این سیگار
آنقدر درکت میکند
که خاکستر میشود
و میریزد.
انقلابیترین خیابان تهران. آخرین روزهای شهریور ۸۹
حمیدرضا علاقهبند
این سیگار
آنقدر درکت میکند
که خاکستر میشود
و میریزد.
انقلابیترین خیابان تهران. آخرین روزهای شهریور ۸۹
سینمای «آلمادووار» را دوست دارم. اینکه همه چیز در کمال ِ خونسردی اتفاق میافتد، همه چیز آرام و کند روایت میشود، با آنکه قصهها پر از اتفاقات ِ هولناک است. اصلن نکته همین جاست؛ فیلمنامهها، مشحون از روابط ِ غیر عادی ِ باورنکردنیست اما، «آلمادووار» با لحن سرد و بیتفاوتش آنها را روایت میکند.
انگار میخواهد بگوید؛ اینها که چیزی نیست، تعجب کردهای؟! و قصهها البته ویژگی غریب دیگری هم دارند؛ فراموش میشوند، دلیلش مسلمن شیوهی قصهگویی «آلمادووار» است که هزار و یک قصه را همزمان و موازی ِ هم تعریف میکند؛ ولی خب خصلت جالبیست، انگار که این قصهها، بعد از خوانده شدن (دیده شدن)، خود به خود میسوزند، محو میشوند.
و بهرهی او از موسیقی و خصوصن آواز هم جالب است و دوست داشتنی -فقط کافیست آوازی که «پنهلوپه کروس» در «بازگشت» اجرا میکند را به یاد بیاورید یا آوازهای فرشته وار ِ معصومانهی پسرک ده سالهی «تربیت بد» او را ـ و همین که او از نمایش ِ هنرهای دیگر غافل نمیشود، از تئاتر، از رقص و ...
البته رنگآمیزی مصنوعی ِ صحنهها که پر از رنگهای تند و گرم است و پر از «سرخ» و «سرخابی»، که انگار قرار است رنگ ِ طبیعی ِ معجزههای کوچک و بزرگ ِ داستانهایش باشد. خلاصه اینکه هر وقت مثل ِ امروز صبح، مینشینم به دیدن ِ یکی از آثار «آلمادووار»، هوس میکنم بنویسم که چقدر سینمایش را دوست دارم؛ آنقدر که زمان از دستم میرود.
برای خودم هم جای تعجب دارد، منکه عاشق ِ سینمای نوآر و خواندن داستانهای پلیسی، جنایی و معمایی هستم، چگونه میتوانم از سینمای سراسر رنگی آلمادووار خوشم بیایید؟
شيخ اجل جناب محمد قوچانی در آخرين سرمقاله خود در نشريه مهرنامه بر سران اصلاحات و به ويژه ميرحسين موسوی خرده گرفتهاند كه چرا پس از 25 خرداد به اعتراض ادامه داد؟ چرا به جای استفاده از پتانسيل 14 ميليون و ايجاد حزب و بازی در زمين نظام، لجوجانه ايستاد و مقاومت كرد و بازي رو به مرزهای امروز پيش برد؟
والله تا جایی كه خاطر بنده است نزدیک به 10 سالی میشود كه حضرات بر فرق خاتمی كوبيدند كه بیعرضه و سازشكار است و اهل تعامل است و مرد عمل نيست و تداركاتچی است و دوای درد ما كرباسچی است! ميرحسين را هم كه در ايام تبليغات انتخابات اگر در خاطرتان مانده باشد در روزنامه اعتماد ملی "موسوی خامنه" میناميدند و تلويحن مهره نظام و نفوذی جبهه محافظهكار و اهل عافيت و گوشه گزينی معرفی میكردند.
حال كه موسوی و كروبی از مسير خاتمی سبقت گرفتند و ايستادند و مقاوت كردند، دوباره ميل مبارک بازگشت فرموده به سمت تعامل و مدارا و بازی در زمين نظام...آقای قوچانی بفرماييد سياسيون با كدام ملودی سركار بايد حركت موزون انجام دهند؟!
پرسپولیس در چنین روزی در دیداری رویائی موفق شد با نتیجه شش بر صفر رقیب سنتی و همیشگی خود را در معبد آزادی شکست دهد. در شانزدهم شهریورماه سال 1352 تیم فوتبال پرسپولیس با ترکیب: بهرام مودت، مسیح مسیح نیا، ابراهیم آشتیانی، رضا وطن خواه، جعفر کاشانی، اصغر ادیبی، ایرج سلیمانی، علی پروین، اسماعیل حاجی رحیم پور، حسین علی کلانی و همایون بهزادی و با قضاوت نیکلای پتریچیانوی رومانیائی به مصاف رقیب سنتی خود رفت و با گلهای همایون بهزادی (50، 86، 90)، مرحوم ایرج سلیمانی (45 و 56) و حسین کلانی (32) موفق شد رقیب دیرینه خود را شکست دهد تا به یکی از خاطرهانگیزترین بازیها تاریخ فوتبال ایران تبدیل شود. در آن سال سرخپوشان با مربیگری آلن راجرز انگلیسی و رکورد دست نیافتنی 22 بازی 15 برد، 7 تساوی و بدون باخت به مقام قهرمانی لیگ (جام تخت جمشید) دستیافتند. فرا رسیدن سی و هفتمین سالگرد شکست تاریخی استقلال از پرسپولیس، 6 تاییها، به سرخترین هواداران فوتبال جهان شادباش باد.
دیوید لینچ این نامی است كه گرچه شاید برای مخاطبان حرفهای و حتی نیمه حرفهای سینما آشنا باشد، اما در عین حال هیچكس براستی شناخت درستی از او، ذهنیت و افكارش ندارد. تصویری كه این چهره منحصر بفرد تاریخ سینما از افكارش ارائه میدهد به مثابه كابوسی است كه انسان تنها و تنها میتواند آنرا در خواب ببیند. لینچ استاد داستانپردازی با پسزمینه افكار انسان است.

فیلمهای او علیرغم اینكه بر چسبهای ژانری به خود میگیرند، اما از قواعد ژانر و سبك خارج است و خود بدعت و نهایتی برای سبكی تازه در دنیای پیچیدهای به نام سینماست، كه به قول «روبر برسون» بستر تعریف پدیدههای توضیحناپذیر است. كه براستی این جمله در مورد لینچ مصداق ویژهای پیدا میكند. به عبارت دیگر میتوان لینچ را سرآغاز و انتهای دنیایی دانست كه خود در آن سیر میكند.
درك او از رنگ و نور و بازیاش با صدا، چنان اعتباری برایش آورده كه میتواند جوهره سینما را به رخ بكشد. قصههای لینچ سرشار از پدیدههای عجیب و فضاهای نامتعارف است. در واقع علت عجیب و غریب بودن دنیای لینچی، غیر طبیعی بودن كابوسها و رویاهای انسان است. انسان هیچگاه به دنبال پدیدههای طبیعی در رویاهایش نمیگردد و یا كابوسهایش را از جنس محیط پیرامونش نمیبیند.
دیوید لینچ در 20 ژانویه 1946 در میسولای موناتا دیده به جهان گشود. پدرش، دونات، پژوهشگر بخش تحقیقات کشاورزی و مادرش، سانی، معلم زبان انگلیسی بود. لینچ به سبب حرفه پدرش، اغلب دوران کودکیاش را همانند یک کوچ نشین سپری کرد و ناگزیر به تعویض مداوم مدرسه و دوستانش شد، از این رو وی در جایی اشاره میکند که تا سرحد امکان یک آمریکایی است. لینچ در پانزده سالگی به مدرسه «کاراکان» واشنگتن رفت و پس از آن راهی مدرسه هنری موزه فیلم انیمیشن شد.
در 1965 در مدرسه هنرهای زیبای فیلادلفیا تحصیلاتش را ادامه داد و سرانجام در 1967 نخستین فیلمش که انیمیشنی 4 دقیقهای بود را ساخت و از آن پس بود که جهان سینما پدیده تازه و البته غریبی را در خود دید. دیوید لینچ بر خلاف خیلی از هم دورهایهایش در موج نوی فیلمسازان آمریكا، نه كارگردانی است كه پلههای ترقی را در صنعت سینمای تجاری طی كرده باشد و نه فارغالتحصیل مدرسههای سینمایی است. بلكه لینچ كه دانشآموخته رشته هنر و انیماتور است، بسان نقاشی است كه با نقاشیهای خود بر روی پرده سینما بازی میكند.
برای لینچ سنتهای فیلمسازی تنها وسیلهای برای رسیدن به یك غایتند و آن غایت همانا خلق یك فضاست، طنینی برای نمایش عجیب یك پدیده، حال آن پدیده میتواند تولد مادربزرگ از درخت، ذهنی كه میتواند ذهنیتش را از میان ببرد، یك مرد فیلنمای کریهالچهره ولی خوش سیرت، چهرهای وهمناك در پشت دیوار یك رستوران و یا عدهای با لباسهای خرگوشنما كه در حال اجرای یك نمایش هستند، باشد.
فیلمهای او تعادل ظریفی را میان بههنجاری مطلق، دنیای غیرعادی و ضمیر ناخودآگاه شکل میدهند. از این رو میتوان لینچ را یک استثنا در سینما خواند که هیچ هنرمند دیگری نمیتواند به جسارت، شجاعت، لطافت و زیبایی او این چنین پدیدههایی را بر پرده ظاهر كند. بیگمان لینچ تنها کسی است که میتواند بریدن تکهای گوشت را به وهمناکترین پدیده تبدیل کند و یا از یک لیوان ذرت خامهای غریبترین چیز روی زمین را بیافریند.
در دنیای لینچ، هوس مایة رنج است. لذت و شهوت، شیاطینی را در درون انسان بیدار میكنند كه از دستشان گریزی نیست. لولا در «قلباً وحشی»، لورا در «برجهای دوقلو»، دوروتی در «مخمل آبی» و یا دایان در «جاده مالهالند»، همگی قربانی دیوانگیهای جنسی میشوند و برای آن تاوان سنگینی هم میپردازند. جان مریك یا همان مرد فیلنمای بد شكل برای لحظهای توجه و دلسوزی زن مهربانی را تجربه میكند، ولی بلافاصله با آشنایی با جنبههای تاریك عشق یا همان هوس خودسرانه تحقیر هم میشود.! برای لینچ هوس در حكم كلیدی است كه دری را به زوایای تاریك تر روح انسان میگشاید.
پس از هوس، لینچ به سراغ اهریمن دیگری كه در وجود هر انسانی بیدار است میرود و آن چیزی نیست به غیر از ترس. ترس در آثار لینچ اشكال مختلفی به خود میگیرد. دیوانگیها، تردیدها و حسادتها، همه و همه نتیجه ترسی تدریجی است كه در درون انسان بیدار میشود و میتواند پیامدهای ناگواری را برای او به همراه داشته باشد. سینمای لینچ بر پایه رویا و توهم استوار است، چراکه لینچ اساساً یک سورئالیست به معنای حقیقی کلمه است.
رفتار و هنجارهای عمده شخصیتهای آثار او بر اساس توهمات و خیالات آنها شکل میگیرد و این گذار در مرز بین واقعیت و رویاست که ماهیتی چند لایه به آثار لینچ میبخشد و آنها را قابل تحلیل از دیدگاه تئوری هولوگرام میگرداند. مرد فیلنما در خیال، مادرش را میبیند، کوپر در «برجهای دوقلو» رویای بلک لاج مدام در سرش مرور میشود و از همه برجستهتر دایان در «جاده مالهالند» میان رویا و کابوس تعویض مکان میکند.
فیلمهای لینچ به خصوص آنهایی كه فیلمنامه آنها را هم خودش نوشته (كله پاككن، مخمل آبی، جاده مالهالند و امپراطوری درون) كلیشهها را وارونه میكند و در پارهای از مواقع آنها را به هجو میكشد. لذا برای تماشاگری كه با آثار لینچ آشنایی ندارد، فیلمها به دلیل عناصر آشنایی كه تمام چشماندازهای بصری این آثار را پوشاندهاند، به نوعی دست یافتنی جلوه میكند، هر چند كه در ورای این ظاهر دست یافتنی دنیایی پیچیده و دور از دسترس قرار دارد. در این جستار سعی بر آن است تا به كلیه آثار لینچ از زمانی كه او فیلمهای دانشجوییاش را میساخته تا كنون، پرداخته شود.
گیمرهای کال آف دیوتی دوست مدرن وارفر باز از شنیدن این خبر خیلی خوشحال میشوند. Activision اعلام کرد که این شرکت قصد دارد با Black Ops فروشی بیشتر از Modern Warfare 2 را رقم بزند. مدیر کل بخش اروپای Call of Duty، آقای Michael Sportouch، در گفتگویی با MCV اعلام کرد که Activision قصد دارد از رکوردی که ابر شوتر Infinity Ward سال گذشته در زمینه ی فروش کسب کرد، پیشی بگیرد.

وی گفت: ما یک بازی فوق اعلاده داریم، و همچنین یک بازاریابی فوق العاده؛ بنابراین هدف ما این است که رکورد دیگری همانند رکوردی که با Modern Warfare 2 کسب کردیم، به دست آوریم. منابعی که برای ساخت Black Ops و بازاریابی آن سرمایه گزاری شدند، در بالاترین حد ممکن قرار دارند و این بازی بزرگترین سرمایه گزاری این شرکت است. هدف ما تنها این نیست که [این بازی] بزرگترین بازی باشد، بلکه بزرگترین سرگرمی عرضه شده در سال 2010 باشد.
آقای Sportouch همچنین اعلام کرد که کار تبلیغات Black Ops فردا آغاز خواهد شد ؛ با یک تبلیغات تلویزیونی 60 ثانیه ای در طول بازی انگلستان و بلغارستان در مقدماتی Euro 2012 . و اظهار داشت که این روند متوقف نخواهد شد. Call of Duty: Black Ops در 10 نوامبر عرضه خواهد شد.
میخواهم از شرکت دخانیات براون وویلیام سون، تولیدکنندگان سیگار پال مال، بابت یک میلیارد دلار ادعای خسارت کنم! 12 سال بیشتر نداشتم که سیگار را شروع کردم، هیچ وقت هم غیر از پال مال بدونِ فیلتر سیگار دیگری را آتش به آتش دود نکرده ام، سالهای سال است که این شرکت دخانیات براون ویلیام سون درست روی همین پاکت قول داده است که مرا بکشد. اما من 82 سالهام واقعن دستتان درد نکند ای حقهبازهای پست با این قولتان.
کورت وونه گات
در فیلمهای پستمدرن كاركترها گذشته باز هستند. مثلن وقتی تبهكاران در جستجوی گوست داگ به سراغ همه رنگینپوستان كبوترباز ساكن در پشتبامها می روند، یكی از آنها «نوبادی» شخصیت فیلم «مرد مرده» است، با همان شكل و شمایل و همان تكیه كلام. ارجاع فرامتنی با معنی برای همجنس بودن «نوبادی» و گوست داگ، به قول یكی از تبهكاران: سرخ پوست و سیاه پوست یه چیزه، و اشاره به هم خانواده بودن «گوست داگ» و «مرد مرده». در فیلم «قصههای عامهپسند» لوچِ مشتزن گذشتهباز از كاراكتر مایک هامر در «بوسه مرگبار» رابرت آلدریچ و شبیه آلدوری بازیگر در فیلم «شبانگاه» ژاك ترنر است.