تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

انتظار ندارم اوضاع را درک کنی. تو هیچ چیز ندیده‌ای و حتا اگر سعی کنی نمی‌توانی این اوضاع را تجسم کنی. اینها آخرین‌ها هستند. امروز خانه‌ای سرجایش است و فردا دیگر نیست. خیابانی که دیروز در آن قدم می‌زدی امروز دیگر وجود ندارد. حتا آب و هوا دایمن در حال تغییر است. یک روز آفتابی است، یک روز ابری. یک روز برف می‌بارد و روز بعد مه آلود است. گرم، سرد، بادی، ثابت. مدتی سرمای سخت و بعد امروز وسط زمستان، بعدازظهر روشن و عطرآگین است، طوریکه می‌شود با یک بلوز هم از منزل خارج شد.

اگر در شهر زندگی کنی یاد می‌گیری که هیچ چیز بی ارزش نیست. چشمهایت را مدتی ببند بچرخ و به چیز دیگری نگاه کن. آنوقت می‌بینی چیزی که در برابرت بوده ناگهان ناپدید شده است می‌دانی، هیچ چیز دوام ندارد. حتا اگر فکرهایی درباره چیزی در سر داشته‌ای نباید وحشتت را در جستجویش تلف کنی. در شهر، ما دائمن با تاثیرات حسی دگرگون کننده بمباران می‌شویم، هزاران انسان در حال گذر سریع، ترافیک سنگین، فعالیتهای بی‌شمار، تابلوهای فروشگاه‌ها، آگهی‌ها همه توجه ما را جلب می‌کنند.

بقا در چنین جهانی بدون شکل دادن به نیروی عقلانی امکان پذیر نیست. شهرنشین به جای قلب، با سر -عضوی که از بقیه‌ی اعضا کمتر حساس است و از عمق شخصیت کاملا دور است - واکنش نشان می‌دهد. شهرنشین آدمی است اهل بخیه و دلزده، و با اتخاذ نگرشی محتاطانه، حتا انزجار آور نسبت به دیگران از درگیر شدن با احساسات از یک طرف یا بی‌اعتنایی از طرف دیگر خود را حفظ می‌کند. زیمل.

کشور آخرین‌ها اثر بنجامین پل استر نویسنده معروف امریکایی که به جرات می‌توان از او به عنوان یکی از چهره‌های شاخص گونه‌ی ادبیات شهری و پست مدرن نام برد . پل استر در این کتاب همانند دیگر آثارش به موضوع شهر و گمگشتگی انسان در آن پرداخته و این دو عنصر را به یکی از پایه‌های اصلی داستانها‌ی خود تبدیل کرده است. البته خود استر این طور عنوان کرده که شهری که در این رمان به آن اشاره شده همان شهر نیویورک، زادگاهش است اما با کمی توجه متوجه می‌شویم که در واقع توصیف شهرهای امروزی است. که نیویورک یک ابر شهر است. 

کشور آخرین‌ها از جمله اثار پست مدرن استر است. این نویسنده وضعیت انسان معاصر در عصر عدم قطعیت‌ها و حوادث ناشناس را به خوبی درک کرده است. شخصیت‌های او سرگردانی‌های زندگی امروزی در کلان شهرها را تجربه می‌کنند. درگیری‌ها و مصائبی که آدمیان در عصر حاضر در جای جای کره خاکی با آن دست و پنجه نرم می‌کنند. داستان‌های استر اغلب درباره‌ی خیابان‌ها، ساختمانها و اتاق‌هاست. و شخصیت‌ها رابطه‌ی هویتیشان را با فضایی که در آن وجود دارند شکل می‌دهند.

در واقع خیابان یکی از پیش پا افتاده‌ترین فضاهای شهری است که شخصیت‌های رمان استر ساعات زیادی از زندگی خود را در آن می‌گذراند. خیابانهای شهر همه جا هستند و هیچ دو خیابانی یکسان نیست. خیابان‌ها بدترین هستند چون درخیابان آدم در معرض هرگونه اتفاق و ناراحتی است. بنابراین تاثیر انسان از خیابان‌های شهر در هر لحظه‌ی مشخص تکه تکه، پراکنده و محدود است.

نشانه‌هایی نظیر توجه به عناصر زندگی شهری، عناصر جزیی زندگی روزمره، بحران فرهنگ مدرن و تراژدی فرهنگ، تقابل فرهنگ ذهنی، عینی و... سبب شده که زیمل را پست مدرن بدانند. زیمل پیوندهای ناگسستنی بین شهر و مدرنیته می‌یابد. شهر مدرن از نظر او جایی است که در آن فضای آشنایی به حاشیه رانده و فضای غریبگی ایجاد شده است، نتیجه‌ی آن توسعه‌ی فضاهای غریبگی و کاهش فضا های آشناست. شهر مدرن، جایی است که ارزشها دگرگون شده، نا امنی‌ها افزایش یافته و واقعیت‌های آشنا اضمحلال پیدا کرده است.

در کشور آخرین‌ها ما به جای توده‌ای از آدم‌های زنده با توده‌ای از اجساد مرده روبرو هستیم که دولت نقش جمع آوری آنها را از گوشه و کنار خیابان به عهده دارد. در این‌جا تمام افراد تجربه مرگ و نیستی را به حقیرترین شکل آن تجربه می‌کنند. مردم در اینجا مثل قدیم‌ها آرام در رختخواب یا در نظافت و امنیت بیمارستان با زندگی وداع نمی‌گویند. بلکه هر جا که باشند، می‌میرند یعنی بیش‌تر در خیابان‌ها. منظور فقط دونده‌ها، پرنده‌ها و اعضای کلوپ مرگ نیستند بلکه ابعاد گسترده‌ای از جمعیت است. نیمی از مردم بی‌خانمان‌اند و جایی برای ماندن ندارند بنابراین به هر طرف بچرخی با جسد مردگانی روبرو می‌شوی که در پیاده‌روها، کنار درها و در خود خیابان‌ها افتاده‌اند.

شهر در اینجا مکان نومیدانه‌ای است که تولید مثل انسانها در آن رو به پایان است و همان طور که برای زاد و ولد نیاز به پول و سلامتی است متوجه می‌شویم که شهر فاقد این نیرو برای ادامه زندگی است. در واقع امید به زندگی بین شهرنشینان از بین رفته است و یا رو به نابودی است. به طور کل رمان‌های استر حوادث فاجعه آمیزی را روایت می‌کنند که زندگی را در هم می‌ریزند و آمال و آرزوها را نابود می‌کنند و انسان در این رمان کسی است که در عصر عدم قطعیت‌ها و عدم یقین‌ها دستخوش بازی سرنوشت است. او آدم‌های خود را در تند باد حوادث رها می‌کند تا چرخش‌ها و گزینه‌ها را روایت کند.

انتظار ندارم اوضاع را درک کنی. تو هیچ چیز ندیده‌ای و حتی اگر سعی کنی نمی‌توانی این وضع را مجسم کنی. این‌ها آخرین‌ها هستند امروز خانه‌ای سر جایش است و فردا دیگر نیست. خیابانی که دیروز در آن قدم می‌زدی امروز دیگر وجود ندارد. حتا آب و هوا دائمن در حال تغییر است چشم‌هایت را مدتی ببند بچرخ و به چیز دیگری نگاه کن، آن وقت می‌بینی چیزی که در برابرت بوده ناگهان ناپدید شده است.

استر نویسنده‌ای است که در آثارش نفرت خود را از شهر و شهرنشینی به خوبی بیان می‌کند . او در کشور آخرین‌ها به مظاهر مدرنیته و شهرنشینی به شدت تاخته و با توجه به نوع نگاهش، مصائب کلان شهرها را با روشی قابل لمس ارائه می‌کند. این اثر ظاهرن جهان دیگری را توصیف می‌کند که با جهان واقعی ما متفاوت است. شهری سراسر دگرگون شده در دنیایی دیگر که هیچ قرابتی با دنیای کنونی ما ندارد. شهری وحشتناک و عاری از هر گونه سرزندگی و شادابی اما در حقیقت این شهر استعاره‌ای است از دنیای مدرن ما است.

خود او درباره ی کتابش می‌گوید: "شهری که آنا به آن سفر کرده، شهری است که ما سالهاست درآن زندگی می‌کنیم اما آنقدر به آن عادت کرده‌ایم که آن را نمی‌بینیم." شهرها همچون گرداب‌هایی ظاهر می‌شوند که بی‌هیچ ترحمی ساکنان خود را به اعماق می‌کشانند. انسان در این رمان ، انسان معاصر است که همواره در حسی از بی‌اعتمادی و وحشت روزگار می‌گذراند.

همانطور که زیمل در کلان شهرش گفته است آدمی تحت شرایطی خاص خود را در میان توده‌های کلان شهر تنهاتر و گمشده‌تر از هر جای دیگر حس می‌کند. این حس بی‌شک روی دیگر همان آزادی است. شهر جایی است که آزادی‌های زیادی به انسانها عطا کرده اما برایش محدودیتها و زندان‌های جدیدی را به ارمغان آورده است. شهر جایی است که منجر به تحریکات عصبی می‌شود که خود ناشی از تغییر سریع و بی‌وقفه محرک‌های بیرونی و درونی است و همانطور که در کشور آخرین‌ها می‌بینیم مردم به این درد گرفتار شده اند.

آنها حتا برای خلاص شدن از این وضعیت عضو کلوپ مرگ می‌شوند و خود خواسته قاتلان خود را با روشی که خود انتخاب می‌کنند می‌میرانند. همانطور که در این جهان جادویی و به شدت حقیقی پل استر می‌بینینم همیشه حرکت از جهان ذهن به سوی جهان بیرون صورت می‌گیرد. افرادی با تمرکز بر بخشی از حیات انسان کنترل خود را بر تمام هستی و زندگی از دست می‌دهند و قدرت خروج از حیات بسته‌ی ذهن خود را ندارند، کسانی هستند که در درون یک فضا گرفتار و زندانی شده‌اند . و همانگونه که زیمل می‌گوید این گسست عین و ذهن ویژگی دنیای جدید و مدرن است. نهایت این بیگانگی ذهن و عین، تنهایی انسان است، تنهایی ابدی. در حقیقت تعامل بین فضای عینی و ذهنی، در کشور آخرین‌ها به هم ریخته است.

به طور کلی اصلی ترین موضوعی که از کشور آخرین‌ها با توجه به نظریه کلان شهر زیمل می‌توان استنباط نمود از خود بیگانگی انسان مدرن و تنهایی او در میان خیل عظیمی از هم نوعانش و حس بی‌اعتمادی که به آنها دارد است. با توجه به دیدگاه‌های زیمل و استر انسان کلان شهری دو خصوصیت دارد : یک احساس بلازدگی یا دلزدگی که طبق آن، او تحریک پذیری خود را در قبال محرک‌های تند و پیچیده و فراوان از دست می‌دهد . همه چیز برای او در زمینه‌ای خاکستری اتفاق می‌افتد. آنچه بر ذهن او جاری است تنها عقلانیت صرف اقتصادی است.

حالت دوم آزادی است. او در کلان شهر این فرصت را می‌یابد تا رفتاری متفاوت از دیگران در پیش گیرد و فردیت خود را دنبال کند. هر چند این آزادی که مهمترین ارزش دنیای مدرن بود امروزه در حال از بین رفتن است. با خواندن کتاب‌های استر متوجه خواهید شد که داستان‌های او با یک اتفاق ساده و یا یک اشتباه تصادفی شروع می‌شود و در نهایت به یک معضل و پیچیدگی بزرگ تبدیل می‌شود. شهر هزار تویی نشان داده شده که هیچ راه فراری از آن وجود ندارد و شهرنشین خود را محصور شده در بین سنگ و آهن.

ساختمانهای بلند، گذرگاههای تنگ و تاریک، انواع آلودگی‌ها با تعداد زیاد آدم‌های سرگردان می‌یابد و حرکتی به سمت کم شدن و نابودی را تجربه می‌کند. نابودی در سرزمینی بی‌نام و نشان و در زمانی مبهم. نمی‌دانی کجایی و حتا نمی‌دانی برای چه اینجایی، اما سخت در جریان زندگی تقلا می‌کنی. از این خیابان به آن خیابان می‌روی ، از این خانه به آن خانه و از این رنج به آن رنج. در کشور آخرین‌ها ما به وضوح بیهودگی انسان مدرن، جان باختن مناسبات انسانی و بی‌توجهی مدنی را می‌بینینم. در واقع این کتاب داستانی است درباره‌ی یک کشور شهر و جهان رو به نابودی ما. چقدر جهان نئو نوآر پل استر به این‌ روزهای ما که در ایران زندگی می‌کنیم نزدیک است.

| لينک ثابت |  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 14:15    | 

چین با پيشی‌گرفتن از فرانسه، در رتبه‌ اول كشورهای استقبال‌كننده از «آواتار» قرار گرفت. 1328 سالن سینما در بزرگترین کشور کمونیستی جهان مجموع فروش كلی فیلم جنجالی جیمز کامرون در اين كشور به 144 ميليون دلار رساند.

| لينک ثابت |  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 12:3    | 

تهران زیر باران خیلی نوآر استسر میرداماد دم اسکان ایستاده‌ام، با ساعتِ صفحه بزرگ امپوریو آرمانی و نیم‌ پالتو مشکی ماسیمو دوتی برای خودم یک پا دن ویتو شده‌ام. لیوان قهوه‌ام را مزه مزه می‌کنم، تلخی‌اش خوشمزه است. برای روزهای سرد امروز یک روز سرد است. ماشین‌ها شیشه‌هایشان را بالا دادند. هر دختری رد می‌شود یک ‌نگاهی می‌اندازد به این پسر خسته ایستاده سر میرداماد.

بعد هم یک ‌روزهایی هست که آدم دلش می‌خواهد به تنهایی خودش برسد، سرش تو کار خودش باشد، برای خاطر خودش توی خیابان راه برود، پشتِ شیشه‌ی کتاب‌فروشی‌ها بایستد و کتاب‌ها را دید بزند، راه بیفتد برود آنقدر برود که از خودش دور شود، به تنهایی برسد. یکی از نشانه‌های اهل درد پیاده‌روی است.

بعد هم یک ‌روزهایی هست که آدم دلش می‌خواهد برای خاطر خودش توی خیابان تنها پیاده راه برود. تهران زیر باران خیلی نوآر است.

امشب زیر باران دلم هوس سیگار دست پیچ هندوراسی کرد. من برای خودم پیاده‌روهای شخصی دارم که برای خودِ خودم است. این هوای خاکستری و سرد زمستانِ تهران خیلی سینمایی است. و هیچ چیز به اندازه تنهایی پیاده‌روی برای اهل درد سکرآور نیست. باید راه بیفتی بروی آنقدر بروی که از خودت دور شوی، به تنهایی برسی. یکی از نشانه‌های اهل درد پیاده‌روی است.

زمستان، هوای سرد و بخاری روشن. می‌شود روی شیشه بخار گرفته اسم کسی نوشت. توی زمستان تیاتر، سینما رفتن خیلی مزه می‌دهد. حتا سیگار کشیدن هم توی سرما بیشتر می‌چسبد. نیم پالتویت را می‌پوشی. شال گردنت را می‌اندازی و دستهایت را در جیب می‌کنی و از تئاتر شهر به دانشگاه تهران می‌روی و در بوفه دانشکده فنی چای می‌نوشی از آنجا به کتاب فروشی‌های زیر پل کریم خان بعد هم سینما آزادی. دیداری، چیزی که متعهدمان کند ادامه بدهیم.

این شهر، با این‌که دود سرتاپایش را گرفته و انواع بوهای ناخوش در کوچه و خیابانش پراکنده است، هنوز جای زندگی‌ست. این‌را برای شما می‌نویسم آقایِ راننده‌یِ پرایدِ نمی‌دانم چه‌رنگی که حتّا نمی‌دانم نام‌تان چیست و امروز تلفن همراهم را روی صندلی عقبش جا گذاشتم و شما هم لطف کردید و آن‌را آوردید دمِ درِ روزنامه. این‌را برای شما می‌نویسم، هرچند بعید می‌دانم میل و علاقه‌ای به خواندنِ وبلاگ داشته باشید و بعید می‌دانم که بین این‌همه وبلاگ، گذرتان به این‌جا بیفتد. امّا مهم نیست، مهم این است که این شهر، با این‌که دود سرتاپایش را گرفته و انواع بوهای ناخوش در کوچه و خیابانش پراکنده است، هنوز جای زندگی‌ست.

یک‌روزی، یک‌روزگاری، یک داستانی می‌خواندم که هیچ یادم نیست مالِ کی بود؟ ولی یادم هست که تویِ آن داستان، یک آدمی بود که تویِ تنهایی خودش احساس خوشی می‌کرد و همین‌که سپیده‌یِ صُبح می‌زد و آفتاب کم‌کم طلوع می‌کرد، او هم حس می‌کرد که زندگی دوباره شروع شده است. شاید یکی از داستان‌هایِ دوره‌یِ نوجوانی بوده است، یا کمی پیش‌تر حتا.

ولی یادم هست که از خواندنش کُلّی کیف کرده بودم و ذوق کرده بودم از روحیه‌یِ این آدمی که تنهاییِ خودش را ترجیح می‌داد و شبیهِ خلوتِ خودش بود. نُکته‌یِ آن داستان این بود که وقتی همین آدم گذرش به جمع می‌افتاد و با دیگران می‌نشست، حس می‌کرد که نوکِ بینی‌اش سخت می‌خارَد و هرچه می‌کرد این خارش نابهنگام رهایش نمی‌کرد. ام‌شب، یادِ این داستان افتادم و هِی فکر کردم که نویسنده‌اش چه‌جور آدمی باید باشد. امّا به چه نتیجه‌ای می‌شود رسید، وقتی آدم نویسنده‌ای را نشناسد و نامِ داستان را به‌یاد نیاورد؟

...بعد از مدتی، این فیلم تماشاکردنِ وسواس‌گونه، به‌نظرم، نوعی خوددرمانی آمد؛ نوعی داروی هومیوپاتیک تا در برابرِ نیاز به فکرکردن به آینده‌اش خود را بیهوش کند. فرار به دنیای فیلم مانندِ فرار به دنیای کتاب نیست؛ کتاب شما را وامی‌دارد تا به آن عکس‌العمل نشان دهید، یعنی هوش و تخیّل‌تان را به کار بگیرید، ولی وقتی فیلمی را تماشا می‌کنید، درعین‌حال که از آن لذّت می‌برید، ممکن است ذهن‌تان خلّاق و فعّال نباشد. این، تکه‌ای‌ست از مرد در تاریکی پل اُستر خودمان.

اسکاتی شوریده، پس از مادلین راه به جایی نمی‌‌برد و بعد از ترک بیمارستان، خیابان‌ها را برای گذراندن تنهایی‌‌هایش انتخاب می‌کند و تازه، این همان اسکاتی‌ست که قبل از این‌ها به مادلین گفته بود بعضی‌‌ها تنهایی را ترجیح می‌‌دهند. در همین خیابان‌گردی‌ها‌ست که زن‌ها را یکی‌یکی به هیاتِ مادلین می‌بیند، اما چه‌حیف که همه از دور به او شبیه‌اند! «سرگیجه» برای هزار و سیصدمین‌بار فیلم خوبی‌ست به هزار و یک دلیل... .

اولین جمله‌ی داستانِ «مردِ سوم» نوشته‌ی گراهام گرین چیزی‌ست: کسی نمی‌داند ضربه، دقیقن، کِی فرود می‌آید. همه‌ی چهارشنبه‌‌شبِ من، به داستانِ «مردِ سوّم» گذشت؛ به ورق‌زدنش و سرک‌کشیدن در آن جمله‌های درخشانی که گراهام گرین در نهایتِ دقت آن‌ها را نوشته است. و حالا، تویِ این شب بیداران، این جمله‌ی ابتدایی داستان، بدجوری توی ذهنم مانده است و چرایش بماند برای یک‌وقتِ دیگر.

| لينک ثابت |  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 2:56    | 

این روزها که هوا به شدت سرد، سیاسی و سیمانی است مافیای مخوف ادبی وبلاگستان که به هیچ هدف و آرمانی وابسته نیست بسان اختاپوسی خون‌خوار فضای ادبی وبلاگستان و صفحه‌های زنجیره‌ای ادبی ماهنامه‌ها، هفته‌نامه‌ها و روزنامه‌های خاصه را تسخیر کرده و هر صدای مخالف را در دم شهید می‌کند. حالا چرا می‌گوییم این مافیا به هیچ هدف و آرمانی وابسته نیست؟

به این دلیل که اعضای اصلی این جریان صبح‌ها کارمند و حقوق‌بگیر رسمی دولت نهم، دهم هستند و همچنین عصرها از اعضای ستاد مرکزی محبوب‌ترین کاندیدای ریاست جمهوری در انتخابات ۸۸ بوده‌اند. واقعن چطور کسی می‌تواند از احمدی‌نژاد پول بگیرد ولی زیر بیرق میرحسین موسوی سینه بزند؟ خوب مافیای ادبی وبلاگستان فقط حرف پول را می‌فهمد.

همه مافیا بازی این‌ها برای پول است. اهل شهرت به معنای روتین آن نیستند چون در خفا بدون اینکه نامشان برای عموم مردم شناخته شود دست به جنایت می‌زننند. این‌ها آدم نمی‌کشند بلکه فرهنگ را قربانی می‌کنند. و چه جنایتی بالاتر از کشتن قلم که خداوند به آن سوگند خورده است. تراست‌های عضو این نحله تاریک همین الان شروع می‌کند به نشر این مطلب که وجود مافیا ادبی وبلاگستان "توهم توطئه" است.

وای ما چقدر مظلومیم، امان از شما، حیف ما که برای این‌ها معرفی کتاب می‌نویسیم، نقد می‌نویسیم، کوفت می‌نویسیم، البته این‌ها به یادداشت می‌گویند نقد! ولی فقط ساده‌لوحان می‌توانند این دروغ‌های نخ‌نما شده آنان را باور کنند. البته در بعضی موارد خودشان هم واقعن باورشان شده مافیای ادبی وبلاگستان وجود ندارد. ولی خوب آدم که بدون آیینه نمی‌تواند خودش را ببیند.

مافیای ادبی وبلاگستان چکار می‌کند؟ آنها با در اختیار گرفتن صفحه‌های ادبیات و فرهنگ مطبوعات پایتخت به موج سازی برای کتاب‌های خاص که از ناشر آن مستقیمن پول دریافت کرده‌اند مباردت می‌ورزند، به نحوی که دبیر بخش ادبیات و فرهنگ فیلان روزنامه معروف که عضو ارشد مافیای ادبی وبلاگستان است پشت دفتر کارش بنگاه مخوف اقتصادی و ادبی دایره کرده و خدمات سیاسی را در پس پرده‌ی ادبیات به خلق الله تقدیم می‌کند. آیا این سیاست نیست که پول بگیری و کتاب تبلیغ کنی؟

کلیت این ساختار در خدمت چرخه‌ی اقتصادی بزرگی است که شاخه‌ای از آن ادبیات است. بی‌تردید آنهایی که به قدر کافی زحمت کتاب خواندن را به خود نمی‌دهند و چشم به وبلاگ‌های ادبی و روزنامه‌ها دوخته‌اند از صدمات مافیای ادبی وبلاگستان در امان نمی‌مانند. این تجربه برای کسانی که صفحه‌های ادبیات و فرهنگ روزنامه‌ها را مدام می‌خوانند غریب نیست، که دیده‌اند یکباره عوامل اقتصادی ادبیات (مافیای ادبی وبلاگستان) از جهت‌های خاصی به یک‌باره در صفحه‌های ادبی روزنامه‌ها فلان کتاب را در حد کتاب مقدس تمجید می‌کنند.

از بسیاری از کتابخوان‌ها در کتابفروشی‌ها شنیده‌ام که به تاثیر از این روزنامه‌ها و وبلاگ‌ها به سراغ کتابی آمده‌اند. در عوض کتاب‌های با ارزشی هم وجود دارند که مورد معامله‌ی خوبی برای مثلث اقتصادی ادبیات نبوده و حتا یک یادداشتی بر آنها نوشته نمی‌شود.

هـدف از نوشتن اين مطلب فقط يک هشدار است هشدار نسبت به وجود مافيايی مخوف در وبلاگستان که هر روز دايره فعاليت‌اش را گسترده‌تر می‌کند و خواهان ايجاد فضايی تک قطبی و بدون مخالف در وبلاگستان فارسی است. موفقيت يا عدم موفقيت اينان وابسته به ما است که چگونه در مقابل رفتارهایشان عکس العمل نشان می‌دهيم.

 

زیرنویس:

:: چگونه بازار این کتاب در انحصار انتشارات ... قرار گرفت! حسین نوش‌آذر

:: سند دیگری از مافیای ادبی مطبوعات الهه دهنوی 

::  مافيای وبلاگستان هيچ فرصتی را برای حذف مخالفانش از دست نمی‌دهد حمیدرضا علاقه‌بند

:: مافیایی ادبی مافیایی که اعمال قدرت می‌کند فرشید جوانبخش

:: مافیای ادبیات و تخریب سنت ادبی سعید سبزیان

:: آگهی مافیای ادبی حامد حبیبی

:: مافیای ادبیات به نفع زبان فارسی نیست پانا

:: صفحات ذهنیت استبدادی و استبدادزده مافیای ادبی شهریار دادور

:: مافیای ادبی و حلقه های روشنفکری امیر عزیزمحمدی

:: مافیای ادبی و زد و بندهای پشت پرده واو

| لينک ثابت |  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 12:39    | 

اوایل دهه هفتاد خورشیدی پرسپولیسی‌های شورشی توی استادیوم آزادی به هواداری سلطان علی پروین شعار دادند: ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند، نیروهای امنیتی سالها سلطان را از فوتبال کنار گذاشتند.

| لينک ثابت |  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 12:41    | 

آواتار دیوان‌گری سانسکریت अवतार به معنی «هبوط [ــِــ رب‌النوع]» در آیین هندو عبارت است از تجسد مادی ناشی از هبوط از آسمان به زمین ایزدان هندو است. مضمون فيلم آواتار جیمز کامرون چیزی جدای از موضوع فیلم ماتریکس برادران واچوفسکی، با گرگها می‌رقصد کوین کاستنر و آخرین سامورایی ادوارد زوویک نیست. البته در بعضی از سکانس‌ها رمبو هم مشاهده شد. ولی این‌ها حتا یک اپسیلون از ارزش‌های شاهکار جیمز کامرون کم نمی‌کند. آواتار تاریخ سینما است + تخیل  و دیوانگی جیمز کامرون که ثابت کرد کارخانه رویاسازی هنوز زنده است.

آواتار جیمز کامرون، این‌جا پاندوار است

ساكنان پاندورا شما را به شدت یاد سرخپوست‌های بومی آمریکا و قلع و قمع آنها برای طلا می‌اندازند و تقابل دنیای مدرن و دنیای قدیم و تفکر اشراق و متافيزیکی با تفكر ماديگرايانه و اصالت سود دراين فيلم به خوبی نشان داده می‌شود. تقابل ميان دو دنيا كه یکی دنيا و موجودات آن را به هم پيوسته و دارای روح مشترک و مضمونی عميق می‌داند (تا جایی كه با بستن گيسوی خود به موجودات با آنها ارتباط روحی و كلامی می‌بابد) و ديگاهی كه همه چيز را به شكل یک مصرف‌كننده بی‌روح می‌بيند و قصد استیلا بر تمام جهان را دارد.

در با گرگها می‌رقصد سرخپوستانی هستند که یک سفید را در خود حل می‌کنند و به خاطر وجود فرهنگ و اخلاق نیک او را جذب خود می‌کنند ولی در مقایل سربازان سفیدپوست مردی از نژاد خودشان (کوین کاستنر) که یک سرخپوست شده را شکنجه می‌کنند. خيلی از سکانس‌های فيلم برای من تجسم خواب‌هایی بود كه وقتی زمانه بر من سخت می‌گيرد به آنها فكر می‌كنم تا بلكه دراين دنيای تلخ و گزنده، آرام‌م كند.

به خصوص آن فرودهای ناگهانی و سكرآور پرنده‌ها از دره‌ها و لذت نشاط آوری كه این كار به آدم دست می‌دهد و فكر می‌كنم خیلی‌ها در خواب آن را تجربه كرده‌اند بنا‌براين حالا درک می‌كنم چرا جيمز كامرون گفته است كه این فيلم تجلی روياهای كودكانه‌اش بوده است. آن‌هم عجب رویایی، چقدر خوبه جیمز کامرون رویاهایش را با ما تقسیم کرده، چقدر خوبه تفریق نکرده. هر کدام از ما یکبار آواتار را قبل از دیدن در خواب دیده‌ایم.

تا حالا برای خوردن پيتزا به رستوران‌های زنجیره‌ای بوف رفته‌ايد؟! بر در و ديوار اين رستوران نقاشی‌های تخیلی تلفيقی وجود دارد كه اثر یک هنرمند ایرانی خارج از كشور است و شباهت بسياری با صحنه‌های فیلم آواتار دارد. البته درست آن است بگوییم فیلم آواتار جیمز کامرون شباهت بسیاری با نقاشی‌های دیواری رستوران‌های زنجیره‌ای بوف دارد. این‌که کی از روی دست کی کپ زده مورد بحث ما نیست. لطفن مثل خنگ‌ها اسیر مکگافین نشوید.

به احترام رویای کودکی و تخیل درون، به احترام پیش از هفت ساله شدن تمام قد به‌ایستید و کلاه از سر بر دارید. آدم بزرگ‌هاجایی در این دنیای سراسر افسونگر و رویا ندارند. برخی تماشاگران فيلم آواتار پس از ترک سالن سينما از اينکه چنين دنيایی (پاندورا) درعالم واقع وجود ندارد، افسرده شده‌اند من یکی كه این حرف را واقعن درک می‌كنم.

| لينک ثابت |  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 2:33    | 

ژان لوک گدار فیلمسازی است که در مقطع زمانی می ۶۸ نقشی بسیار کلیدی داشته و علاوه بر سازمان‌بندی شورش‌های سینه‌فایل‌ها (سینما دوستان) و انتشار سینه‌تراکت‌ها (شب‌نامه‌های سینمایی) در حمایت از دانشجویان و کارگران، با کارگردانی دو فیلم «زن چینی» و «تعطیلات آخر هفته» انقلاب می 68 را پیش‌بینی کرده است. گدار میدان‌دار تمامی نشست‌ها و میتینگ‌های اعتراضی آن سال‌ها بود و همراه با دوست همیشه همراهش فرانسوا تروفو که در عکس‌های آن روزها سیگار به دست دارد به راحتی توانستند جوانانی که مانند خودشان عاشق سینه‌چاک سینما بودند را به میدان بیاورند.

انقلاب می 68

نباید فراموش کرد که همین گدار در کنار فرانسوا تروفو، روبر برسون، کلود شابرول و چندین فیلمساز همفکر دیگر توانست درست سه ماه قبل از می 68 یعنی در 14 فوریه همان سال 3000 سینماگر و سینمادوست فرانسوی را در اعتراض به برکناری هانری لانگوا توسط آندره مالرو به خیابان‌ها بکشاند و اهالی سینما را به یکی از پیشگامان تظاهرات خیابانی آن سال تبدیل کند.

میان اتفاقات سینمایی مرتبط با می 68 هیچ‌کدام به اندازه‌ی تعطیلی جشنواره‌ی اسم و رسم‌دار «کن» بازتاب نداشتند و تعطیلی این جشنواره را به نوعی می‌توان اوج همراهی سینماگران با شورش‌های کارگری و دانشجویی آن زمان دانست. گدار و تروفو همراه با خیل عظیمی از هواداران‌شان به کاخ جشنواره یورش بردند و با برگزاری یک میتینگ کاملن سیاسی در یکی از سالن‌های نمایش در هنگام اکران یک فیلم اصلی‌ترین خواسته‌ی خود یعنی تعطیلی جشنواره را علنی کردند.

و این‌جا است گدار آن جمله‌ی مشهورش را می‌گوید که با تشویق حضار هم مواجه می‌شود و تعطیلی جشنواره کن را حتمی می‌کند: «من دارم از اتحاد با دانشجویان و کارگران حرف می‌زنم و شما عوضی‌ها می‌خواهید درباره‌ی کیفیت نماها و زوم‌ها صحبت کنید؟» بله! این‌گونه بود که نشست 19 ماه می 1968 در کاخ فستیوال کن بعد‌ها به شاه‌‌بیت پیوند میان سیاست و سینما تبدیل شد.

فیلمسازان حاضر آن روز (ژان لوک گدار، فرانسوا تروفو، روبر برسون، کلود شابرول، کلود للوچ، لویی مال، رومن پولانسکی) که علیه هنر بورژوازی شوریده بودند و به دنبال بازتولید قواعد جدیدی برای هنر سینما در بستر جو سیاسی زمانه و همسو با خواسته‌های چپ‌گرایانه‌ی خودشان بودند با حضور خود در بطن رویداد‌های آن سال پیوند میان سیاست و سینما را به بهترین شکل ممکن نشان دادند.

آنان (به تعبیر برتولوچی "رویابین‌ها") در آن دوران مقاومت را به مقابله بدل کردند و مانند اسلاف خود در سینمای شوروی (کسانی مانند آیزنشتاین و ورتوف) شاهدی بر چگونگی و البته سرانجام پیوند میان سیاست و سینما خلق کردند. به تعبیر لیبرالیستها آنان «ضدفرهنگ»، «چپ» و طرفدار «آزادی عمل و اندیشه‌ی سیاسی» بودند. جالب‌تر این‌که رادیکالیسم اواخر دهه 60 در نهایت به سیاست‌ورزی دهه‌ی 70 تبدیل شد و در ادبیات سینمایی این کارگردان‌ها ( و مشخصن گدار) «شور سیاسی – سینمایی» جای خود را به «آگاهی سیاسی – سینمایی» داد.

آنجلوپولوس، کن لوچ، فیلیپ لوره و الیا سلیمان هم جشنواره فجر تحریم کردند، پس تحریم ربطی به سازگارا و نوری‌زاده آن آقای تحلیل‌گر خوش اخلاقی که پشت میله‌هاست علاوه بر حبس برایش تبعید هم برده‌اند ندارد. کن لوچ، کارگردان سرشناسس بریتانیایی و برنده نخل طلای کن که پیش از این چند فیلمش در جشنواره فجر اکران شده، به ایندیپندنت گفت:

"در بسیاری از کشورها، از جمله خود کشور ما حقوق بشر نقض می‌شود و خیلی از حکومت‌ها مخالفانش را سرکوب می‌کنند، اما ما نمی‌توانیم به صورت فردی جشنواره‌شان را تحریم کنیم. اما در این مورد مردم همان کشور [ایران] دارند می‌گویند «اگر فیلمتان را به این جشنواره بفرستید، از حکومتی که دارد مردمش را با خشونت سرکوب می‌کند حمایت کرده‌اید» و خب همین مسئله باعث شد ما در تصمیممان تجدیدنظر کنیم."

نداریم، کسی در حال حاضر جرات گدار و رفقا را ندارد. ولی حالا که کسی نیست گدار خود باشیم. نمی‌گویم برویم کاخ جشنواره را فتح کنیم، ولی می‌توانیم جشنواره را تحریم کنیم. برای حکومت توتالیتر، فیلمساز انقلابی خطرناکتر است یا یک شومن بی‌خطر؟ این سیاست تاریکخانه‌ای است که مخلمباف را شومن خارج‌نشین تبدیل می‌کند، اگر بود جراتش را داشت وسط تهران کاخ جشنواره را فتح کند.

ولی کسانی که سالها پیش یواش یواش مجبورش کردند از کشور کوچ کند فکر امروز می‌کردند، چریک سابق گروه چریکی بلال حبشی و فیلمساز سرشناس سینمای ایران جراتش را داشت توی دهه شصت ریشش را بزند، آنقدر یاغی بود وسطِ عروسی خوبان از قول حاجی برود پشت بلندگو سوال کند: حروم‌خوری خوشمزه است؟ دست فروش، شبهای زاینده رود بسازد و نوبت عاشقی. واقعن توی دهه شصت کی جرات داشت لوگوی ماشین بنز بندازد روی دیواری که سخن امام خمینی رویش نوشته بود؟

 

* تیتر این پست عنوان نوشته‌ای از جواد طوسی است که در اولین شماره ماهنامه سینمایی ۲۴ صفحه ۴۶ در زیر این سوال که آیا گوزنها بهترین فیلم سینمای ایران است؟ منتشر شده.

| لينک ثابت |  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 13:14    | 

در قفل ِِدر کلیدی چرخید

لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقص ِآب بر سقف
از انعکاس تابش ِخورشید

در قفل ِدر کلیدی چرخید

بیرون
رنگ ِخوش ِسپیده‌دمان
ماننده‌ی یکی نُت ِگمگشته
می‌گشت پرسه‌پرسه‌زنان روی
                                      سوراخ‌های نی
دنبال ِخانه‌اش...

در قفل ِدر کلیدی چرخید
رقصید بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید

در قفل در
کلیدی چرخید.

 

احمد شاملو - ۱۳۳۱

| لينک ثابت |  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 2:45   

The Limits of Control

با نگاهی به کارنامه هنری «جیم جارموش» از ابتدا تا به کنون، می‌توان چنین نتیجه گرفت که این کارگردان مستقل و صاحب‌سبک سینمای آمریکا، در هر دهه از دوران فیلمسازی‌اش، اثری خلق نموده که از حیث ساختار و یا نوع بیان ادبی، تبدیل به الگویی بدیع و متمایز برای سایر آثار او گشته است. اگر این زبان فاخر و متمایز در دهه هشتاد خود را در قالب فیلمی به نام «عجیب‌تر از بهشت» نشان داد و سپس در «زمین‌خورده‌ قانون» و همچنین «قطار اسرارآمیز» به شکل‌های دیگری تجلی یافت.

آنگاه می‌توان ادعا کرد که «مرد مرده» واجد چنین ویژگی ممتازی در دهه نود بود که مکملی چون «گوست داگ» را متعاقب خود به همراه آورد. حال چنانچه «گل‌های پژمرده» را هجویه‌ای ناب و استادانه از سفر درونی انسان به منظور دست یافتن به خودشناسی، و فیلمی در تداوم «مرد مرده» و «گوست داگ» به شمار آوریم، آنگاه می‌توان «محدوده‌ی کنترل» را سرآغاز دفتر دیگری در کارنامه‌ی جارموش نامید که قصد دارد موضع معترضانه و نقادانه او را نسبت به ناهنجاری‌های روابط بشری، در جلوه‌گاهی متفاوت با گذشته از لحاظ ساختار، منعکس نماید.

جارموش در «محدوده‌ی کنترل» ضدقهرمانی خونسرد و باحوصله را می‌آفریند و سپس در چشم‌اندازی شبه‌مستند، بی‌آنکه به تحلیل روان‌شناختی کاراکترهایش دست بزند، به مشاهده و تفکر درباره چگونگی پیشرفت او در جریان اُدیسه‌ای غیر‌متعارف می‌پردازد. «مرد تنها» (با بازی اسحاق دی‌بانکول) مزدوری‌‌ست که گرفتار نوع خاصی از روزمرگی گشته و این مسئله را توسط برخی ویژگی‌های فردی‌اش برای بیننده روشن می‌نماید. او همواره عادت دارد «اسپرسو» را در دو فنجان جداگانه بخورد.

بسیار آرام است و واکنش‌های خونسردانه‌ای در قبال کنش‌های متفاوت پیرامونش در پیش می‌گیرد. او در ارتباطات نامتعارف همیشگی‌اش زیاد حرف نمی‌زند و از جعبه‌های کبریت به عنوان راهی برای تبادل اطلاعات استفاده می‌کند. در کنار این کاراکتر ویژه، شاهد حضور شخصیت‌های متفاوت دیگری از قومیت‌های مختلف هستیم که هریک به نوعی شناسة برجستة اخلاقی و یا ظاهری نسبت داده شده‌اند.

«بلوند» (با بازی تیلدا سویینتون)، یک زن هنگ‌کنگی که همیشه کلاه‌گیسی بلوند بر سر می‌گذارد. «گیتار» (با بازی جان هارت)، مرد یاوه‌گوی اهل بوهیما که مدام درباره شهر و همشهری‌هایش یاوه‌گویی می‌کند. «مکزیکی» (با بازی گایل گارسیا برنال) جوانی شوریده که ظاهر عجیب و غریبی برای خود درست کرده. «آمریکایی» (با بازی بیل مورای)، سیاست‌مداری که ظاهراً صاحب اندیشه‌های برخی از رجال سیاسی تندرو آمریکاست و در نهایت «دختر برهنه» (با بازی پاز دی یا هوئرتا) که همیشه هفت‌تیر به دست روی تخت خوابش لم داده است.

«محدوده کنترل» همچون دیگر آثار جارموش، فیلمی در لفافه و تا حد بسیاری، بدون شرح است. هر یک از شخصیت‌ها در جایی از داستان وارد شده و در نهایتِ ایجاز، تنها بواسطه ارتباطی مشابه و کوتاه که با «مرد تنها» برقرار می‌کنند، داستان مجزایی برای خود می‌آفرینند که مجموعة این روایت‌ها در نهایت، مضمون کلی فیلم را شکل می‌دهد و در این اثنا سکوت و ابهام نهفته در بطن این روابط، گاهاً بیننده را در فضایی معلق و سردرگم نگاه می‌دارد و بدین وسیله به او امکان تفکر و تأمل جهت دست‌‌یابی به چکیده معنایی فیلم که ماهیتی سمبلیک و سیاسی دارد را می‌دهد.

در «محدوده کنترل»، جیم جارموش، از عنصر تکرار برای بیان غایتی واحد، که همانا حذف دشمنی مشترک باشد بهره می‌جوید و هر بار، پرسوناژ اصلی‌اش را در لوکیشنی با عناصر معین، به دیدار شخصیت‌هایی که از لحاظ زبان، قومیت، ظاهر، مقام و خصوصیات فردی با یکدیگر فرسنگ‌ها فاصله دارند، می‌برد و بدین طریق، مینیاتوری از دنیای بی‌مرز و کنترلی را ترسیم می‌کند که میل دست‌یابی به اهداف استعماری و متکبرانه در آن، محدودیتی را بر نمی‌تابد.

در این میان، جارموش با رندی و تیزهوشی به پارادوکس بسیار ظریفی که در لایه‌های زیرین اثرش نهفته اشاره می‌کند و آن اینکه، ذات قدرت و استعمار که همواره خواهان کنترل همه چیز و همه کس در جهان به سود منافع خود است، برای رسیدن به سلطه و قدرت هیچ حد و مرزی و محدودیتی را نمی‌پذیرد. از دیدگاه دیگر، «محدودة کنترل» نوعی تمرین پست‌مدرنیسم است. جارموش در این فیلم از سرمشق‌ها و شیوه دیالوگ‌گویی سینمای «نوآر» بهره می‌گیرد و سپس شیفتگی‌اش به «سینما آرت» را با آن مخلوط می‌کند و از نتیجه این درهم‌آمیزی کلاف پر پیچ و خمی می‌بافد که حاوی معجونی مملو از ارجاع، ابهام، ایهام، کنایه و نمادگرایی است.

شخصیت‌های فیلم نیز همچون کاراکتر گوست داگ (با بازی فارست ویتاکر) در فیلم «گوست داگ: راه و رسم سامورایی» و یا پرسوناژ هیچ‌کس (با بازی گری فارمر) در فیلم «مرد مرده»، فاقد هویت مستقل و مشخصی هستند و با القابی استعاری و یا نمادین شناخته می‌شوند که این موضوع بار دیگر بر جنبه‌های سمبلیک فیلم تأکید می‌نماید.

در این میان باید از بازی‌های قابل قبول یکایک بازیگران فیلم بویژه «پاز دی یا هوئرتا»، تمجید کرد که به خوبی موفق شده‌اند تا با غرابت و پیچیدگی‌های رفتاریِ پرسوناژ غیرمتعارف خود ارتباط برقرار کرده و تصویر باورپذیری از آن ارائه نمایند. از سوی دیگر باید اذعان نمود که تصور تماشای «محدودة کنترل» بدون حضور فیلمبرداری چون «کریستوفر بویل» که کار او را بیشتر در آثار دیگر فیلم‌ساز پست‌مدرن، «وانگ کار وای»، دیده‌ایم، عملی نیست. تصاویر دویل در این فیلم که بیش از هر چیز یادآور نقاشان امپرسیونیست فرانسوی است و کمک شایانی به القای فضای سرد و سنگین حاکم بر فیلم کرده است.

| لينک ثابت |  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 23:15    | 

۱. طریقت سامورایی مرگ است، آنجا که میان مردن و زنده ماندن دو دل باشی، بی‌درنگ مرگ را برگزین.
2. همت در کارهای بزرگ بگذار. بدان که ماهی در آب پاک و زلال زنده نمی‌ماند.
3. راه کمال، بی پایان است.
4. کسی که اشتباه نکند، اعتماد را نشاید.
5. آراسته بودن نه شیوه زندگی سامورایی است.
6. در یاران شور برانگیز.
7. سامورایی راستین هرگز نباید که پژمرده دل و افسرده جان بنماید.
8. برتری جویی رسم و راه سامورایی است.
۹. در خود بنگر.
۱۰ در کار، جان و دل بگذار.
۱۱. والایی بجوی.
۱۲. حسابگری، ناجوانمردی است.
۱۳. در هفت نَفَس تصمیم بگیر.
۱۴. فروتنان محبوبند.
۱۵. زبان را نگاه دار.
۱۶. زیردستان را آفرین کن.
۱۷. سخن‌پذیر باش.
۱۸. سخن نخستین، شکوفه دل سامورایی است.
۱۹. مردِ تک‌فن، به کار نیاید.
۲۰. همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
۲۱ پیش از سخن گفتن، شنونده را بیازمای.
۲۲. از نیایش باز نمان.
۲۳. اگر هم می‌بازی، جانانه بباز.
۲۴. هیچ کار را کوچک مگیر.
۲۵. در کارهای بزرگ از چیزهای کوچک بگذر.

 

هاگاکوره، کتاب مقدس سامورایی‌ها، نوشته‌ی یاماموتو چونه تو مو، ترجمه هاشم رجب‌زاده.

| لينک ثابت |  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 14:10    | 

حالا که خیلی‌ها انتخاب‌هایشان را کرده‌اند، بازی سینمایی دهه اخیر نیمه‌اش را رد کرد می‌شود گفت بعضی‌ها لیست‌شان واقعن تک است. واقعن چند تا لیست دیدید که فیلمی از مایکل مان، برادران واچوفسکی و برایان دی‌پالما در آن باشد؟ از رومن پولانسکی، جیمز منگولد و کریستوفور نولان چطور؟ آلخاندرو آمنابار، اخوان کوئن و کوئنتین تارانتینو چی؟ همین ممنتو و آن جمله جنجالی که باعث شد بعضی از رفقا یادشان بیفتد اسمش را وارد لیست‌هایشان کنند کافی بود تا بگذاریم اسم یک چند تا فیلم دیگر نیاوریم ببینیم کسی یادش هست؟

حتا یکی از فیلم‌ها را که به شدت دوستش دارم و هیچ جوره نمی‌شود ازش گذشت، اگر اسمش را بیاوریم، شما هم با من هم عقیده خواهید بود، زود توی خیلی از لیست‌های خواهد آمد توی لیست خودم هم ننوشتم و گذاشتم توی غار بماند. تا ببینیم واقعن چه می‌شود؟ ندیده‌اند یا یادشان رفته؟ آخر مگر می‌شود یکی از مهم‌ترین و زیباترین فیلم‌های تجربی تاریخ سینما که در دهه اخیر ساخته شده است را حتا یک نفر هم اسمش را نیاورد؟

بعضی لیست‌ها خیلی سرراست است. خودمانی است، از جنس خودمان است. سحر طلوعی نشان می‌دهد بدون ادا و اطوار هم می‌شود فیلم انتخاب کرد. وقتی 500 روز با  Summer توی لیستش می‌نویسد. بعضی لیست‌ها را که می‌بینی احساس می‌کنی نویسنده به خودش گفته یک لیست انتخاب می‌کنم فقط فک بیارم پایین. یک لیست‌هایی می‌بینی بامزه است، رنگی است، با این‌که هیچ جوره نمی‌توانی از آن فیلم‌ها خوشت بیاید ولی می‌گویی چقدر خوبه شخص خودش سانسور نکرده.

بعضی لیست‌ها همان‌ها که قرار است فکت را بیاورد پایین یک اسم‌هایی می‌بینی بیا ببین که حتا زیرزمینی‌ترین گنگس‌های تهران هم در آرشیو پتابایتی و کادريليون بایتی شان هم ندارند. همان‌ها که بعضی فیلم‌ها را قبل از این‌که در اروپا و امریکا اکران شود آن را بهت رد می‌کنند، ازشان سوال می‌کنی یعنی شماها با آن دار و دسته‌ای مافیایی که پریشب به خانه کارگردان فیلان فیلم دست‌برد زدند دست‌تان توی یک کاسه است؟ از تهیه یک سری فیلم‌های لیست‌های به خصوص دهه اخیر عاجز هستند.

در بعضی از لیست‌ها نام فیلم کشتی نوح روسی آمده، البته من قبول دارم بعضی‌ها این فیلم جزو آرشیو شخصی‌شان دارند آن‌را دیده‌اند، ولی یعنی بقیه افرادی که اسم این فیلم نوشته‌اند واقعن آن‌را دیده‌اند، من شخصن ازشان می‌خواهم که به ما هم بدهند ببینم؟ حالا این‌که فقط آن فیلم دیده باشند شروع ماجراست.

این‌که می‌توانند سر از سینمایی دربیاورند که از آیزنشتین شروع می‌شود و به باندارچوک و کوزینتسف و در وجهی دیگر به تارکوفسکی می‌رسد ادامه ماجرا است، یعنی اهلش هستند زمانی آیزنشتین مونتاژ دیالکتیک را در رزمناو پوتمکین و در پله‌های ادسا به سینمای جهان معرفی کرد، اینک الکساندر سوکوروف یک فیلم واقعن واقعی تک نمایی را به گنجینه سینمای جهان اضافه کرده

از این لیست خوشم آمد. حالا نه این‌که چون حکم کیمیایی در آن است. بدون شوخی، حقیقتش نویسنده نیامده خودش را عذاب بدهد، دنبال فیلم‌های بگردد که در لیست دیگران نیست، بعد بیاید بگوید پس این فیلم باید توی لیست من باشد. متفاوت بودن خیلی خوبه، ولی نه آنقدر که بگردی دنبال فیلم‌های مهجور بگردی تا در لیست برگزیده‌ات بنویسی.

از فیلم‌های مهجور خوشت می‌آید برو ببین، نه این‌که بروی دنبال اسمش بگردی. به قول رضا اصل همین‌هایی است که بیشتر یادم مانده، واقعن چطور می‌شود کسی همین چند وقت پیش بگوید صداها فرزاد موتمن و سعید عقیقی شاهکار است و بعد که نوبت به انتخاب بهترین فیلم‌های دهه اخیر می‌رسد اصل آن فیلم در میان انتخاب‌هایش نباشد؟

یعنی فقط منتقدان و یادداشت نویس‌های سینمایی تمامیت‌خواه حق دارند نتایج نظرسنجی‌شان را در مجله‌های پرطمطراق منتشر کنند. خوب منتشر کنند، مگر ما، نظر ما جای آنها را تنگ می‌کند؟ واقعن نگران چی هستید؟ دوران تاریکخانه‌ای خیلی وقت است که به پایان رسیده، ولی انگار بعضی‌ها دوست دارند در نقش عالیجناب با دیکتاتوری اعلام نظر کنند یک چیزهایی فقط در ید قدرت خودشان باشد. ولی اینترنت و وب خیلی وقت است که این حق از آنها گرفته است.

در جایی از آن نوشته نویسنده می‌گوید: آدم‌هايی كه لابد آن‌قدر صاحب تشخص و فرديت بودند كه به آن نظرخواهی فراخوانده شوند. آخر شما به کسی که درباره فیلم هندی چشمها ویپولا مورتال شاه در مجله فیلم ستایش‌نامه چاپ می‌کند می‌گویید: صاحب تشخص و فرديت. بعدش هم انگار فراموش کردید که یک نفر دیگری هم بعد از دیدن نسخه موویلایی ملاقات با طوطی چنان شگفت زده شده بود که چه به به چهچه‌ای کرد کلی در وصف فیلم نوشت.

ولی بعد دقیقن به خاطر اعتماد به آن نوشته‌ها که در مجله فیلم چاپ شده بود رفتیم فیلم علیرضا داودنژاد دیدیم، دیدم یک کپی بسیار مزخرف فیلم‌های هندی است. بعد همین به اصطلاح منتقدان از دید خودشان، صاحب تشخص و فرديت از دید شما، و یادداشت نویس‌های سینمایی از دید ما، به شماره ۴۰۰ مجله فیلم فراخوانده شدند بعد بد هم نظرشان را درباره بهترین‌ فیلم‌های تاریخ سینما بیان کردند.

می‌دانید این دونفری که اشاره کردم چه کسانی هستند، همان‌هایی که نقدهای سینمایی بابک احمدی در دوران طلایی ماهنامه سینمایی فیلم دوران زوال و بدبختی می‌دانند و به صراحت گفته‌اند: بابک احمدی روح سینما کشت وقتی از سینمای تارکوفسکی می‌نوشت. البته سینما از نظر این‌ها را هم می‌دانیم چه فیلم‌هایی است: چشم‌های هندی و ملاقات با طوطی. واقعن حیف مجله فیلم که چند وقتی هست افتاده دستِ هندی‌ها.

به قول پدرام رضایی‌زاده: ببخشید اگر در فهرست جادویی‌ام (البته جادوی‌اش فقط به درد خودم می‌خورد) خبری از فیلم‌های دندان‌شکن و متفاوت و کم‌یاب نیست؛ این یکی از صادقانه‌ترین پست‌های این وبلاگ است! برای پدرام نوشتم: چقدر خوبه خودمانیم و مجبور نیستیم توی لیست دیگران دنبال فیلم‌های مهجور بگردیم که نیست بعد بیایم بگوییم چون نیست پس این فیلم لیست من است. واقعن کیف می‌کنم می‌بینم تریلوژی برادران واچوفسکی آن بالا نوشتی.

| لينک ثابت |  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 1:56    | 

 


حرم فلش-طراحی-کد وبلاگ-کد جاوا