تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

کافه زیر زمینی تیتر، محسن نامجو و حمیدرضا گردبادی. / عکس از ساتیار امامی

 

زیرنویس:

:: عکس‌های یادگاری با دهه هشتاد نسل فراموش شده، دولت کریمه باعث تعطیلی این کافه شد. عکس از ساتیار امامی.

| لينک ثابت |  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:6    | 

هوای پاییزی تهران مرا وادار می‌کند به پیاده‌روی، قدم زدن در خیابان‌ها و کوچه‌های شهری کودتازده که دوستش دارم. در آغاز فصل سرد ایستاده‌ام، در دروازه‌‌ی توفانِ غروب‌های بی ت‌ُ ی پاییز، گردباد بی‌رحم تنهایی، زمین و زمان را بهم می‌پیچد. زمانه‌ای است که شب‌ها بلندتر شده‌اند. رازهایی در این جهان هست که فقط در هنگام پیاده روی فرصت دیدن آن‌ها وجود دارد.

پاییز، پیاده‌روی و تنهایی

هوا که سرد شد خواندن جسدهای شیشه‌ای نوشته مسعود کیمیایی در کنار شیشه بخار گرفته خیلی مزه می‌دهد. همیشه پابرهنه راه رفتن را دوست داشته‌ام. وقتی بچه بودم هیچ وقت در خانه کفش به پا نمی‌کردم و اگر رهایم می‌کردند برایم خیلی لذت بخش بود که بدون کفش به خیابان بدوم. برای همین بود سالها پیش وقتی برای اولین بار فیلمی از برادر تارانتینو دیدم که علاقه‌ی عجیبی در به نشان دادن پاهای پابرهنه دارد کلنی باهاش خیلی حال کردم. در حال حاضر هم پای برهنه به یکی از نشانه‌های سینمای تارانتینو تبدیل شده.

به یک چیز دیگر هم معتقدم و آن شاعر بودن در تمام لحظه‌های زندگی‌ست. شاعر بودن یعنی انسان بودن. بعضی‌ها را می‌شناسم که رفتار روزانه‌شان هیچ ربطی به شعرشان ندارد. یعنی فقط وقتی شعر می‌گویند شاعر هستند. بعد تمام می‌شود. دومرتبه می‌شوند یک آدم حریص شکموی ظالم تنگ فکر بدبخت حسود فقیر.

خب، من حرف‌های این آدم‌ها را قبول ندارم. من به زندگی بیشتر اهمییت می‌دهم و وقتی این آقایان مشت‌هایشان را گره می‌کنند و داد و فریاد راه می‌اندازند یعنی در شعرها و مقاله‌هایشان من باورم نمی‌شودکه راست می‌گویند. می‌گویم نکند فقط برای یک بشقاب است پلو است که دارند داد می‌زنند. بگذریم.

روزهای خاکستری، هوای سربی و تهران مخوف. صداهایی به خاموشی گراییده، سلطنت سکوت و داغ غروب ماه، لباس‌های سوزان سیاه پوشیده‌اند و به ضیافتی سرخ می‌روند آنها که اعصابشان تیر می‌کشد. اینجا روزمرگی داره بیداد می کنه، صبح‌ها همه می‌روند، جز عده‌ای که دارند بر می‌گردند. ظهرها همه، حتی تلفن ها هم پشت درهای بسته منتظرند تا بالاخره وقتِ ناهار و نماز تمام شود. عصرها، همه بر می‌گردند، جز عده‌ای که دارند می‌روند و شبها... .

اینجا اما، یه جایی همین جاها، که دچار روزمرگی و مردگی نشده، تو، داخل من. تو دقیقن همین جایی، هیچ وقت هم قرار نیست بروی – صبح‌ها، ظهرها، عصرها و شب‌ها، اینجا مالِ منه، جای تو، تو داخلِ منی و داری ذره ذره فیدم می‌کنی. دیگر چیز زیادی ازم نمونده، دیگه چیز زیادی ازمون نمونده، دیگه چیزِ زیادی از هیشکی نمونده، خوشحالم که تو اینجایی، خوشحالم که تو تمومم می‌کنی، خوشحالم که همه تمام می‌شوند، خوشحالم.

نقطه‌ای هست که ‌در عملیات‌ها به آن نقطه، نقطه‌ی رهایی می‌گویند. تا آن‌جا همه‌چیز باید در سکوت پیش می‌رفت و بعد، حمله. جنگ رحم ندارد، شوخی ندارد، بازی نیست، خیلی وقت‌ها حتا پایان خوشی هم ندارد. یک نفر و فقط یک نفر، قبل از این نقطه، یک اشتباه و فقط یک اشتباه می‌کند، می‌گویند که این جور وقت‌ها اولین اشتباه، آخرین اشتباه است و امان از این آخرین اشتباه و امان از آن گلوله‌ای که به اشتباه، زود از تفنگ خارج شود.

توی یک دشت یک گردان گیر می‌کنند، همه‌شان به باد می‌روند و حالا 20 سال بعد وقتی آدم می‌رود محل کشته شدن آن‌ها انگار که دنیای دیگریست. من به ماورا به ورای ماورا اعتقاد دارم، به این که اثر خون این شهیدان تا بی‌نهایت باقی می‌ماند اعتقاد دارم. این کشور مفت به دست نیامده. مفت هم از دست نخواهد رفت.

یک دو سه امتحان میشه، - بلندگو خرابه آقا باید داد بزنی، آهای دولت عدالت محور محبوب ملت گوش کن پول نفت‌م بده، - اوهوی مرتیکه منافق مخملی اصلاح طلب دوم خردادی دولت رو تخریب می‌کنی سر دولت عدالت محور داد میزنی به میرحسین رای می‌دی با آستین کوتاه میگردی پول نفت هم می‌خوای؟ اینجانب دادگاه صالحه شما رو به جرم خراب کردن بلندگوی بیت المال و داد زدن در حضور بیگانگان و نشر اکاذیب و اقدام بر علیه امنیت ملی به تحمل تجاوز در کهریزک و برخورد جسم سخت در اوین محکوم می‌کنم.

هیچ وقت قهوه با طعم افه‌های روشنفکری ننوشیدم. چقدر چایی بدون افه است. خالص و خودمونی است. خیلی کارگری و خاکی. دربی تهران روزگاری یکی از سه دربی بزرگ جهان بود. ولی حالا شش بار در عرض چهار سال است پرسپولیس و استقلال به فرموده به تساوی می‌رسند. دارم کنسرتِ لئونارد کوهن را می‌بینم بعد با خودم فکر می کنم من سالها پیش او را در تبت دیدم، چقدر پیری بهش می‌آید. 

دلم پنتری را می خواهد، بریم اون گوشه دنج‌‌ بشینیم به یاد سهراب سپهری، پیتزا سفارش دهیم. مهر با مهربانی‌هایش خانه را می‌آراید برای جشن‌های شورانگیز. تابستان تاریخی 88 می‌رفت که به پاییز و اکتبر فید شود که آخرین شعبده تابستانی از شب کلاه بیرون آمد، تابستان داغ فقط خبر انتشار جدیدترین آلبوم مارک نافلر اسطوره موسیقی راک کم داشت که آنهم از راه رسید.  پاییز مهر مهر است در مهر، آبی آبان در آبان و آزرم آذر در آذر.

 

زیرنویس:

:: پاییز، خش خش برگ‌های زرد، باران و پیاده روی گردباد

| لينک ثابت |  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:22    | 

اگر شما هم مانند ما ارباب حلقه‌ها را دوست داشته باشید، لابد برایتان پیش آمده که ناخودآگاه رویدادهای این روزها را در ذهنتان ارباب حلقه‌وار تجربه، تجزیه و تحلیل کنید. چند روز پیش، یکی از رفقا عکسی برایم فرستاد از تهران در شب و پرسید تو  را یاد چی می‌اندازد؟ فکر کردن نیاز نداشت برایش نوشتم، موردور.

نهران این شب‌ها چقدر به موردور شبیهه است

موردور زادگاه حلقه قدرت است. سرزمین تاریکی که به باتلاقهای مرگ می‌رسد. چقدر این شب‌ها آراگورن، سائورون، گندالف پیر، مايارها، بورومير، فارامير، فرودو، تئودن، فيانور، فين گولفين، گالادريل، آرون به ما نزدیک هستند. حلقه يك الف (Elf) مقدس به نام سائورون (Sauron) در زمانی که دنیا در زمانی که هنوز جهان جوان بود یک الف به نام ساورون پی به قدرت حلقه سازان اره گیون (Ere Geon) برد.

اره گيون‌ها برای تمام بزرگان چه از نوع الف و چه از نوع انسان (Men) و يا حتا كوتوله‌های زير زمینی (Dwarf)حلقه‌هایی جادویی ساختند. كوتوله‌ها حلقه‌ها را قبول نكردند، الف‌ها قدرتمندتر شدند ولی انسانها بدون هيچ چون و چرا آنها را قبول كردند.ولی نمی‌دانستند با این کار یک نفر می‌تواند بر آنها تسلط داشته باشد.

سارون جوان كه ندادن حلقه به او را بی‌احترامی دانست خواست از همه انتقام بگيرد. او اول سعی در سافتن چگونگس حلقه ساختن اره گيون‌ها كرد. ساورون، هيچ چيز از ابتدا اهریمنی نيست، حتا سائورون نيز چنين نبود، در ابتدا موجود پاکی بود اما قدرت شهوت اراده‌ی او را به ژرفنای خویش کشید. او پنهان از چشم دیگر الف‌ها در آتشفشانی در یک بيابان دور حلقه‌ای از جنس آتش آن كوه ساخت که بزرگترین و قدرتمندترين حلقه بین تمام حلقه‌ها بود و خود را ارباب حلقه‌ها (The Lord Of The Rings) نامید.

حلقه‌ای سه برای پادشاهان الف در زیر گنبد نیلی. حلقه‌ای هفت برای فرمانروایان دورف در تالارهای سنگی. حلقه‌ای نه برای آدمیان که محکوم به مرگ‌اند و فانی. و یکی از برای فرمانروای تاریکی بر سریر تاریکش. حلقه‌ای است از برای حکم راندن. حلقه‌ای است از برای یافتن. حلقه‌ای است از برای آوردن و در تاریکی به هم پیوستن. در سرزمین موردور و سایه‌های آرمیده‌اش.

| لينک ثابت |  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:52    | 

با دیدن چهره‌ی بهت‌زده‌ی سعید حجاریان که در "نشست آسیب‌شناسی" حوادث بعد از انتخابات از شبکه‌ی 1 شرکت کرده بود و با عنوان "عضو مستعفی جبهه‌ی مشارکت" به بینندگان معرفی می‌شد، در دلم هزاران بار لعنت فرستادم به حب جاه و مقام و قدرت که می‌تواند همه‌ی دین و دنیای آدم را اینطور نابود کند.

سعید حجاریان مغز متفکر اصلاحات، بزرگترین تئوریسین‌ چپ مذهبی، موسس وزارت اطلاعات، تئوری‌پرداز نظریه‌های نوین اطلاعاتی توسط صدا و سیما فقط با عنوان عضو مستعفی جبهه‌ مشارکت معرفی می شود، آقایان از چه چیزی می‌ترسید؟

آثار ناشی از ترور نافرجام او در سال 1378 و معلولیت نخاعی وی، همچنان در کلمات و جملات او دیده می‌شد و کودتاچیان برای جملات سعید حجاریان زیرنویس پخش می‌کنند. آقا سعید چه چیزی دارد که حتا از بدن نیمه جان او هم نمی گذرید؟ آقا سعید بهترین سالهای عمرش را گذاشت تا پایه‌های همین انقلاب و نظام را محکم کند. چه طور می‌توان او را متهم به براندازی و انقلاب مخملی از روی تخت بیمارستان و آن هم با معلولیت نخاعی کرد؟

کودتاچی‌ها  همه‌ی رقیبانشان را با هر وسیله و ابزاری که در اختیار دارند از صحنه محو می‌کنند، و چه اتهامی بهتر از جرم عامه پسند و من‌درآوردی "کودتای مخملی" که نه کسی درباره‌ی صحتش تحقیق می‌کند و نه اصلن تعریف درست و دقیقش را سوال می‌کنند. آنانی که این عبارت را اختراع کردند، حتا به این نکته توجه نداشتند که کودتا به دلیل ماهیت نظامی‌اش، نمی‌تواند مخملی و نرم باشد و آن انقلاب است که به مخملی تشبیه‌اش می‌کنند!

حقیقت امر این است که زنندگی چند دقیقه از این نمایش و شنیدن سوالات مجری دولتی برنامه، آنقدر آزرده‌ام کرد که نتوانستم تاب بیاورم و باقی‌اش را تماشا کنم. فقط برایم یک سری سوال ایجاد شد و مهمترین آن، این بود که فارغ از همه‌ی اختلاف نظرها و سلیقه‌ها، چه وجدان آگاه، چه حجت شرعی، چه اخلاق انسانی و چه انگیزه‌یی به ما اجازه می‌دهد تا یک فرد معلول و بستری شده در بیمارستان که حتی توانایی رسیدگی به شخصی‌ترین امور خودش را هم ندارد، با آن حالت زننده و دلخراش، روبه‌روی دیدگان میلیونها بیننده قرار بدهیم و از اینکه به قدرت لایزال ما اعتراف کند، لذت ببریم؟

فقط می‌خواهم بدانم که انصافن، وجدانن، اخلاقن، خدایت را قاضی کن: شما حاضرید چنین بلایی سرتان بیاورند، در اوج ناتوانی و شقاوت؟ این بنده‌ی خدا بهترین سالهای عمرش را گذاشت تا پایه‌های همین انقلاب و نظام را محکم کند. چه طور می‌توان او را متهم به براندازی و انقلاب مخملی از روی تخت بیمارستان و آن هم با معلولیت نخاعی کرد؟ یک بار از او تشکر و عیادت کردیم که حالا اینطور مزدش را می‌دهیم؟ آقای رییس جمهور اخیرن در سخنرانی‌اش گفت که "ملت ایران برای بشر پیام انسانی و برای مشکلات امروز جهان راه حل های انسانی دارد."

می‌خواهم بدانم این نمایشها چه قدر اخلاقی و انسانی است؟ وقتی "رسانه‌ی ملی؟" به توصیه‌ها و دستورات رهبر انقلاب مبنی بر خالی کردن فضای کشور از تهمت و بداخلاقی و پخش نکردن مطالب اثبات نشده هم عمل نمی‌کند، معلوم نیست دیگر خط چه کسی را می‌خواند و قصد برچیدن این بساط را ندارد، من می‌خواهم بدانم که آیا اثری از اخلاق و انسانیت در جامعه‌ی ما باقی می‌ماند که آن‌وقت ما برای مشکلات مردم جهان، راه‌حلهای انسانی ارایه کنیم؟

| لينک ثابت |  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 20:31    | 

 


حرم فلش-طراحی-کد وبلاگ-کد جاوا