از باقیماندهی لذتهای زندگی اینه که وسط سوز سرمای زمستان پاشی شال و کلاه کنی بری جشنواره چندین ساعت توی صف وایسی، با کسانی که نمیشناسی شون راجع به فیلم و سینما گپ بزنی، حواست نباشد زمان چی جوری میگذرد، بگی و بخندی، بیخیال دنیا شوی، حتا آی پاد هم به کارت نیاید، دنیایتان بشود سینما، عشق کنید و کیف کنید، یهو ببینی بلیط بهت نمیرسد. ببینی یکی دیگه هم ساعتدیواریها رو از دیوار جمع کرده و گذاشته تو جعبه و با جای خالی رو دیوار حال میکنه.
ساعتها که شتاب میگیرند آدم توقع داره اتفاق خاصی درحال رخ دادن باشه. توقع من اما منطقی به نظر نمیرسه. روزها شبیه هم میگذرند و هر چه سعی میکنم هم فقط رنگ و لعاب ظاهر روز و شبها تغییر میکنند. توان گوش کردن به هیچ ترانهی خاطرهداری رو ندارم. بیشتر موسیقی بدون کلام و کمی ویولون. تحملم کم شده. تحمل تماشای فیلم ندارم. حجم احساسم تناسبی با سطح درام فیلم نداره.
راه رفتن که زمانی سرخوشی بود و تسکین و خیلی چیزها خستهام میکنه. قهوه فشار خونم رو از تعادل خارج میکنه و حوصلهی شیرکاکائو ندارم. درعوض پاپ کورن و نون سوخاری میخورم. هرشب با خودم قرار میگذارم که از فردا شروع میکنم. کاری رو برای خودم شروع میکنم. و این فردا هنوز در راهه.
به این بدی هم نیست شاید. گاهی در آرامش به خودم میگم خوبه که متوقف نشدی. سرگرمی درطول زمان ثابت نیست. سرگرمیها هم با تغییر تو عوض شدن. به تازهها بچسب. تازهها رو ببین. تازه ببین. فقط نمیفهمم این بغض عجیبی که ته این حرف میاد و سخت دل میکنه از من از کجا میآد. اعترافی هم بکنم و برم. چند دقیقهای فکر کردم قالب این وبلاگ چه رنگی بود و صادقانه بگم که بهیاد نیاوردم.
وقتایی هست که رویا و واقعیت تو خواب قاطی میشن و معمولن بهیاد نمیارم کدومشو خواب دیدم و کدوم قسمتشو وقتی کمی بیدار شده بودم یواشکی خودم به خوابم چسبوندم چون دلم نیومده خوابم نیمهکاره بمونه، یا خواستم کمی هپیاندتر باشه. دیشب هم همینطور بود. اما اولش که گفتم بعد از اینهمه وقت اومدی تو خوابم چرا غمگینی انقدر قربونت برم، گفتم دخترمو نمیخوای ببینی؟
اینو مطمئنم خواب بودم. وقتی گفتم دلم میخواست شاهپسندها و درخت انار و گلها و گلدونها روتر و تازه ببینم، خونه شلوغ باشه و بشینم رو پاش واسم قصه بگه و بقیهی حرفا، اونا رو مطمئن نیستم خواب بودم یا بیدار. مطمئن نیستم وقتی برای بار صدم پتوی دخترک رو مرتب کردم و پای یخزدهاش رو زیر پتو جا دادم قبل از این خواب بود یا نه.
غمگین رفت طبقه بالا و دستش زیر چونه. پیرتر از وقتی از دنیا رفت. حدود ده سالم بود. اما همیشه حسرت داشتنش واسم موند. بت من بوده همیشه. بوی عطرش. نون سوخاریها رو که با شیر داغ میخورد. صداش وقتی میگفت سلام بابا بیا ببینمت.
همون لحظه توی خواب تمام دلتنگی این سالها ریخت تو دلم. حسرت صداش وقتی هر ۵ دقیقه میگفتم حالا غروب شد؟ برم باغچه رو آب بدم؟ و انگار که بار اول باشه میپرسم میگفت نه تو این آفتاب داغ نباید به گلها آب داد. برگهاشون میسوزه... چه حوصلهای داشت. وقتی منو مینشوند تو بغلش اما بقیهی پسرا دورش مینشستند. وقتی خیلی لوسم میکرد.
الان هم که فکر میکنم نمیدونم چقدر خواب بودم و چقدر بیدار. وقتی گفتم بابایی علی هیچوقت برنگشت. حتا بعد از رفتنت. واسه اونه که دلتنگی؟ وقتی گفتم من بودم همیشه گلهای شاهپسند رو ریز ریز میکردم خیلی کیف میداد. وقتی آدم با چشم خودش چیزی رو میبینه نمیتونه انکار کنه. وقتی با چشم خودم میبینم بچه ۴ ماهه تا صبح خوابید.
وقتی میبینم از صبح تا شب با بدجنسی هم که جمع بزنم ۱ دقیقه گریه کرد، اون وقته که نمیتونم انکار کنم همهی حرفایی که تو کتابا اومده بود و من فش دادم که دروغه دروغه، شاید هم واقعیت داشته. و الان در حالت حیرانی عمیقی به سر میبرم و نمیدونم دقیقن باید چه کار کنم. دلم واسه خودم بسوزه یا سرمو به دیواری جایی بزنم یا چی.
وقتی کلمهها لغزنده میشن نشونهی خوبی نیست. دستم که به نوشتن میره انگار که یه تیکه از ذهنم یهو گم میشه. پیداش نمیکنم. یا فقط نصفش یادمه. آخرش. وسطاش. بعد مجبور میشم دستمو بگذارم روی بکاسپیس و هر چی نوشتم پاک کنم و مبهوت بشینم که چی شد. چرا؟