار مسلول (مبتلا به سل) لب زده شراب می‌نوشد. اوج لذت. انتهای خودویرانگری. سقف نابودی. دیالوگ‌های شب یلدا چقدر مرموز است، بگذار این درد زخمت بزنه... بگذار روحت رو زخمی کنه... بگذار اون قدر این چاقو ببره که کند شه.

| لينک ثابت |  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 2:3    | 

او که حج را در حجاز نیمه کاره رها کرد. در سرزمینی به نام کربلا قضای حج ابراهیمی را به جا آورد. این خون او است که از ورای تاریخ می‌جوشد. و آن سر که بر بالای نیزه رفت ستاره‌ای است در آسمان که با آن راه را گم نکنیم.

| لينک ثابت |  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 23:31    | 

خرداد سال شصت و پنج با خانم معلم‌های دبستان خداحافظی كردم و سرخوش از قبول شدن احتمالی در امتحانات نهایی پنجم دبستان از شوق باد كردن چرخ‌های دوچرخه‌ی کورسی تا خانه دويدم. به فكرم هم نمی‌رسید كه سه ماه ديگر جای خانم معلم‌های مهربان را چه كسانی خواهند گرفت. سه ماه تابستان در یک چشم‌ برهم زدنی گذشت.

صبح اول مهر ۱۳۶۵ بود و من هم كيف، كفش و لباسم را از بالای سرم برداشتم و تک و تنها راهی مدرسه‌ی جديد شدم. جلوی در مدرسه خلوت بود و برگ‌های پاییزی روی زمین پخش بودند و یک آقای بسیار گردن كلفت هم كنار در ایستاده بود، خواستم از در وارد بشوم كه جلویم را گرفت، گفت باید دست‌هایم را از جیبم بیرون بیاورم، آستین پیراهنم را پايين بياورم و قول بدهم كه از فردا شلوار جین نپوشم و جوراب سفید پام نکنم و موهایم را هم شديدن كوتاه كنم، ضمنن موقع ورود به مدرسه نیشم را ببندم و در كل با ظاهر دانش آموزی به مدرسه بیایم.

جملات آن آقای گردن كلفت كه بعد‌ها فهمیدم نامش آقای ایمانی و سمت‌اش ناظم مدرسه و همچنين معلم ریاضی، معارف اسلامی، اخلاق و ورزش است، دقيقن در ذهنم حک شده، نمی‌دانم چرا، شاید چون تا آن روز آدمی به این ترسناکی ندیده بودم. اما آن تركیب «ظاهر دانش آموزی» كه آن روز از دهان مبارک‌شان شنیدم را تا سال‌های سال، دائمن از زبان انواع و اقسام ناظم‌ها، مدیر‌ها، معلم‌ها، آبدارچی‌ها، و بعد‌ها، با كمی تغییر به صورت «ظاهر موجه» از دهان سروان‌ها، سرگرد‌ها، سرهنگ‌ها و گروهبان‌ها در دوران سربازی و بعد باز با اندکی تغییر به صورت «ظاهر اسلامی يا ظاهر موقر» از دهان عزيزان حراست دانشگاه، ریاست محترم دانشكده و همچنین رئيس ارجمند دانشگاه بار‌ها و بار‌ها و بار‌ها شنیدم.

بگذریم، آن روز استثنائن به مناسبت اول مهر و همچنین رأفت اسلامی كه همواره، همراه با بوی گلاب از آقای ایمانی متساعد می‌شد، اجازه یافتم قدم در مدرسه‌ای بگذارم كه محض رضای خدا حتی یک تكه‌ی كوچک از دیوارهایش بدون شعارهای انقلابی نمانده بود.

توی حیاط به صف ايستادیم، یک نفر قرآن خواند و بعد یک آقایی که اسمش اسلامی بود بر روی سكو ایستاد و چند دقیقه با نفرت ما را نگاه كرد. بعد چند آیه از قرآن خواند و بعد هم شروع كرد به تهدید كردن ما. اگر شلوار جین بپوشید، فلان بلا را سرتان می‌آورم، اگر موهایتان كوتاه باشد آن یکی بلا را سرتان می‌آورم، اگر ظهرها به جای شركت در نماز جماعت توی حیاط بگردید آن دیگر بلا را سرتان می‌آورم و آنقدر گفت و گفت تا رنگ از رخسار همه پرید.

بعد هم پایین آمد و چند نفر كه موقع صحبت كردن ایشان حواسشان پرت شده بود را به قصد كشت كتک زد، طوری كه هنوز صدای مشت و سیلی‌هایی كه بر سر و صورتشان می‌كوبید در گوشم هست. بعد از مراسم كتک زدن در حالی كه همگی ما از ترس در حال مرگ بودیم و چند نفر هم روی زمين ولو شده بودند به سمت كلاس‌ها حركت كردیم. آقای ایمانی به جای معلم سر كلاس آمد و به تكرار همان حرف‌های آقای اسلامی پرداخت، بعد چند بار هم به ما «بشين، پاشو» داد و بعد هم آزاد باش گفت و به یک نقطه خیره ماند، تا كلاس تمام شد.

زنگ تفریح توی حیاط بودیم داشتیم شادی اول مهر را تجربه می‌کردیم که یکهو از بلندگوهای مدرسه صدای سینه‌زنی به گوش رسید. زنگ تفريح كه تمام شد همگی باز به صف شدیم، آقای ایمانی روی سكو آمد و يكی از بچه ها را صدا زد، اول كمی ناز و نوازش‌اش كرد و خندید، بعد از یک گوشه یک خط‌كش آهنی بلند بیرون آورد و با تمام توان شروع به كوبیدن بر كف دست آن بيچاره كرد. ضربه‌ها آنقدر محكم بود كه هم مدرسه‌ای ما به خودش می‌پيچيد، زانو‌هایش را بالا می‌آورد و فرياد می‌زد. خط كش كه تمام شد آقای ایمانی با یک لگد مجرم را سر صف فرستاد و اعلام كرد كه گناهش پاشیدن آب به دوستش بوده، بعد هم به همه اطمینان داد كه تمامی حركاتمان زير نظر است و امریکا نابود است و وای به حال كسی كه رفتار «غير دانش‌آموزی» داشته باشد.

صبح‌ها قبل از ورود به مدرسه باید از یک ایست بازرسی رد می‌شدیم تا کیف‌هایمان گشته شود. که خدای ناکرده وسایل ضدارزشی با خودمان به مدرسه نیاوریم. بعد از آنهم آقای ایمانی سر صف پشت بلندگو می‌رفت و می‌گفت وقتی فرمان از جلو نظام دادم باید بلند بگویید: اوصیکم به تقوا الله، وقتی هم گفتم خبر دار باید بگویید: به نظم امرکم. آقای ایمانی روی بلند گفتن خیلی تاکید می‌کرد که صدای ما باید تا امریکا برود و سقف کاخ سفید را بلرزاند. آن روزها نه بونوئل را می‌شناختیم و نه معنای سورئالیسم و پست‌مدرنیسم را می‌دانستیم.

كم كم معلم ها معرفی شدند و بعد از یکی دو هفته علاف شدن تازه سال تحصیلی شروع شد. آقای ایمانی كه معلم رياضی ما هم بود روش عجیبی برای درس دادن داشت، اولِ كلاس شروع می‌كرد از خاطرات جبهه می‌گفت. آقای ایمانی از جنگ‌هایی خاطره داشت كه نیروهای امریكایی یک طرف خاكريز بودند و رزمندگان ایران هم طرف ديگر. گاهی اين خاطرات سر از كشتی و بندرگاه در می‌آْورد و آقای ایمانی كه ‌قهرمان همه‌ی خاطرات خودش بود دائم يا با چاقو چشم امریكایی‌ها را از كاسه در می‌آورد يا دست و پايشان را قطع می‌كرد.

آقای ایمانی صحنه‌های به قتل رساندن سربازان امریكایی را با تمام جزئيات تكان دهنده‌اش برایمان تعریف می‌كرد و در برابر چشمان بهت زده‌ی ما گاهی عملن نحوه‌ی كشتن سربازان امریكایی را با خارج كردن صداهایی عجیب از دهانش نمایش می‌داد. جالب بود كه آقای ایمانی هرگز خاطره‌ای از كشتن سربازان عراقی، كه دشمن مستقيم ما در جنگ 8 ساله بودند، تعريف نكرد. بعد از مرور خاطرات آقای ایمانی با كمک سرودهای انقلابی به آموزش درس رياضيات می‌پرداخت و آن ميان یک دفعه با صدای بلند شروع به خواندن نوحه‌های مذهبی می‌كرد.

آقای ایمانی شب‌ها دم غروب ساعت ۷ عادت داشت به درب منزل دانش‌آموزها بیاید و مشق‌های شب آنها را در حضور ولی کنترل کند. می‌گفت چه معنی دارد مشق امروز را فردا می‌نویسید. ما هم باید تا ۷ شب مشق‌هایمان را می‌نوشتیم و گرنه جریمه می‌شدیم.

آقای اسلامی هم هفته‌ای یک روز كلاس «آموزش دفاعی» داشت. سر كلاس نشسته بودیم كه ناگهان در كلاس با لگد باز شد و آقای اسلامی تا بن دندان مسلح وارد كلاس شد. دو قبضه كلاشينكف روی دوشش بود. دو كلت كمری کالیبر ۴۵ به كمرش بسته بود. یک موشک انداز آرپی‌جی آن هم با موشک و خرج روی دوش ديگرش بود، چند نارنجک به كمربندش آويزان بود، یک نوار فشنگ دور گردنش انداخته بود و یک سرنيزه هم در دستش گرفته بود. چيزی شبیه به رمبو. آقای اسلامی در كلاس از خاطرات جنگ می‌گفت و از قدرت انفجار تی‌ان‌تی و خرج C 40 و خاطراتی جالب و شنیدنی از عمليات‌های بزرگ جنگ تعریف می‌كرد.

وسط‌های كلاس خلق و خوی آقای اسلامی ناگهان عوض می‌شد، از اوج صمیمیت به اوج خشونت می‌پريد و كلتش را به سوی ما نشانه می‌رفت و فرمان خمپاره می‌‌داد (خمپاره يعني در مدت كمتر از 3 ثانيه همه روی زمين با دهان باز بخوابند.) گاهی هم ما را به حياط می‌برد و گرفتار تمرينات عجيب و غريب نظامي می‌كرد. تمرین مورد علاقه‌ی آقای اسلامی این بود كه ما را روی شكم بخواباند و روی‌مان راه برود یا بدود.

یک بار آقای اسلامی ما را به حسينه فاطمیون واقع در چهاراه‌آبسردار نزدیک مدرسه برد، همه دور سكویی جمع شدیم، با یک كلاشینكف بالای سكو رفت، روی سقف درست بالای سرش یک پاسیو بود، آقای اسلامی شروع كرد به تعریف خاطراتی از جنگ و بعد هم شروع كرد به نوحه خواندن، بعد وقتی صدایش به اوج رسید، ناگهان یک تير از كلاشينكف شلیک كرد. چند لحظه بعد شيشه‌های پاسیو روی سر خودش و چند تا از بچه‌ها ریخت كه البته تلفات جدی نداشت. یعنی کسی طوریش نشد. 

آخر سال، ديگر برای خودمان یک پا سرباز شده بوديم و همه‌ی خاطره‌های آقای ایمانی و اسلامی را حفظ بوديم. سرکلاس آموزش دفاعی بود که یاد گرفتم کلاشینکف با چشم بسته از سمت راست باز کنم و از سمت چپ ببندم. در همین مدرسه بود که بارها توی میدان تیر با تیربار ام‌ژ۳ شلیک کردم. با لگد ژ۳ آشنا شدم. و یاد گرفتم کلاش در برابر ژ۳ هیچ است. توانستم فرق مین ضد تانک و ضدنفر را بفهمم.

یک از روزهای راهنمایی یکی از دوستان آقای ایمانی به اسم آقای رضایی که سمتی در مدرسه نداشت ولی همیشه آنجا بود با یک بلندگوی پرتابل از بالای سکوی مدرسه از همه می‌خواست زودتر خودشان را به بیرون مدرسه برسانند چون یک اتوبوس منتظر ما است. بچه‌ها می‌گفتند قرار است برویم جلوی وزارت کشور بر علیه وزیر کشور شعار بدهیم.

از اتوبوس که پیاده شدیم آقای اسلامی پلاکاردها را میان بچه‌ها پخش می‌کرد. روی پلاکاردها شعارهای انقلابی نوشته شده بود. وزیر بی‌لیاقت استعفا، استعفا. امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند. ما توی دهن امریکا می‌زنیم. وزیر امریکایی استعفا، استعفا.

آقای رضایی بچه‌ها را به خط می کرد. وقتی همه به خط شدند. آقای ایمانی با همان بلندگوی پرتابل اول یک از جلو نظام و خبردار داد و بعد شروع کرد به گفتن شعارهایی که توی اتوبس بهمان یاد داد بود. آقای ایمانی فریاد می‌زد: زنیکه حجاب نداره شوهرش غیرت نداره. زنیکه حیا کن شرق و غرب رها کن. موقع برگشتن دیگر اتوبوسی نبود و مجبور بودیم خودمان برگردیم بریم خانه. اتوبوس‌ها همیشه ما را فقط می‌بردند، ولی هیچ وقت نبودند که ما را برگردانند.

آن سالها ما هم گستاخ شده بودیم، دیگر نمی‌ترسيديم، یک جورهایی جان بركف شده بودیم. یاد گرفته بودیم كه صبح‌ها چطور از كنار آقای ایمانی عبور كنيم تا گرفتار نشویم، یاد گرفته بودیم كه از دیدن كتک‌خوردن همكلاسی‌هایمان نه تنها نترسیم كه بخندیم. 

تنبیه‌های بدیع آقای اسلامی تبدیل به یکی از بزرگترین تفریحات ما شده بود. آقای اسلامی وقتی می‌خواست کسی را تنبیهه کند روی صورتش گاز اشک‌اور می‌مالید بعد هم می‌گفت باید بروی و صورتت را با آب بشوری. خود من بارها به روی صورتم گاز اشک‌آور مالیده شد. اواخر سال وقتی کتک می‌خوردیم می‌خندیدیم و این باعث عصبانیت آقای اسلامی می‌شد، اما كاری نمی‌شد كرد. خب بامزه بود.

آقای ایمانی و اسلامی هم با آنكه خیلی عجیب و غریب بودند،‌ اما از محبوب‌ترين آدم‌های مدرسه بودند. یادم هست اواخر سال اگر یک روز یکی‌شان نمی‌آمد كلی دمغ می‌شدیم. اين چيزهایی كه نوشتم برایتان بیش از حد عجیب و غریب است، اما عین واقعیت بود. چنين فضاهایی گروتسک مانند برای هم سن و سالهای من بیشتر آشنا است.

| لينک ثابت |  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 21:16    | 

پست‌های گردبادی سبب دوستی‌های دشمنان گردباد است. دخترها و پسرهایی که به خون گردباد تشنه هستند توسط پست‌های این وبلاگ بهم می‌رسند و عاشقانه سر به روی دوش همدیگر می‌گذارند.

در این هوای منفی ۱۱ که گازوئیل توی باک کامیون یخ می‌زند، پست‌های گردبادی آنقدر گرم است که می‌تواند قلب‌های این بچه‌ها را آتش بزند. توی این شش سال وبلاگ‌نویسی‌ام‌ (۲۰۰۱ تا ۲۰۰۷ میلادی) یا پنج سال ۱۳۸۱ تا ۱۳۸۶ خورشیدی می‌دانید تا حالا چند هزار کلمه تایپ کرده‌ام؟ از این هزاران هزار کلمه همین دوستی‌ها ما را بَس.

گیلاس‌ِ گونه‌ها و صورتی‌های گفتار، کمی دیگر بگو تا تاراج‌ام کنی. نمی‌خواهم آدرس مرده‌رود را بدانم، بگو زنده‌رود کجاست؟ برف باریده است. رِد پرندگان غایب بر شاخه‌های لرزان. اگر باران نبارد سرخی سنگفرش‌ها را چه کسی می‌شوید؟

| لينک ثابت |  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 13:25   

یک نفر خدایان جهنمی باستان را زنده کرده است. کسی که دنیای شهوانی و فانی را پشت سر می‌گذارد و به اساطیر یونان روحی دوباره می‌بخشد. او کسی نیست جز کراتوس. فرمانده جنگجوی اسپارتا که در واقع پسر زئوس و برادر ناتنی Ares و Athena و موجودی بین انسان و خـــدایان اساطیری است، در جنگی با Barbarianها در آستانه شکست، روح خود را به Ares فروخته و نجات می‌یابد و پس از آن با دریافت Blade of Chaos سرباز خدای جنگ می‌شود. او در خشونت و وحشی‌گری به جایی می‌رسد که با حمله به معبد Athena مرگ زن و فرزند خودش را به دست خود رقم می‌زند.

کراتوس God Of War فرمانده جنگجوی اسپارتا

پس از این اتفاق، کابوس و وحشت کراتوس را رها نمی‌کند. او برای گرفتن انتقام و نابودی Ares وارد معبد پاندورا شده و در نبردی با Ares به دوزخ فرستاده می‌شود. اما سر تسلیم شدن در برابر مرگ را هم ندارد و در نهایت به عنوان برگزیده خدایان باز می‌گردد و به کمک آن‌ها در نبردی Ares را نابود می‌کند. خدایان گناهان گذشته‌ی او را مورد بخشش قرار می‌دهند.

شرکت سونی وقتی Play Station 3 را به جهانیان معرفی کرد. یک بازی هم برای Play Station 2 زد. ولی در جشن ورود ps3 کسی یک لحظه هم به آن بازی ps2 فکر نمی‌کرد. همه می‌گفتند با ورود بزرگترین کنسول تاریخ جای برای نفس کشیدن برادر قبلی باقی نمی‌ماند. ولی کراتوس خدایان جهنمی باستان را زنده کرد تا جایی برای عرضه اندام  Play Station 3 برادر تازه به دنیا آمده‌ی خود وجود نداشته باشد. اگر تا به حال God of War را بازی نکرده‌اید چگونه می‌توانید خودتان را یک گیم‌باز بنامید؟

خدای جنگ در سبک اشکن / ماجراجویی انتشار یافته است. بازی با بازیگر اصلی فیلم یعنی کراتوس شروع می‌شود که می‌گوید: "خدایان المپیوس مرا رها کرده‌اند، دیگر هیچ امیدی نیست."

سونی با انتشار God Of War نه فقط دخل ps3 را آورد. بلکه کل شرکت مایکروسافت + بیل گیتس × ایکس‌باکس 360 را هم به زانو درآورد. فراموش نکنید فرمت خدای جنگ Dvd است. ولی فرمت پلی‌اسیشن 3 Blueray و برای ایکس‌باکس ۳۶۰ HD-dvd است. ولی این خدای جنگ است که حکم می‌دهد چه کسی این نبرد را پیروز است.

اما کابوس‌ها کراتوس را درمان نمی‌کنند. کراتوس که تاب تحمل این عذاب را ندارد خود را به آب می‌اندازد تا بمیرد. اما خدایان او را نجات داده و اریکه خالی خدای جنگ Ares را به او می‌بخشند. و این گونه کراتوس تبدیل به خدای جنگ God Of War می‌شود.

گرافیک بازی نهایت قدرت Play Station 2 هست. بافت‌ها و جلوه‌ها استثنایی هستند،مراحل بزرگ و زیبا هستند و انیمیشن‌ها و مدل‌سازی به بهترین شکبل انجام شده و در ضمن سرعت فریم‌ها عالی و زمان بارگذاری بسیار کوتاه است.

از لحاظ موسیقی و همچنین افکتهای صوتی به کار گرفته شده به جرات میتوان گفت یکی از بهترین بازی‌های سالهای اخیر پیش روی شماست و افکت‌ها نمی‌توانند بهتر از این باشند، صدای برخورد شمشیرها، صدای ریختن خون در مبارزه‌ها و صدای غرش دیوهایی که در مراحل مختلف بازی با آنها روبرو می‌شوید، همگی بسیار کار شده و فوق حرفه‌ایی هستند.

موسیقی بازی نیز از تنوع بالایی برخوردار است. استفاده از ملودی‌های شرقی و بطور خاص یونانی در جای جای موسیقی و خلق فضایی اسطوره‌ایی و با عظمت بسیار هماهنگ با محیط بازی‌ است. نه تنها از ریتم آن خسته نمی‌شوید. بلکه لذت فراوانی نیز خواهید برد به گونه‌ای که هنگامی که از محیطی وارد محیطی دیگر می‌شوید علاقه‌ای به تعویض موسیقی ندارید اما با گذشت زمان بسیار کوتاهی با موسیقی جدید همراه شده و از پخش شدن آن نیز لذت خواهید برد. 

توجه به جزئیات فراوان گرافیکی و دقت در پردازش تصویر از نکات مثبت بازی است که بر کیفیت اثر افزوده است. دقت در طراحی و ایجاد محیط هایی تاریک و جذاب که از سنت‌های اساطیر یونان الهام گرفته شده است همگی به جالب توجه بودن این بازی به نحوه شایسته‌ای کمک کرده‌اند. می‌توان به پرداخت دموهای میان بازی اشاره کرد که در صحنه‌های جنگ و مبارزه کراتوس قهرمان اصلی جابجا و بسیار هنرمندانه بکار رفته است.

خدای جنگ

در خدای جنگ همه چیز در یک فضای اساطیری بین خواب و بیداری اتفاق می‌افتد. کاراکترها همگی فیکس شده‌اند. دوربین در میان این تابلوهای فیکس شده حرکتی استدی وار و نرم دارد ناگهان از میان این تابلوها تصویری جان می‌گیرد و زنده می‌شود. سپس دوربین از روی این تابلو به تابلوهای دیگر پن می‌کند و حرکت ادامه می‌یابد. و سپس شما صحنه دیگری از این درگیری ها را مشاهده خواهید کرد. ریتم پلانهای بکار رفته در این تکنیک و سرعت جان گرفتن هریک از تابلوها به گونه‌ای تنظیم گردیده که احساس خشونت و شعله های خشم رقبا به خوبی به بیننده القا می‌شود.

اکشن و مبارزات دلچسب است و سلاح‌ها نسبت به تمامی بازی‌هایی که تا به حال بر روی همه کنسول‌ها و پی‌سی‌ها بازی کرده‌اید بیشتر شده است. دشمنان و غول‌ها متنوع تر شده‌اند، همچنین غول‌های‌آخر بیشتر و بیشتر هستند. مراحل بازی هم پیچیده است ولی نه پیچ‌خورده. چون بین پیچیده و پیچ‌خورده فرق است. تا حالا شده اسم کارگردان یک گیم را به خاطر بسپرید؟ ولی یادتان باشد کارگردان خدای جنگ کسی نیست جز David Jaffe که شاهکاری تاریخی را خلق کرده است. واقعن باید برای این بازی خودتان را از هر جهت آماده کرده باشید. راستی حتمن قبل از God Of War از وجود لخته در سیستم گردش خون خودتان مطئمن شوید.

کراتوس با وجود این که به مقام خدای جنگ دست یافته است، اما از آنجا که او یک انسان میرا بوده که با شکست Ares به این مقام نائل آمد، لذا تمام خدایگان ۱۲ گانه ساکن کوه المپ به چشم تحقیر و سرزنش به او نگاه می‌کنند.

اما کراتوس هیچ نیازی به آن ها ندارد، چون این کراتوس فرزند زئوس است که به God Of War ملقب گردیده. کراتوس تمام وقت خود را بر روی زمین به لشکر اسپارتا اختصاص داده و در قساوت و خشونت حتی از Ares نیز پیشی جسته است. لشگر اسپارتا نبرد عظیمی را آغاز کرده و در حالی که کراتوس از جایگاهش بر فراز کوه المپ آن‌ها را نظاره می‌کند، شهرها را یکی پس از دیگری به تصرف خود در می‌آورند.

| لينک ثابت |  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 15:13    | 

در دل شمیران تهران گورستانی وجود دارد به نام ظهیرالدوله. در اعماق آن گورستان اساطیری بر روی سنگی مرمرین نوشته‌اند: اینجا خانه ابدی فروغ فرخزاد است. روح عصیان‌گر فروغ بعد از چهل و یک سال هنوز از اعماق خاک سرد با کلماتی که روی سنگ مزارش حک شده است با ما به نجوا سخن می‌گوید: من از نهایت تاریکی / از نهایت شب حرف می‌زنم / اگر به خانه من آمدی برای من / ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه / که از آن به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم.

فروغ فرخزاد، پریشادخت شعر آدمیزادان

۱۵دی سال ۱۳۱۳ در تهران در خانه‌‌ی قدیمی سرهنگ محمد فرخزاد و توران وزیری‌تبار دختری به دنیا آمد که او را فروغ نام نهادند. فروغ فرخزاد معمولن از گذشته‌ی خود چیزی نمی‌گفت و معتقد بود: حرف زدن در این مورد به نظر من یک کار خیلی خسته کننده  و بی‌فایده است.

خب اینکه واقعیته که هر آدم که به دنیا می‌آید بالاخره یک تاریخ تولدی دارد، اهل شهر یا دهی است، توی مدرسه‌ای درس خوانده، یک مشت اتفاقات خیلی معمولی و قراردادی توی زندگی اتفاق افتاده که بالاخره برای همه می‌افتد، مثل توی حوض افتادن در بچگی، یا مثلن تقلب کردن دوره‌ی مدرسه، عاشق شدن دوره‌ی جوانی، عروسی کردن، از این جورچیزها دیگر. فروغ در هفده سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد و از او صاحب فرزندی شد به نام کامیار. در همان سال در ۱۳۳۱ اولین مجموعه‌ی شعرش را با نام «اسیر» منتشر کرد.

او شراب بوسه می‌خواهد زمن
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را

فروغ به معنای واقعی یک شورشی دوآتشه بود. او اعتقاد دارد: من از آن آدمهایی نیستم که وقتی می‌بینم سر یک نفر به سنگ می‌خورد و می‌شکند دیگر نتیجه بگیرم که نباید به طرف سنگ رفت. من تا سر خودم نشکند معنی سنگ را نمی‌فهمم! یک یاغی که از هیچ کس و هیچ چیز ترسی ندارد. در سال ۱۳۳۴ قطعه شعری از فروغ «گنه کردم، گناهی پرلذت» در یکی از مجلات تهران چاپ شد و جنجالی عظیم در خانه‌ی سرهنگ فرخزاد به پا کرد.

باز هم قبلی به پایم افتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قبلی سرد چیره شد
باز از چشمه‌ی لبهای من
تشنه‌ای سیراب شد، سیراب شد
باز هم در آغوش من رهروی در خواب شد، در خواب شد

ولی روح سرکش فروغ فرخزاد حاضر به کوتاه آمدن نبود. چمدانش را برداشت و با آن سن و سال کم از خانه‌ی پدری رفت. یک اتاق پشت دبیرستان فیرزوکوهی اجاره کرد تا زندگی کند. فروغ درباره‌ی سرهنگ فرخزاد این گونه سخن می‌گوید: یادم می‌آید به محض اینکه صدای مهمیز چکمه‌هایش بلند می‌شد همه‌ی ما از حالی که بودیم بیرون می‌آمدیم و خودمان را از دیدرس و دسترس او دور می‌کردیم.

سرسختی فروغ ازدواجش را با  پرویز شاهپور به جدایی کشاند. او میان شعر و خانواده یکی را انتخاب کرد. شعر تنها پناهگاه او بود. به او قدرت زنده بودن و مبارزه کردن می‌داد. فروغ می‌گوید: شعر برای من مثل پنجره‌ای است که هر وقت به طرفش می‌روم خود به خود باز می‌شود، من آنجا می‌نشینم، نگاه می‌کنم، آواز می‌خوانم، داد می‌زنم، گریه می‌کنم، با عکس درختها قاطی می‌شوم و می‌دانم که آن طرف پنجره یک فضا هست و یک نفر می‌شنود، یک نفر که ممکن است ۲۰۰ سال بعد باشد یا ۳۰۰ سال قبل وجود داشته باشد، شعر وسیله‌ای است برای ارتباط با هستی، با موجود به معنای وسیعش.

او به من می‌گوید ای آغوش گرم
مست نازم کن، که من دیوانه‌ام
من به او می‌گویم ای ناآشنا
بگذر از منع من ترا بیگانه ام

خوبیش این است که آدم هر وقتی شعر می‌گوید می‌تواند بگوید: من هستم، یا من هم بودم. من در شعر خودم چیزی جستجو نمی‌کنم بلکه در شعر خودم تازه «خودم» را پیدا می‌کنم. فروغ یک روز پی به مسئله‌ای می‌برد: حالا شعر برای من یک مسئله جدی است. مسئولیتی است که در مقابل وجود خودم احساس می‌کنم. یک جور جوابی است که باید به زندگی خودم بدهم. من همانقدر به شعر احترام می‌گذارم که یک آدم مذهبی به مذهبش.»

آه از این دل، از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه‌ای
ای دریغا، کس به آوازش نخواند

دومین مجومعه شعرش را  با نام دیوار در سال ۱۳۳۶ و سومین مجموعه شعر را هم در همین سال با نام عصیان منتشر کرد. که در مقدمه‌اش از تورات قطعاتی را آورده است. سال بعد با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و به کار در گلستان فیلم پرداخت. دو سال بعد فیلم کوتاه «خواستگاری» را برای موسسه فیلم ملی کانادا ساخت و در آن بازی کرد. در سال ۱۳۴۰ قسمت دوم فیلم مستند «آب و گرم» را در گلستان فیلم تهیه کرد و در ساختن فیلم «موج و مرجان و خارا» گلستان را یاری کرد و همچنین فیلمی یک دقیقه‌ای درباره‌ی صفحه‌ی نیازمندیهای کیهان ساخت.

در سال ۱۳۴۱ فیلم «خانه سیاه است» را در جذام‌خانه تبریز از زندگی جذامی‌ها ساخت. با جذامی‌ها دوست شد بر سرسفره‌شان نشست و فرزندی از آنان را به نام حسین، پسرخوانده‌ی خود کرد و با خود به تهران آورد. سال بعد در نمایش شش شخصیت در جستجوی پیراندللو به کاگردانی پری صابری در تهران به روی صحنه رفت. در همین سال کتاب تولد دیگر منتشر شد.

من صفای عشق می‌خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می‌خواهد از من اتشین
تا بسوزاند در او تشویش را

در سال ۱۳۴۳ در فیلم خشت و آینه ابراهیم گلستان در چند صحنه بازی کرد و در تدوین آن گلستان را یاری کرد. سال بعد یونسکو فیلمی نیم‌ساعته از زندگی او تهیه کرد و برناردو برتولوچی نیز یک فیلم پانزده دقیقه‌ای از او ساخت. در سال ۱۳۴۵ به ایتالیا سفر کرد و در فستیوال فیلم موئلف در شهر پزارو شرکت کرد.

در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره‌ی ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟

در ساعت ۳ بعدازظهر دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۴۵، فروغ روی زندگی و مرگ را با هم کم کرد. او که دوست قدیمی بچه‌ها بود وقتی دید ماشین دبستان شهریار قلهک به جلوی او پیچید، برای جلوگیری از تصادف به راست راند و از جاده‌ی اصلی منحرف شد. تنها لبخند یک کودک که از بند مرگ رسته بود برای او کافی بود.

در اثر ترمز شدیدی که کرد به شیشه‌ی جلو جیپ خورد و بینی‌‌اش از وسط پاره شد. شدت ضربه به حدی بود که در اتومبیل به شدت باز شد و فروغ از ماشین بیرون افتاد. در همین موقع سرش به در ماشین گرفت و گوش سمت چپش کنده شد. آنگاه فروغ با سر به جدول خیابان خورد و سرش شکست. او را به بیمارستان رساندند.

ولی... خاک پذیرنده / که اشارتی به آرامش داشت / با آن دهان سرد مکنده / که در هیات گور در آمده بود / او را به سوی خود خواند. او رفت تا لب هیچ و پشت حوصله‌ی نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها برای خوردن یک سیب چقدر تنها می‌مانیم. فروغ سالها قبل پیش‌بینی همچین روزی را کرده بود:

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطه تلاقی و پایان نمی‌رسد؟

 

لینک:

:: انسان‌ترین انسان این سرزمین، تولدت مبارک کتایون پندار

:: تولدت مبارک فروغ نازنین آذر کیانی 

:: فروغ جان غیبت تو جبران ناپذیر است مهستی شاهرخی

:: فیلم خاکسپاری پریشادخت شعر آدمیزادان فروغ فرخزاد

:: عکس‌هایی که از فروغ به یادگار مانده عاشقانه

:: احمد شاملو، اخوان ثالث و بهرام بیضایی در خاکسپاری فروغ مینو صابری

:: وقتی به ظهیرالدوله می‌رسم الهه

| لينک ثابت |  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 23:44    | 

یکی جای دستو پاهاش
دادنش چند تا ستاره

یکی اون ستاره‌ها رم
جای دستو پاش نداره

یکی‌مون شد پاره پاره
یکی مونده نیمه کاره

یکی برگشته تو سنگر
استخوناشو بیاره

این قسمتی از متن ترانه نسل سوخته از آلبوم سکوتِ سرد جدیدترین اثر کاوه یغمایی است، کلماتی که تا مغز استخوانتان را می‌سوزاند، و چقدر این سکوت سرد و تلخ است. کاوه یغمایی در تِرک نسل سوخته از نسلی صحبت می‌کند که استخوان‌هایشان را مردم بعد از این همه سال هنوز می‌بویند و بر آن سجده می‌کنند. کاوه از نسلی حرف می‌زند که یک نفسشان به زندگی صد تا شغال می‌ارزد.

کاوه یغمایی
سکوتِ سرد، جدیدترین آلبوم کاوه یغمایی در کانادا منتشر شد

بگو نسل ما کجا رفت؟
نسلی که اومد بباره

نسلی که از آینه رد شد
بی‌صدا به یک اشاره

کاوه از نسلی سخن می‌گوید که قرار بود زمین را در آسمان بکارند. کسانی که با آهنگ کامران و هومن می‌رقصند نمی‌توانند درک کنند  کاشتن زمین در آسمان چه معنی‌ دارد؟ اگر را این متوجه شوند می‌توانند کمی نسل سوخته و آرمانشان را درک کنند. نسلی که می‌خواست زمین را به آسمان ببرد. نسلی که همه چیزش آسمانی بود. عشق، شور، آرمان و عقیده‌اش. نسلی که پیرشان سالها قبل از اعجازشان گفته بود: سربازان من در گهواره‌ها هستند.

اینا حرف ریشه است. حرف خاک است. حرف دیروز ندیده است. حرف ۳۰، ۴۰ و ۵۰ است. حرف ۶۰ نیست. حرف فردا و همیشه است. حرف این صورتک‌ها نیست. حرف آیس‌پک، فست‌فود و پتی‌کور نیست. صحبت سکوتِ سرد است. آدمای توی قاب است. حرفامون سر نقاب است.

نسلی که می‌خواستم
اینو توی آسمون بکاره

حتی آسمونش امروز
توی قابی از حصاره

حرف تردید یه نسل است. میان رفتن و ماندن. حکایت همین یک نفس بود. که آن هم در قفس ماند. بین خوابیدن تا صبح. یا دم سحر پریدن. یکی باید بگوید. حتی اگر به تِلیچ قبای شب بَر بخورد. آخر من و تو کجای کاریم؟ وسط یه راه روشن. یا هنوزم توی غاریم؟ یکی باید بگوید. آخر چرا رنگ ما پریده؟ چرا با این همه عینک هیچ کسی ما رو ندیده؟

اون که قامت بلندش
سپر این سرزمین بود

روی خاک سرد غربت
پی یک قطعه دیاره

میان این همه سان‌شاین، لاته، آیس‌پک، صورتهای برنزه شده، انقلاب مخملی، قرص‌های ضدبارداری، رنگ سوتین‌ها، بوی دیویدف، کنزو، لاگست. میان این همه اند کلاس دیگر کسی به یاد آن پسری نیست که توی جزیره‌ی مجنون جنازه‌ی بی‌سرش را پیدا کردند. اگر تو را خواستن اشتباه است. اگر از تو گفتن اشتباه است. اگر با تو بودن اشتباه است. اگر عاشق تو بودن اشتباه است.  اگر برای تو مردن اشتباه است. پس تو بهترین اشتباه زندگی من هستی برادر.

خیلی‌ها پیاده رفتند
خیلی‌ها شدند سواره

یکی دیگه جون به شب باخت
یکی دیگه شد ستاره

خیلی‌ها به خاطر ما شهید شدند تا ما زندگی کنیم. همت، باکری، زین‌الدین، جهان‌آرا، باقری، چمران... . این‌ها اسم اتوبان‌های تهران نیست! اسم چندتا از آن بچه‌هایی است که شهید شدند تا صدام حسین پا نشود بیاید در سعدآباد رقص عربی دخترهای ایرانی را تماشا کند! غیر از اتوبان‌های تهران چند تا اسم دیگر از آن بچه‌ها را به خاطر دارید؟

سکوتِ سرد جدیدترین آلبوم کاوه یغمایی در کشور کانادا توسط شرکت ترانه پخش شده است. کاوه در این آلبوم آهنگسازی، آرایش سازها و نیز نوازندگی گیتار و کیبورد را عهده‌دار بوده است. بابی اسمیت خواننده برجسته کانادایی در آلبوم سکوت سرد یک ترانه را با کاوه اجرا کرده و گفتنی است که همسر کاوه (نیلوفر فرزند شاد: استاد هنرستان موسیقی دختران و پیانیست) در این آلبوم با کاوه همکاری بسیار نزدیک داشته است.

هم چنین چهار موزیک ویدیوی کاوه که بر پایه چهار ترانه از آلبوم سکوتِ سرد با کارگردانی ناصر قلی‌زاده و بازیگری بابی اسمیت خواننده مشهور کانادائی و کری انجام پذیرفته در حال حاضر از مشهورترین کانال‌های بین‌المللی موسیقی در حال پخش است.

۳ اردی‌جهنم سال ۱۳۸۵ بود که اولین آلبوم اسماعیل اسفندیاری از شاگردان مکتب کوروش یغمایی منتشر شد. قبل از هر چیز نام کاوه یغمایی به عنوان تنظیم کننده اثر باعث شد گوش راک‌بازها به سوی اولین آلبوم اسماعیل اسفندیاری جلب شود.

آلبوم سکوت مرداب به آهنگسازی و خوانندگی اسماعیل اسفندیاری با تنظیم کاوه یغمایی است. و نیلوفر فرزندشاد نوازندگی پیانوی این کار را برعهده داشته. اسماعیل اسفندیاری نوازندگی گیتار را با همراهی کاوه یغمایی انجام داده است. کریم قربانی نوازنده ویلنسل در این آلبوم در یک قطعه همکاری داشته است. ترانه های این آلبوم از مریم کاظمی فراهانی است. (به جز ترانه سیب که سروده مژگان صدیق است.)

کاوه یغمایی نوازنده، آهنگساز و تنظیم کننده موسیقی راک، نوازنده گیتار الکتریک و آکوستیک فلوت کیبورد و خواننده راک این روزها است. ورود کاوه به هنرستان عالی موسیقی در سن ۸ سالگی تعجب همگان را برانگیخت. آموزش تخصصی پیانو کلاسیک  - آموزش همزمان آهنگسازی تنظیم موسیقی و نوازندگی گیتار الکتریک در سبک های مختلف به خصوص راک به عنوان سبک تخصصی و مورد علاقه نزد پدر ( کورش) و عموهایش ( کامران و کامبیز) نوید یک راک‌باز حرفه‌ای را می‌داد. توقف اجباری تحصیل آکادمیک موسیقی پس از انحلال هنرستان عالی موسیقی بعد از انقلاب و فارغ التحصیلی با ساز تخصصی فلوت هم نتوانست عطش کاوه را سیراب کند.

ورود به دانشگاه در سال ۱۳۷۳ و نواختن تخصصی گیتار کلاسیک در دانشگاه ادامه‌ی راهی بود که در سن هست سالگی برای کاوه آغاز شد. کاوه یغمایی فعالیت حرفه‌ای در زمینه موسیقی را از سال ۱۳۶۳ تاکنون با همکاری در آلبوم‌های مختلف موسیقی به عنوان آهنگ‌ساز، تنظیم کننده و نوازنده گیتار، کیبورد، فلوت، درامز و پرکاشن ادامه داده است. و این تازه اول راه است.

در حال حاضر سکوتِ سرد با بوکلت اوریجینال در دستان من است. این را گفتم تا بدانید وقتی قرار شد سکوتِ سرد بهم برسد چقدر خوشحال شدم. این اثر از هشت قطعه تشکیل شده است:

۱. برگرد [+]

۲. می‌بینمت [+]

۳. فریب [+]

۴. اولین حرف [+]

۵. جاده [+]

۶. ساده [+]

۷. نسل سوخته [+]

۸. تب او [+]

تیتراژ فیلم سربازهای جمعه را به خاطر می‌آورید؟ طبل بزرگ زیر پای چپ. آن تیتراژ را عباس کیارستمی برای فیلمی از مسعود کیمیایی ساخت. زیاد عجله نکنید اول نسل سوخته با صدای کاوه یغمایی را گوش کنید بعد متوجه خواهید شد چرا این سوال را پرسیدم.

 

لینک:

:: وای بر ما که ارزش رزمنده‌ها را پایمال کردیم عکسی از آیدین

| لينک ثابت |  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 2:53    | 

كازينو رويال براساس اولين كتاب يان ‌فلمينگ ساخته شد تا باند بعد از گذشت 46 سال به نقطه آغاز بازگردد. کازینو رویال اولين کتاب یان فلمينگ و در واقع اولين ماموريت جیمز باند، جاسوس دوست‌داشتنی سینما است که برای نخستين بار با کارگردانی جان هيوستن و بازی ديويد نيون در نقش اصلی در سال 1967 به فيلم برگردانده شد.

البته در ١٩۵٤ در اولين برگردان تصويری کازینو رویال و خود باند در فیلمی تلویزیونی و ٥٠ دقیقه‌ای ظاهر شد که بری نلسن نقش وی را بازی می‌کرد و امروز شاید کسی آن را به خاطر نیاورد.

کازینو رویال بیست و یکمین فیلم از سری جیمز باند 

۴۶ سال بعد در سال ۲۰۰۷ کوئنتین تارانتینو این دیوانه‌ی عالم سینما هوس کرد اولین کتاب یان فلیمنگ را مجددن به فیلم تبدیل کند. ولی تهیه‌کنندگان اصلی حاضر نشدند تارانتینو را وارد بازی کنند. چون ترسیدند جیمز باند توسط وی یهو یک قاتل سریالی به سبک اسشلر از کار دربیاید. به همین دلیل برادر تارانتینو در گفت وگويى با نشريه توتال فيلم اظهار كرد كه ايده بازسازى فيلم كلاسیک «كازينو رويال» ۱۹۶۷ در حقيقت متعلق به او بوده است.

برادر تارانتینو درباره فيلم جديد كازينو رويال با بازى دانيل كريگ كه موفق‌ترين و پرفروش‌ترين فیلم جیمزباند بوده است گفت: «هيچ وقت كازینو رويال جدید را ندیدم چون از دست اين آقایان (تهيه‌كننده‌ها) خیلى عصبانى بودم. آنها در جمع خصوصی‌شان گفته بودند كه نمى‌توان كازينو رويال را بازسازى كرد ولى خلاف آن اتفاق افتاد.»

وى در ادامه افزود: «همین كه گفتم من آن را خواهم ساخت تمام وب‌سايت ها خبر آن را آوردند و كازينو رويال تبديل به فيلمى شد كه همه مى‌خواستند هر چه زودتر ساخته شود تا آن را ببينند. آنها بايد حداقل از اين بابت از من تشكر مى كردند.

کازینو رویال بدون تارانتینو و با کارگردانی مارتين كمپل و با حضور دانيل كريگ در نقش هفتمین جیمز باند تاریخ سینما و اوا گرين، جودی دنچ، مس میكلسن به مدت 144 دقيقه ساخته شد.

این بیست و یکمین فیلم جیمز باند پر از شور و انرژی است. طولانی‌تر، پرخرج‌تر، ۲٥٠ ميليون دلار، و از اين رو مجلل‌تر و بديع‌تر. در این جدیدترین ضیافت ۰۰۷ همه عوامل سنگ تمام گذاشته‌اند که بيشترين سهم از آن آهنگساز است. ديويد آرنولد که بهترين موسیقی دو دهه اخير باندها را تصنيف کرده و بين خودمان بماند جان تان را به لب خواهد رساند تا تم مشهور جان باری را بشنويد. يعنی بايد تا عنوان بندی نهایی صبر کنید. البته شما یک‌بار دیگر تا مرز مردن پیش می‌روید. بهتان نمی‌گویم کجای کازینو رویال، جیمز باند معروف‌ترین جمله‌ی تاریخ سینما را می‌گوید!

برای اولين‌بار، مردم از طریق کتاب‌های یان فلمینگ با زندگی پر خطر و شخصيت بی‌باک مامور 007 سازمان اطلاعات بریتانیا آشنا شدند و اين فيلم دکترنو بود که برای اولین‌بار جیمز باند را به روی اکران آورد و مردم را با شخصيت او به ويژه پيگيری مصرانه‌اش برای دستگیری تبهکاران بين‌المللی و همچنين دسترسی او به پيشرفته‌ترين و زيرکانه‌ترين ابزار و دستگاه ها آشنا ساخت. یادتان هست آن روزها که در جهان کسی نمی‌دانست موبایل چیست این جیمز باند بود که یک گوشی تلفن داشت که همه‌جا همراهش بود و تازه با آن عکس هم می‌انداخت.

جیمز باند قهرمانی‌ بود كه‌ هم‌ قدرت‌ فوق‌بشری‌ داشت‌ و هم‌ بشر بود. جیمز باند آدمی است که‌ با تمام‌ نقطه‌ضعف‌هایش‌ جذاب است.‌ البته‌ برای‌ پوشاندن‌ نقاط ضعفش‌ از ابزار آلات‌ پيشرفته‌ استفاده‌ می‌کند. در آن‌ زمان‌ شون‌ كانری‌ 32ساله‌ نقش‌ مامور مخفی‌ جنتلمنی‌ را بازی کرد كه‌ در حساس‌ترين‌ لحظات‌ مبارزه‌ مراقب‌ پاپیون‌ و اتوی شلوارش‌ هم‌ بود.

روزی كه شون‌كانری بازی در نقش مامور 007 انتخاب شد، احتمالن هيچ‌كس تصور نمي‌كرد اين كاراكتر نزدیک به نيم قرن دوام بیاورد. در سال‌ 1962 بود که ‌شون‌ كانری‌ در نقش‌ جيمز باند در فيلم‌ دكتر نو به خاطره‌ها پیوست. از سال 1962 كه دكتر نو به عنوان اولین فيلم جيمزباند مقابل دوربين رفت تا امروز كه كازينو رويال  نمايش داده شده، 21 فيلم درباره مامور 007 ساخته شده است. پديده‌ای كه آن را مولود جنگ سرد می‌دانستند اما حتی بعد از فروپاشی شوروی همچنان دوام آورد، به اين دليل واضح که هنوز روح مبارزه ضدامپریالیستی در جهان باقی است.

اين بار اما، مبارزه جيمز باند با دفعات قبلی تفاوت دارد و استودیو سونی پیكچرز همچون قهرمان فیلمش دست به ریسک خطرناکی زده است چرا كه در تاريخ 44 ساله اكران فيلم‌های اين قهرمان انگلیسی، كازينو رویال بزرگترین ریسک سونی است و بیش از 250 ميليون دلار هزينه توليد و تبليغات آن شده است. سونی 75 درصد از هزینه 150 میلیون دلاری فيلم را پرداخت كرده و حداقل 120 میلیون دلار صرف تبلیغات آن در سطح جهان كرده است.

فیلم‌های باند بر سه ركن اكشن، سکص و خشونت استوار است. صحنه‌های زد و خورد كه بسته به توانایی كارگردان، كیفیت‌شان رقم می‌خورد، بخش اصلی فيلم‌های باند را تشكيل می‌دهد. تا آنجا كه اساسن فیلمنامه تنها دستاویزی است برای رسيدن به صحنه‌های نفس‌گیری كه تماشاگر از فيلم‌های باند انتظار دارد.

باند زيبا و جذاب است و محبوب زن‌ها. در نتیجه رابطه‌ای نيست که او در آن موفق نشود. جذابيت ظاهری او برای جنس مخالف خیلی از درها را برایش باز می‌کند و از طرفی در نوعی از قهرمان پروری آگاهانه، باند در همه ماموريت‌هایش موفق می‌شود و از پيش تماشاگر به قدرت خارق العاده او باور دارد و اين که يک تنه از پس ده‌ها نفر بر می‌آيد، برای تماشاگر از پيش پذيرفته شده به نظر می‌رسد (و اين يکی از قدرت های همان کارخانه روياسازی است که می‌تواند در هر فيلم جهانی بنا کند که مناسباتش ربطی به جهان واقعی ندارد و تماشاگر حداقل عادی بدون چون و چرا آن را می‌پذيرد.)

نکته عجيب‌ درباره نسخه جديد باند، کمتر شدن سکص و اضافه شدن خشونت است. رابطه باند در فيلم با زن‌ها ، به دو مورد خلاصه می شود که در اولی، باند وظيفه کاری‌اش را به عشق‌بازی ترجيح می‌دهد و زن را ترک می گويد و دومی هم با پرهيز از نمايش صحنه‌های عشق‌بازی - بر خلاف رويه فيلم‌های باند - به پايان تراژيکی توام با خيانت زن ختم می‌شود.

اما خشونت عریان این فیلم بخصوص در صحنه شکنجه باند و همچنین در صحنه کشته شدن دو مامور سیاه پوست، در فیلم‌های این مجموعه کمتر نمونه داشته است. شاید اساسن قرار است که اسطوره باند روز به روز بی‌نیازتر از پیش به نظر برسد، و بنا به سنت روز و احوال زمانه پرداختن به مساله تروريسم که چاشنی فيلم شده، باند برای حفظ امنيت بايد خشن‌تر و بی‌نيازتر از هميشه باشد. حتی بی‌نياز از زن و سکص.

ديرپاترین كاراكتر تاريخ سینمای جهان اگر اين همه سال دوام آورد و امروز بیست و يكمين فيلم‌اش ساخته شده، بیش از هرچیز به سودآوری اقتصادی این پديده بازمی‌گردد. هر چند نمی‌شود نقش مقاصد سياسی را در تولید اين سری فیلم‌ها انكار كرد. باند محصول دورانی است كه جنگ سرد در دوران اوج خود به‌سر می‌برد. زمانی كه دو ابرقدرت وقت، به شكل‌های مختلف يكديگر را تهديد می‌كردند.

تا حالا به این نکته فکر کردید چرا در فیلم‌های جیمز باند هر وقت می‌خواهند شرق را نشان دهند از فضاهای بسته، تیره و تار استفاده می‌کنند؟ فضاهایی به شدت سیاه و سفید و دردناک. ولی درست بعد از این تصاویر توتالیتر است که یک نمای فوق رنگی از درخشش خورشید و بدن لخت یک زن با مایو را به ما نشان می‌دهند تا غرب، این بهشت لیبرال‌ها را ببینیم؟ 

| لينک ثابت |  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 22:19    | 

در عصر انفجار اطلاعات دیگر نمی‌توان مثل قدیم، اندیشه را با محصور کردن در میان دیوار چین خفه کرد و به حذف صدای مخالف دل خوش داشت. اینترنت هر روز شعبده ‌جدیدی را از شب‌کلاه خود بیرون می‌آورد و شعبده جدید این روزها httpS نام دارد.

شما با این امکان جدید می‌توانید وبلاگ‌ سردبیر: خودم را که فیل شده‌ است بدون هیچ گونه درد (فیل+تر) و خونریزی (فیل+ترشکن) مشاهده نمایید. برای استفاده از این شعبده جدید کافیست که در ته بخش اول آدرس‌ اینترنتی وبلاگ هودر را که معمولن HTTP است یک S اضافه کنید (یعنی HTTPS) و بقیه‌ی آدرس را تایپ کنید: httpS://i.hoder.com

کسانی که در صدد حذف صدای هودر هستند با تروریست‌های القاعده هیچ فرقی ندارند. تنها فرقشان با جنگجوهای افغان-عربِ القاعده، رنگ لعاب روشنفکری و آمستردام‌نشین و فلوریدانشین بودنشان است.
 
همان‌ها که ادعا می‌کنند منشور حقوق بشر را از بَر هستند ولی فراموش کرده‌اند که در مرام آزادی، تو آنقدر آزادی که آزادی دیگران را محدود نکنی.

تازه گناه رفسنجانیست‌های طرفدار محو هودر از تروریستهای القاعده بیشتر است، چون تروریستهای القاعده دم از آزادی نمی‌زنند ولی رفسنجانیست‌ها گلویشان را برای آزادی پاره می‌کنند.

به امید جهانی بدون بند و زنجیر بر گردن انسان و انسانیت. و با آرزوی هنگامه‌ای که دریابیم، به آزادی دیگران احترام بگذاریم و دریافتن این حقیقت که آزادی جایی پایان می‌یابد که با آن بخواهی آزادی انسانی را محدود کنی.

| لينک ثابت |  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 19:30   

وقتی اسلحه‌ی سعید عسگر صورت سعید حجاریان را نشانه رفت. روزنامه صبح‌امروز با بزرگترین فونت تیتر زد: شلیک به مغز اصلاحات. سعید حجاریان مغز متفکر اصلاحات، بزرگترین تئوریسین‌ چپ مذهبی و موسس وزارت اطلاعات؛ سالها پیش وقتی معاون امنیتی بود بروی پرونده استخدامی سعید امامی در وزارت اطلاعات جمله‌ای نوشت و تاکید کرد پست‌های مهم در اختیارش قرار نگیرد.

سعید حجاریان با این همه یکی از شاگردهای دکتر حسین بشیریه است. دکتر بشیریه کیست؟ بسیاری وی را سروش دهه 80 می دانند اما تفاوتی که میان وی و سروش قائلند آن است که سروش را استاد حوزه اندیشه فلسفی- دینی اما بشیریه را استاد حوزه فلسفی- اجتماعی می‌دانند.

دکتر بشیریه استاد مرموز محفل ققنوس

بدیهی است دکتر بشیریه که دکترای تئوری‌های سیاسی خود را در سال ۱۹۸۲ از انگلستان گرفته است، دموکراسی را همان‌گونه می‌فهمد که در دانشگاه‌های غربی تدریس می‌شود. رفتارها و نظرات بسیاری از سران مشارکت را باید در آرای و تفکرات حسین بشیریه جستجو کرد، شخصی که گرچه شاگردانش شروع‌کننده جریان اصلاح طلبی بودند اما خودش همیشه در پرده و بیشتر نقش یک نظاره‌گر را ایفا می‌کند. گرایش تخصصی دکتر بشیریه بدین ترتیب است: كارشناسی: تئوریهای انقلاب. كارشناسی ارشد: جامعه شناسی سياسی و دكترای: جامعه شناسی ایران- انديشه سیاسی در ايران. 

وی یکی از عناصر پشت پرده و از نویسندگان برنامه چهارم توسعه است، شاید خبر نداشته باشید در برنامه چهارم توسعه قسمتهایی مبنی بر لزوم رابطه با رژیم صهیونیستی گنجانده شده است. در سال ۱۳۸۰ وقتی دکتر بشیریه دست به انتشار ترجمه‌ی خود از اثر مشهور توماس هابز؛ لویاتان زد، سعید حجاریان در مقاله‌ای در روزنامه ایران از این کار استاد خود استقبال کرد و آن را ستود.

لویاتان اثر مشهور توماس هابز پس از ۳۵۰ سال به زبان فارسی ترجمه شده است، بزرگترین و نخستین اثر فلسفه سیاسی به زبان انگلیسی است و اولین شرح جامع درباره دولت مدرن و ویژگی‌ها و کارکردهای آن است. به ویژه "جدایی دین از سیاست" به عنوان یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های دولت مدرن، یکی از محورهای اساسی دکترین هابز را در لویاتان تشکیل می‌دهد.

در واقع همین محور "جدایی دین از سیاست" مورد توجه دکتر بشریه و سعید حجاریان قرار گرفته که باعث شد دکتر بشیریه دست به ترجمه‌ی کتابی ۳۵۰ ساله بزند و شاگرد کار استاد را سترگ و بی‌نظیر بخواند. یک سال قبل از انتشار ترجمه لویاتان در سال ۱۳۷۹ بود که دکتر بشیریه در جلسه‌ی علمی که در دفتر مطالعات و تحقیقات وزارت کشور برگزار شد اسم شب تئوری خود را گفت: "ایران راهی جز توسعه سیاسی ندارد."

در سال ۱۳۸۱ دکتر بشیریه رساله مهمی با نام "دیباچه‌ای بر جامعه‌شناسی سیاسی ایران / دوره جمهوری اسلامی" منتشر کرد. دکتر حسین بشیریه در این کتاب پس از تحلیل طبقاتی و سیاسی دولت جمهوری اسلامی آن را در قالب سه دوره تاریخی صورت‌بندی می‌کند:

۱) دولت ایدئولوژیک جامع القوا (دولت مهندس میرحسین موسوی: ۶۸ - ۱۳۶۰)

۲) دولت دموکراسی صوری (دولت هاشمی رفسنجانی ۷۶ - ۱۳۶۸)

۳) دولت شبه دموکراتیک (دولت سیدمحمد خاتمی ۷۶ - ۱۳۸۴)

خواندن این کتاب می‌تواند به شما بگوید دولت‌های آینده‌ جمهوری اسلامی چه شکلی و دارای چه ظرایفی هستند. دکتر بشیریه در کتاب "موانع توسعه سیاسی در ایران" با نشان دادن ریشه‌های بحران در دولت پهلوی راهکارهایی ارائه کرده است. ولی در اصل نگاه دکتر بشریه به ساخت قدرت و جامعه‌شناسی سیاسی جمهوری اسلامی است. در این کتاب به جای پهلوی از جمهوری اسلامی استفاده کنید بهتر می‌توانید به عمق کلمات دکتر بشریه پی ببرید.

برای مثال ایشان در فصل ابزارهای قدرت "دولت مطلقه" از حزب دربار، ارتش که در راس آن فرمانده کل قوا قرار دارد، درآمدهای نفتی و بورکراسی متمرکز نام می‌برد. دکتر بشیریه معتقد است ایران همچون کشورهایی مثل شوروی کمونیستی، آلمان نازی، ژاپن و اسپانیا فرانکو از راه "اصلاحات از بالا" می‌تواند وارد جهان نو شود. کشورهایی که با پشت سر گذاشتن تجربه توتالیتریسم پا به دنیای مدرن گذاشتند. ایشان در این کتاب مهمترین لوازم توسعه سیاسی را چنین بر می‌شمارند:

۱. سازمان‌یابی گروهها و نیروهای اجتماعی ۲. آزادی آنها در مشارکت و رقابت سیاسی ۳. وجود مکانیسمهای حل منازعه نهادمند در درون ساختار سیاسی ۴. خشونت‌زدایی از زندگی سیاسی ۵. کیش‌زدایی "جدایی دین از سیاست" در جهت تقویت ثبات سیاسی ۶. مشروعیت چارچوبهای نهادی و قانونی برای رقابت و سازش سیاسی

در این کتاب دکتر بشیریه اعتقاد دارد در نگرش علمی یا دترمینیستی به هر حال توسعه سیاسی تابعی از گسترش شهرنشینی و اقتصاد شهری تلقی می‌شود. بحثی درباره موانع تاریخی و ساختاری توسعه سیاسی در ایران را باز و ساختار قدرت سیاسی، شکاف‌ها و چندپارگی‌های اجتماعی و فرهنگی در ایران به عنوان موانع اصلی توسعه معرفی و تحلیل می‌کند. استدلال اصلی ایشان این است که تکوین ساخت دولت مطلقه همراه با گسترش چندپارگی‌های اجتماعی و فرهنگی و تداوم و تقویت فرهنگ پدرسالارانه موانع اصلی توسعه سیاسی در ایران بوده‌اند.

دکتر بشیریه استاد مرموز محفل ققنوس

دکتر بشیریه طی سالهای ۱۳۷۵ و ۱۳۷۶ در موسسه آموزش عالی باقرالعلوم قم مشغول به تدریس بوده است. موسسه‌ای که زیر نظر آیت‌الله محمدتقی مصباح یزدی اداره می‌شود و همه به خوبی می‌دانند ایشان مهمترین منتقد اصلاحات سیاسی و فکری در ایران هستند.

شاید سوال کنید چطور ممکن است دکتر بشیریه که در موسسه صندوق ملی دموکراسی یا NED (یکی از بزرگترین عوامل پشت‌پرده‌ی کودتا بر ضد هوگو چاوز در سال ۲۰۰۳ بوده است) خدمت کرده، سالها قبل در جایی در مقام استادی حضور داشته که زیر نظر مستقیم آیت‌الله مصباح‌یزدی اداراه می‌شده؟

خوب است بدانید در دهه هفتاد موسسه امام صادق(ع) در تهران با هدف واکسیناسیون دانشجویان مومن از عقاید غربی، از اساتید غرب‌دیده دعوت کرد در آنجا به تدریس مشغول شوند، تا دانشجویان دانشگاه امام صادق آب را از سرچشمه بنوشند و در برابر آن واکسینه شوند.

بدین صورت نه فقط دکتر حسین بشیریه بلکه پای سعید حجاریان، چنگیز پهلوان، هوشنگ مهدوی، داوود باوند و... که در سکولار بودن این افراد هیچ جای شکی نیست. به مراکز زیرنظر آیت‌الله مصباح یزدی رسید.

در سال ۱۳۷۳ درس "نظریه‌های جدید در علم سیاست" که توسط دکتر بشیریه برای دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع) ارائه و تدریس شده بود توسط همین دانشگاه منتشر گردید. دکتر بشیریه در سال ۱۳۷۵ با ترجمه "نقد در حوزه عمومی" یورگن هابرماس را به دانشجویان ایرانی معرفی کرد.

 

لینک:

:: صندوق ملی دموکراسی وظیفه سازمان مرکزی اطلاعات آمریکا (سیا) را بجا می‌آورد لوموند دیپلماتیک

 

پانوشت:

:: آثار منتشر شده از دکتر بشیریه

 
1- The state and revolution in iran. St. Martin’s press, New York, 1984 2- انقلاب و بسيج سیاسی, انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اول 1372

۲- نظریه‌های جدید در علم سیاست، دانشگاه امام صادق، ۱۳۷۳

3- دولت عقل: ده گفتار در فلسفه و جامعه شناسی سیا, نشر علوم نوین, 1374 4- جامعه شناسی سياسی: نقش نيروهای اجتماعی در زندگی سیاسی، نشر ني، چاپ اول 1374

5- تاريخ انديشه‌های سياسی در قرن بيستم، جلد اول: انديشه‌های ماركسیستی، نشر نی، چاپ اول 1376

6- جامعه شناسی تجدد، انتشارات نقد و نظر، 1378

7- دولت و جامعه مدنی: گفتمان‌های جامعه شناسی سياسی، انتشارات نقد و نظر، 1378

8- تاريخ انديشه‌های سیاسی در قرن بيستم، جلد دوم: ليبراليسم و محافظه كاری، نشر نی، چاپ اول 1378

9- جامعه مدنی و توسعه سياسی در ايران: گفتارهایی در جامعه شناسی سياسی، نشر علوم نوين، 1378

10- سیری در نظريه‌های جديد در علوم سیاسی نشر علوم نوين، 1378

11- نظریه‌های فرهنگ در قرن بيستم، نشر آينده پويان، 1379

12- موانع توسعه سیاسی در ايران، نشر گام نو، 1380

13- درسهای دموكراسی براي همه، نشر نگاه معاصر، 1380

14- آموزش دانش سياسی نشر نگاه معاصر، 1380

15- ديباچه‌ای بر جامعه شناسی سیاسی ايران: دوره جمهوری اسلامی، نگاه معاصر، 1381

 

:: ترجمه


16- شرح و نقدی بر فلسفه اجتماعی و سياسی هگل، نوشته جان پلامناتز، نشر نی، چاپ اول 1367

17- ريشه‌های اجتماعی ديكتاتوری و دموكراسی نوشته برينگتون مور، مركز نشر دانشگاهي، 1369

18- ريشه‌های اجتماعی ديكتاتوری و دموكراسی، نوشته برینگتون مور‌، مركز نشر دانشگاهي، 1369

19- نظريه‌های دولت، نوشته اندرو وینسنت، نشر نی، چاپ اول 1371

20- یورگن هابرماس: نقد در حوزه عمومی، نوشته رابرت هولاب، نشر نی، چاپ اول 1375

21- هابز، نوشته ریچارد تاک طرح نو، 1376

22- میشل فوكو: فراسوی ساختگرایی و هرمنیوتیک، نوشته دریفوس و رابينو، نشر نی، چاپ اول 1376

23- لویاتان، نوشته توماس هابز، نشر نی، 1380

24- جريان‌های بزرگ در اندیشه غرب، نوشته وان بومر‌، انتشارات باز، 1380

 

گرایش تخصصی دکتر بشیریه:

كارشناسی: تئوریهای انقلاب

كارشناسی ارشد: جامعه شناسی سياسی

دكترا: جامعه شناسی ایران- انديشه سیاسی در ايران

| لينک ثابت |  جمعه هفتم دی 1386ساعت 23:35    | 

قهرمانی پرسپولیس مبارک بادوقتی سوت یدالله جهانبازی در پایان دیدار سایپا و سپاهان به صدا درآمد، این پرسپولیسی‌ها بودند که از فرط خوشحالی «قهرمانی‌پـرسپولیس» به آسمان رفتند. تيم فوتبال پرسپوليس در پایان نیم فصل اول با ‪ ۳۶‬امتياز از ‪ ۱۶‬بازی در صدر مسابقات لیگ برتر فوتبال ایران قرار گرفت.

پرسپولیس قهرمان نیم فصل شد، آنهم بدون آنکه آخرین بازی خود در نیم فصل را انجام داده باشد. این قدرت تیمی است که این روزها سخت مورد نقد قرار گرفته است و حالا باید آنرا یکبار دیگر ستود. می‌دانیم که تازه این شروع راه است.

تا قهرماتی لیگ برتر راهی پر فراز و نشیب پیش رو قرار دارد و این موفقیت باعث نخواهد شد، سختی‌ها را نبینیم و پس از آن باید جام قهرمانی آسیا را از آن خود کنیم.

قهرمانی نیم‌فصل سرخ‌ترین تیم فوتبال جهان به میلیون‌ها هوادار مشتاقش در سراسر جهان مبارک باد. قهرمانی در مقابل اسطوره فوتبال پسران آبی، ناصر حجازی، که بعد از ۱۰ سال به استقلال بازگشته بود تا خاطره‌‌ی سالهای دور را تکرار کند مزه می‌هد وحشتناک.

استقلالی‌ها حتی فیروز کریمی را هم آوردند ولی باز قهرمان نیم فصل نشدند. اس‌ام‌اس‌هایی که امروز از شهرهای مختلف جهان دریافت کردم یکی از شادترین اس‌ام‌اس‌های پنج سال اخیر بود. سرشار از حس خوب شادی و انرژی گل‌های اقاقیا.

بازی سپاهان و سایپا را نگاه نکردم. فقط می‌دانستم کی شروع می‌شود. دقیقن یک ساعت و نیم بعد. صدای اس‌ام‌اس‌ها پایانی نداشت. اولین اس‌ام‌اس را یکی از دخترهای تیفوسی پرسپولیس برایم فرستاد که امشب آسمان جهان سرخ سرخ است. و سیل مِسیج‌ها شروع شد.

همین الان یکی از استقلالی‌های دوآتشه، قهرمانی پرسپولیس را بهم تبریک گفت. دمش گرم. دم آن پسری هم که نصفه‌های دیشب راجع به بازی پرسپولیس در جام حذفی حالمان را پرسید و گفت: ناراحت نباش، گرم.

قهرمانی در نیم فصل شروع فصل جدیدی در تاریخ پرسپولیس است. از آخرین قهرمانی پرسپولیس در لیگ برتر فوتبال ایران پنچ تا ۳۶۵ تا می‌گذرد. از آن روز که استقلال را با منصور پورجیدری درب و داغان کردیم. آن روز علی آقا سلطان قرمزها بود و امروز که افشین اول امپراتور سرزمین سرخ پرسپولیس است. وسعت این سرزمین به اندازه‌ی قلب تمامی هوداران تیم فوتبال پرسپولیس است.

زنده باد پرسپولیس قهرمان
ناصر حجازی و فیروز کریمی هم نتوانستند استقلال را قهرمان کنند!

امروز خوشحالی هواداران، خوشحالی واقعی پرسپولیس است. این حاصل تلاش بازیکنان متعصب و غیرتمند، مربیان دانا و کاردان و مدیران لایقی است که فقط در سایه حمایت هواداران موفق به انجام این مهم شدند. هوادارانی که به نفس گرم خود، روح سرخ را در کالبد این باشگاه می‌دمند.

آخرین بازی نیم فصل اکنون برای ما تشریفات نیست، مقدمه‌ای است برای اینکه بر فاصله خود بیفزاییم. نیم فصل دوم از همین امروز برای ما آغاز خواهد شد، پس اصفهان را آب و جارو کنید که قهرمان بلامنازع نیم فصل لیگ حرفه‌ای می‌آید. هر چند این قهرمانی تازه از نتایج سحر است و حکایت همچنان باقی است. به آسیا بگویید آماده باشد که داریم می‌آییم.

اگر آن پسر ۱۶ ساله که روز یکشنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۶ به دليل ازدحام جمعيت پس از پايان مسابقه فوتبال پرسپولیس ــ استقلال از پل عابر پياده خارج از محوطه استاديوم به پايين پرت نمی‌شد و جان خود را از دست نداده بود، امشب او به همراه همه‌ی ما قهرمانی پرسپولیس را جشن می‌گرفت. آخر در هنگام مرگ پیراهن سرخ باشگاه پرسپولیس بر تنش بود. اگر زنده بود خوشحال بود. روحش شاد.

 

لینک:

:: تا قهرمانی پرسپولیس در آسیا آرامش نخواهیم داشت اطلاعیه باشگاه پرسپولیس

:: عشق است پرسپولیس زلزله رامین

:: عروسی بر عرشه ناوگان ام‍‍پراتور حامد

:: اصفهان را آب و جارو کنید قهرمان می‌آید پرسپولیس کلاپ

:: مرگ آن پسر ۱۶ ساله ظلم نیست؟  حمیدرضا

:: تیتر همه‌ی روزنامه‌های فردا قرمز است کارا

| لينک ثابت |  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23:25    | 

در فیلم اعتراض آقای مسعود کیمیایی یک سکانس هست که لادن زنگ می‌زند به رضا و خبر می‌دهد لباس مشکی‌ها ریخته‌اند کتاب‌فروشی مرغ‌آمین، رضا می‌رود آنجا و زیر پل کریم‌خان، امیرعلی را می‌بیند که ایستاده است.

رضا: سلام داداش.

امیرعلی: سلام رضا، تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟ خوبی؟

رضا: داداش از شما بعیده! پس چرا دیگه پیرهنتون سفیده؟ به دستوره؟

امیرعلی: داریم ماشین معامله می‌کنیم. اون ممدآقا می‌خره، این یکی هم فروشنده است. و با دست به تیکه کاغذی که