گرد در و بام دوست پرواز كنند
هر جا كه دری بود، به شب بربندند
الا در عاشقان كه شب باز كنند
ابوسعید ابی الخیر
برچسبها: پیران راه, اسرار حق
حمیدرضا علاقهبند
تمامی آدمها، رویدادها و صحنههای این نوشته ساخته
و پـرداختـه خیـال اسـت، هرگونه تشـابـهـی با آدمهــا و
رویدادهای واقعی مطلقن تصادفی است.
شما یادتان نمیآيد، هفده سالم بود دوست دختری داشتم هم سن و سال خودم که عشق سینما و بازیگر شدن داشت، البته من با اینکه رتبه دوم هنرستان سوره در رشته بازیگری شدم ولی هیچ علاقهای به بازیگر شدن ندارم با اینکه بارها بهم گفتهاند: جنس بازیات آدم یاد پرویز فنیزاده میاندازد، روزهای محمودیه و شبهای ولنجک بود، سالها با هم دوست بودیم، یک شبی با یک کارگردان معروف سینما بر خورد، لب تو لب شد و رفت، رفت که رفت، برای خودش بازیگری شد، از سینما شروع کرد، شد معشوقه یکی از اون دونه درشتهای تاریخ سینمای ایران، نمیدانم چی شد پاش به پای سرمایهدارها و کارتلهای مافیایی باز شد، سر از برج عاج کوه نور فرمانیه در آورد.

شاه نعمت الله ولی
ای دولت عشق در لبانت
اصل چهل و چهار را اجرا کن.
تهران، نوآرترین شهر جهان، آخرین روزهای شهریور 89
آن مردی عاشق شراب به در خانه خمار آمد و از وی پارهای خمر خواست. آن مرد گفت: خم تهی شده است. مرد گفت: دست من بگیر و به سر خم بر، تا ببویم، من خود به بوی چندان مستیها کنم که دیگران به ساغرهای مالامال نکنند.
احمدبن منصور سمعانی
این سیگار
آنقدر درکت میکند
که خاکستر میشود
و میریزد.
انقلابیترین خیابان تهران. آخرین روزهای شهریور ۸۹
میخواهم از شرکت دخانیات براون وویلیام سون، تولیدکنندگان سیگار پال مال، بابت یک میلیارد دلار ادعای خسارت کنم! 12 سال بیشتر نداشتم که سیگار را شروع کردم، هیچ وقت هم غیر از پال مال بدونِ فیلتر سیگار دیگری را آتش به آتش دود نکرده ام، سالهای سال است که این شرکت دخانیات براون ویلیام سون درست روی همین پاکت قول داده است که مرا بکشد. اما من 82 سالهام واقعن دستتان درد نکند ای حقهبازهای پست با این قولتان.
کورت وونه گات
مهر ۸۷
لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقص ِآب بر سقف
از انعکاس تابش ِخورشید
در قفل ِدر کلیدی چرخید
بیرون
رنگ ِخوش ِسپیدهدمان
مانندهی یکی نُت ِگمگشته
میگشت پرسهپرسهزنان روی
سوراخهای نی
دنبال ِخانهاش...
در قفل ِدر کلیدی چرخید
رقصید بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید
در قفل در
کلیدی چرخید.
احمد شاملو - ۱۳۳۱
از نفس افتادهی تنها
بلند قامت خمیده
دیگر چهرهی آرام و خستهاش
در هالهای از دود سیگار پنهان نیست.
سه شنبه دوازدهم آذر 13۷۳، شمیران، هتل دربند
شمیران، ظهیرالدوله، ۱۵ دی ۱۳۸۵
هی عقربه به تاک هشدار تیک داد
نصرت به شعر من فحش رکیک داد
ساعت حدود شش، نیت برای قرب
اخطار پاسبان، تیتر خروج سرب
عالیجناب من چرتش گرفته بود
فرمود: میروم، قندیل بسته بود
یک بمب ساعتی در دست من گذاشت
باد یخ کولر رویم اثر نداشت
عالیجناب رفت تا هشت مردهام
پشت در تراس یک قفل بستهام
ساعت؟ ندیدمش تا منفجر شدم
یک لحظه بود، بام، از باش تا عدم
یک لحظهی غلیظ، کودنتر از زمان
سور فرشته در کنسرت رایگان
تا یک دوهفتهای مردم مفسرند
راجع به انفجار راجع به این دو بند
پرتاب فاتحه / دورم افکت پول
هر تکهام یه وری بیحجم و عرض و طول
عادی گذشت؟ نه؟ چه مرگ بیخودی
ساعت درست نه، تیتر خبر شدی
حاج كاظم با كتانباف و رضا
بحث ناموس و رفیق و آشنا
مسجد اهواز، اشعار حبیب
نوحههای بانمک، صوت عجیب
در هویزه، ظهر عاشورا، دعا
بچههای خاک، مردان خدا
کو؟ کجا شد لشگر صاحب زمان
درک حس مرد، لحن الامان
بیمحابا قصه بر خود ساختن
با خدا صد قافیه پرداختن
شاهدان کلت و مین و طنز و جان
همسرایی در حواشی اذان
حاج صادق! این حوالی خانه نیست
یک خیابان سهم یک افسانه نیست
شهر بیوقفه فراموشی گرفت
ژست کمخوابی و بیهوشی گرفت
تکه تکه استخوان بر باد شد
نوحه و جنگ و علم از یاد شد
حاج صادق! راز و سر دلبران
نیک نامد در حدیث دیگران
نوحهی آهنگران یادش بخیر
الامان و الامان یادش بخیر
هر شب جمعه میآیی، خب قبول!
هم فروعت کامل است و هم اصول
من، ولی حاجی! دلم لرزیده است
غیبتت را از خیابان دیده است
نوحهی آهنگران یادش بخیر
الامان و الامان یادش بخیر
حاج صادق! در خودم جا ماندهام
از نزول خاطره وا ماندهام
از همین نسل و همین آب و گلند
چشمها دستور پمپاژ دلند
تیغ در معركه، حاجی، به کجا خواهد خفت؟
کربلا نسل مرا با چه زبان خواهد گفت؟
خاک در خون خدا میشكفد، مینالد
حاج صادق! چه كسی درد مرا مینالد؟
عدد به چرخش خویش آمد: «الو! آقا!»
چه صوت امن و نجیبیست این صدای شما
من عاشقت شدهام، کل ماجرا نیست
همین دلیل فرارم شدهست از بنبست
فرار کردهام و آمدم که برگردم
تفحصی کنم اندر حکایت دردم
چه پنجشنبهی اردیبهشتی خوبی
چه لحظههای غلیطی چه حس مطلوبی
[مرگ در میزند | عمو وودی آلن]
فندکم کجاست؟ روی میز نیست
قتل؟ من؟ چرا؟ ایست پشت ایست
نیمههای شب / پشت میز کار
رقص خودنویس بر طنابدار
هیچ آدمی بیگناه نیست
انتقام از او اشتباه نیست
مرد شعر من بیگناه بود
انتقام از او اشتباه بود
خودمعرفی / درد اعتراف
انفرادی و نالهی گزاف
میسپارمت دستِ ضجهها
بغض میکنم عین بچهها
باز اسم تو روی شب چکید
روی میز من رنگ شب پرید
بند ناف شعر تا بریده شود
وهم این اتاق لب پریده شد
همه دور و همه سرد و همه تسلیم و بیآزار
نفس گیره صف سین و صف جیم و صف تفتیش
كجای قبلهی مادربزرگو رد كنم از مرز
چمدونم پره از دغدغه، دلشوره و تشویش
ترانه سوز خنیاگرکش ِ شاعر به مسلخ بر
چه قرمز - داغه پشت ِ سر، شب ِ قدیس ِ استبداد
گريز من به اطراف كدوم سمت كدوم هیچه
چه آبی - سرده پیش رو، همه بیدر كجا آباد
كنار ریشه گم كردن، ته تالار پرس و جو
گذشتن از نوار سرخ بیبرگشت بیتكرار
كجایی طعم بوسه، عطر یار، امنیت آغوش
كجایی لذت از قهوه كجایی سرفه از سیگار
چه چشم انداز غمگین - شادی از آوار و آبادی
چه رنگ آشفته عكسی دارم از پروانه و كشتار
مسیر پشت سر ضیافت پلهای ویروونه
روی موسیقی ِ آژیر، اذون، خمپاره و رگبار
نئون پشت نئون ظلمت چكیده رو حضور ِ من
پروژكتور، پروژكتور هجوم وحشت ازغربت
مسافر تا مسافر لهجهی خاموش دلكندن
تو این تالار تو در توی اشک و آخرین فرصت
كدوم نقشه؟ كدوم آدرس؟ كدوم نمره؟ كدوم مسكن؟
پره پاییزه تابستون توی تقویم گمسالی
چه يخ - شن - ترس - بارون میشه چشم انداز این معبر
كدوم كابوسو معنا میكنه درياچهی خالی؟
من و رویای رقص و پرچم و میتینگ و اعتصاب
من و كابوس كند سنگسار و منجنیق و دار
من و ققنوسکِ ترانهی آزادی و صلح
گریز از این عجوزه مرثیه ساز ِِ پدرسالار
سبيلِ زردِ استاد، از ازديادِ سيگار
رنگِ حنا گرفته، رنگي شبيهِ ادرار
ـ استاد! يه چیزی بگین، ما رُ به خود بیارین
ـ استاد! حواستون نیست؟ شاید بازم خمارین؟
ـ بگین كه آرمانِ یه نویسنده چيه؟
ـ هنر برای هنر حرفِ معروفِ كیه؟
ـ استاد بگين كدوم سمت، میرسه به آزادی؟
استاد آروغ میزنن از خوردنِ زيادی
راهُ به ما با انگشت نشون بدين... كه ديره
انگشت استاد توی دماغشون اسیره
كافهی روشنفكری، ویرونیِ يه رویا
یه مردِ كاغذی بود بُت ِ قدیمی ِ ما
تصویری از هدایت، یک لبخندِ با معنا
با تعقیب ِشبپره نمیرسیم به فردا
تندیسِ شورش و شور یه مُردهی بیصداس
تهوع تعهد... گارسون! دستشویی كُجاس؟
خط خطی صورت، رد اصل مضمون
جملههای بیربط، واژههای کم خون
یک ترانه از دور، یک صدای مهلک
سیم برق شهری، سمت روح سالک
دکمههای کنده، اعتصاب خنده
یک شکنجه در کنج، ضربهی کشنده
یک قیاس بیربط، بین اشک و غضروف
نشئه علف بود، فیلسوف معروف
پلههای تاریک، منطق عفونی
روی میز تحریر، استکان خونی
بوی گند الکل، خواب مرد کف بین
عطسههای نحس و سرفههای چرکین
شک تازه در رگ، بستههای دارو
دود شرم سیگار، سمت نعش بد بو
دکمههای کنده، اعتصاب خنده
یک شکنجه در کنج، ضربهی کشنده
مولای ما
من در خشاب تفته و ارزان اعتراف
بندم به بند تیغ، رهایم ز بند ناف
امشب تقاص میدهم این تکه شعر را
یک مشت اعتراف چرند و گپ گزاف
آن شب پس از تلاش برای شروع شعر
من در کنار آینهها منفجر شدم
تنها سگ سپید گچی در اتاق بود
تا بینهایت هیجان منکسر شدم
اندام خشک ترجمهی آخرین کتاب
روی زمین، کنار کمد، تکه تکه شد
تندیس آهنین زمان از وسط شکست
تکرار ترد ثانیهها لکه لکه شد
زیر موکت که چسب و رکود و سکونت است
یک ایل مار کله به کله برآمدند
انگشت شست دست چپم زیر چرخ ماند
هی کوک خورد و کوک، که یکباره در زدند
ارواح پشت در سه دفاعیه داشتند
دندان نیش در من ِ عاریه کاشتند
دندان نیش آلت و ابزار خودخوریست
گفتند و فک به فک به دهانم گذاشتند
حق السکوت من عدم انفجار بود
یک عمر لثههای من انبار دار بود
تنها سگ سپید گچی در اتاق ماند
میلم به خود خوری، کلمات قصار بود
یک عمر انفجار بدون صدا و دود
حق السکوت شاهد این ماجرا نبود
خائنترین مسلح این خاطره منم
بر تن سپر به سر، هذیان کلاه خود
[فيلنامه هامون | نوشته داريوش مهرجويی]
گرچه رفتند سواران و فروخفت غبار
تا که دوریم دو در این عرصه بگردیم بیا
تا مبادا شود از جوش جنون صحرا خشک
ما همان خیره سر بادیه گردیم بیا
مینمایند که شب ایمن و رام است رمه
لیک ما شیروشان روزنوردیم بیا
کهنه شد قصه نامردی و مردی، گویند؟
ما ولی بر سر آنیم که مردیم بیا
همت آن است که از پا نفتد سرو سرود
شکوه بگذار کز این باغ چه خوردیم، بیا
دلت ار ساغر و پیمانه بیدردان زد
ما که همکاسه و همکوزه دردیم، بیا
برگ سبز غزل و خون دلی هست هنوز
گرچه با موی سپید و رخ زردیم بیا
گو چو سیل از سر سرنا مرو ای سایه عمر
که به دنباله دامان تو گردیم بیا
منوچهر آتشی
Girl, girl I'm goin' outta my mind
And even though I don't really know you
I must've been runnin' outta time
I'm waiting for the moment I can show you
And baby girl I want you to know
I"m watching you go
I'm watching you pass me by
It's real love that you don't know about
Every night when I would go to sleep
I couldn't stop dreaming about you
Your love has got me feeling kinda weak
I really can't see me without you
And now you're runnin' round in my head
I'm never gonna let you slip away again
It's real love that you don't know about
Every now and then when I watch you
I wish that I could tell you that I want you
If I could have the chance to talk wit cha
If I could have the chance to walk wit cha
Then I would stop holding it in
And never have to go through this again, again
It's real love that you don't know about
Girl, girl I'm goin' outta my mind
And even though I don't really know you
I must've been runnin' outta time
I'm waiting for the moment I can show you
And baby girl I want you to know
I"m watching you go
I'm watching you pass me by
It's real love that you don't know about
Today when I saw you alone
I knew I had to come up and approach you
Cuz girl I really gotta let you know
All about the things you made me go through
And now she lookin' at me in the eye
And now you got me hopin' I ain't dreamin' again,
Again
It's real love that you don't know about
Every now and then when I watch you
I wish that I could tell you that I want you
If I could have the chance to talk wit cha
If I could have the chance to walk wit cha
Then I would stop holding it in
And never have to go through this again, again
It's real love that you don't know about
Girl, girl I'm goin' outta my mind
And even though I don't really know you
I must've been runnin' outta time
I'm waiting for the moment I can show you
And baby girl I want you to know
I"m watching you go
I'm watching you pass me by
It's real love that you don't know about
You're the one that I want and no one can take
It from me
No, no, no, no, no
Even though I don't really know you
I got a lot of love I wanna show you
And you'd be right there in front of me
I can see you passin' in front of me
No, no, no
Girl I need your love
Baby I need your love
غاده السمان
شنیدم آیسپکت را کسی خورد برادر غیرتت کو؟
و گوشت ناگتت را ناکسی برد برادر غیرتت کو؟
دلم از قتل عام هر تازه گل افسرد برادر غیرتت کو؟
الا یا مرتضی پس املت و آبگوشتت کو؟ برادر غیرتت کو؟
خوشا آن روز که فنی جای ما بود برادر همتت کو؟
محل آذر و تیر و خون و چای ما بود برادر همتت کو؟
دانشگاه تهران، کعبهی دلهای ما بود برادر همتت کو؟
خدایا! رفت نعمتت، نعمتت کو؟ برادر همتت کو؟
کنون یاران ما را به هاتچاکلت و دیزین میبرندی برادر هیبتت کو؟
به هتل نارجستان و رختخواب میکشندی برادر هیبتت کو؟
نشتستی روی صندلی لهستانی هی میخندی برادر هیبتت کو؟
رفت عشقت با بنز و بیامدبلیو برادر هیبتت کو؟
میز بلوط، صندلی لهستانی، هات چاکلت. ساموئل بکت بر دیوار. من این حس را میشناسم. نه نگو نمیآیی. میز بهار را چیدهام. ببین، یک دفترچه دارم که در آن فقط نوشتههای مرموزی را که خیلی دوست دارم مینویسم. جای غریبی است. فضایی وهمآلود و اساطیری. پر از جادو و انرژیهایی ماورایطبیعی. همچون ساکنان غیر مقیمش، غیر طبیعی.
راه رفتنهای گیج و ویج، کعوج و معوج در راهروی بخش طبقهی اول خود یکی از خلسهوارترین لحظههاست. خواب کرمهای سیاه بزرگی را دیدم که سرشان را خودم قطع کرده بودم. گفت این دیوید لینچ لعنتی خیال ندارد دست از سرت بردارد. این روح خسته هر شب، جان کندنش غريزیست. لعنت به اين خودآزار، سيگار پشت سیگار.
کوچه و باروت و اصرار. خونی پاشیده شده بر دیوار. رد پایی بر آوار. این قصه پر غصه تکرار. دیگر در کافهها نمیتوان سیگار کشید. باور میکنی؟ امریکا دارد مریخ را میگیرد. با نانو تکنولوژی و سلولهای بنیادی تمام تاریخ را پشت سر گذاشتهاند.
سیگار کشیدن در کافهها غدقن. رقص دو سایه بر هم بر دیوار قدغن. گوش کردن دِ وال پینک فلوید قدغن. مرگ به وسیله خودکشی قدغن. بوسیدن پیشانی تو در کافه متروک قدغن. دیدن آسمان آبی قدغن. حرف زدن از خاکستری قدغن.
بلند خندیدن سر کلاس قدغن. گریه کردن از رفتن تو قدغن. ورود افراد بد حجاب قدغن. مزه درد را چشیدن قدغن. خوشحال بودن قدغن. ناراحت شدن قدغن. نفس کشیدن قدغن. به دنیا آمدن قدغن. از دنیا رفتن قدغن. نمایش علی سنتوری قدغن. سیاه نمایی قدغن. سیاه پوشیدن قدغن. این روزها همه تپش نگاه میکنند شما چطور؟
تو شهری که تو نیستی. خیابون شده خالی. دیگر هر چه میبینم شده رنگ خیالی. رنگ عسل موهایت خواب را از چشمهای خواب زدهام ربود. گیلاس گونهها و صورتیهای گفتار، کمی دیگر بگو، تا تاراجام کنی.
شبانه بر دفترت بنویس: آه و بوسه و اشک. و یک چیز دیگر، سوختن. امروز پنج عصر. کافه گودو فضایی انتزاعی داشت. من که دیر رسیدم سر قرار. تو زود رفتی و این جزای من بود.
ریچارد براتیگان
علی فوری در میان قفسهها میگردد، بطری عرق سگی را با دست چپ بالا میاندازد و به نقطهای دور در پشتبامهای شهر چشم میدوزد. انگار فکری به کلهاش میرسد، بر میگردد سر تلفن و شماره میگیرد... پیغامگیر خانه مادر هانیه جواب میدهد، میگوید پیغام بگذار، علی با بغض پیام میگذارد:
باز یه پیغام دیگه از علی بدبخت، از علی تنها، علی پرغم، امشب ریختن تو عروسی زدن سازمو لت و پار کردن، خودم رو علیل و چلاق کردن. فقط به همین احتیاج داشتم... مهم نیست. دنبال پماد سالیسیلات گشتم که تو بعضی وقتا روی دست و پام میمالیدی؟ کجاست؟ مهم نیست. تمام این حرفها بهانه است، بهانههای عاشقانه است... .
تنهای بیسنگ صبور، خونه سرد و سکوت و کور... توی شبات ستاره نیست، موندی و راه چاره نیست... اگر که هیچ کس نیومد، سری به تنهاییت نزد، اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش... .
صاحب مجلس ختمم
تو قرنطینه تشویش
تو شب کت بسته من
جز خودم چیزی نمونده
درب داغونم و تنها
آسمون ماه و تکونده
کفترای پشت بومی
یکی زنگی یکی رومی
هموشن جلد زمستون
با سرو کله خونی
میشنوی ترکش شعرُ
تو این منطقه مین
تن خمپاره تو باغچهاس
ولی ما به کوچه بدبین
این منم همیشه دریا
فرزندِ کتاب و گیتار
عاشق سرباز گمنام
کوچه و باروت و اصرار
اول صف واسه قصه
قصههای بیطرفدار
حالا تو خانه زمینگیر
ته خط گوشه دیوار
سر ظهر تو خواب مردم
حلق تو پر از پَر پرنده است
بسه هرچی حرف شنیدیم
ایندفعه تکان دهنده است
از نفس افتادهی تنها
بلند قامت خمیده
دیگر چهرهی آرام و خستهاش
در هالهای از دود سیگار پنهان نیست.
عاشقم كرديد و رفتيد و غزل تزريق شد
در شعورم مثل خون اهرمن عالیجناب
خودكشی كردم پس از بدرودتان در آینه
اعترافی تلخ با ضعفی خفن عالیجناب
آن تپانچه، یک گلوله، این شقیقه، حكم تیر
يادتان میآيد اصلن اسم من عالیجناب؟!
عشق را تفسیر كرديد از ازل تا آن اتاق
با ولع از تیشه بر سر كوفتن عالیجناب
یادتان میآيد آن شب بحثمان حول چه بود؟
حول افلاطون و عُشاق كهن عالیجناب
من كه قلابم به قلاب شما افتاده بود
دفن گشتم در شما بیگوركن عالیجناب
من كه از جغرافی بد اخمها میآمدم
بیهوا عاشق شدم از روح و تن عالیجناب
خب شما جذاب بودید و سخندان و بلد
لحنتان ذاتن پر از مُشك خُتن عالیجناب
جانم از شوق زیارت پشت لبها حبس بود
لب گشودم جان بر آمد از دهن عالیجناب
با شما كمبودهایم رنگ عرفان میشدند
چشمتان ناموس بود عین وطن عالیجناب
عاشقم كرديد، نفرين بر شما... "انديشه" مُرد
یادتان میآيد اصلن اسم من عالیجناب؟
به اندازه تختجمشید بین ما فاصله بود. توی آن تاریکی داشتم نگاهش میکردم. صورت و چشمهایش هنوز خمار بودند. داشت سوار ماشین پارک شده آن طرف خیابان میشد. میدانم فیزک ثابت میکند که او نمیتوانست مرا ببیند. آخر به اندازه خیابان تختجمشید بین ما فاصله بود.
تازه تاریکی هم بود. یکسال نشنیدن نفس همدیگر هم بود. ولی دید. یک لحظه برگشت بهم نگاه کرد. چشمهایش را تا زمانی که سوار ماشین شد از چشمهایم برنداشت. مثل شکارچی بود که شکارش را بو میکشد. لعنت به تو که خیلی نابی. هنوز هم لذت نابی لعنتی.
دخترهای زیبا
در مقابل مرگ زودتر اسلحه میکشند
و اغواگرها همیشه اغواگر هستند
حتی در دوئل
دخترهای زیبا هرگز سنگسار نمیشوند
خودکشی میکنند
و این یعنی دهنکجی به جهان
تقدیم به مرلین مونرو که زودتر از مرگ اسلحه کشید
و همه دخترهای زیبایی که مثل او هستند.
وقتی زنها صبح لباس میپوشند میشود یک تبادل زیبای ارزشها را دید، و اینکه او چقدر آکبند است و شما تا حالا لباس پوشیدنش را ندیده اید. عشاق هم بودهاید و دیشب را با هم خوابیدهاید و کاری نمانده که نکرده باشید و حالا وقت آن است که او لباس بپوشد.
شاید شما صبحانه خورده باشید و او ژاکتش را پوشیده و با تن نرمش توی آشپزخانه جولان داده که یک صبحانهی مختصر و مفید لختی برای شما درست کند و با هم مفصل درباره شعرهای ریلکه بحث کردهاید و از اینکه او چقدر میداند شاخ درآوردهاید.
حالا هردوتان آنقدر قهوه خوردهاید که دیگر جا ندارید و وقت آن است که او لباس بپوشد و وقت آن است که برود خانهشان و وقت آن است که برود سر کار و شما میخواهید تنها باشید چون توی خانه چند تا خرده کاری دارید و میخواهید با هم بروید بیرون خوش و خرم قدم بزنید و وقت آن است که شما بروید خانه و وقت آن است که شما بروید سر کار و او توی خانه چند تا خرده کاری دارد.
یا... شاید این فقط عشق است. حالا به هر حال، وقت آن است که او لباس بپوشد و لباس پوشیدنش خیلی قشنگ است. تنش کم کم ناپدید میشود و لباس جایش را میگیرد. یک جور بکارت در این کار هست. حالا لباسهایش را تنش کرده، و آغاز به پایان رسیده.
خاک جبهه این روزا خریداری نداره
از پیر، همت و باکری گفتن تابوی بالای داره
این قوم بدون سردار
میمونند مثل کفتار
مینیدافهای پل پارک وی
نشستهاند در یک کافهی دردار
برادر جان
سرداران من سر میشکنند تا وقتی سردارند
ولی حالا همه جمله بر دارند
از سنگر، منگر، کلاش و آرپیجی
تا سیمنوف، خاک، پلاک و بسیجی
این روزا هیچ کدوم آشنایی ندارند
نئو روشنفکرها اینا رو بیاد نمییارند
بردارند و بر دارند
بربامند و بر مانند
بر کامند و بر یادند
بر عیشند و بر نوشند
بر هوشند و بردوشند
خميازههای کشدار، سيگار پشت سیگار
شب گوشهای به ناچار، سيگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب، جان کندنش غريزیست
لعنت به اين خودآزار، سيگار پشت سیگار
پای چپ جهان را، با ارهای بريدن
چپ پاچههای شلوار، سيگار پشت سیگار
در انجماد يک تخت، این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار، سيگار پشت سیگار
بر سنگفرش کوچه، خوابیده بیسرانجام
این مرده کفن خوار، سيگار پشت سیگار
صد صندلی در این ختم، بیسرنشین کبودند
مردی تکيده بیزار، سيگار پشت سیگار
تصعید لاله گوش، با جيغهای رنگی
شک و شروع انکار، سيگار پشت سیگار
مردم از اين رهایی، در کوچههای بنبست
انگارها نه انگار، سيگار پشت سیگار
این پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند
بدرود دست و گيتار، سيگار پشت سیگار
ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد
در يک تنور نمدار، سيگار پشت سیگار
صد لنز بیترحم، در چشم شهر جوشید
وین شاعران بیکار، سيگار پشت سیگار
در لابلای هر متن، این صحنه تا ابد هست
مردی به حال اقرار، سيگار پشت سیگار
اسطورههای خاین، در لابلای تاریخ
خوابند عين کفتار، سيگار پشت سیگار
عکس تو بود و قصّه، قاب تو بود و انکار
کوبيدمش به ديوار، سيگار پشت سیگار
مبهوت رد دودم، این شکوهها قديميست
تسليم اصل تکرار، سيگار پشت سیگار
کانسرو شعر سیگار، تاریخ انقضاء خورد
سه، یک، مميز چهار، سيگار پشت سیگار
ته ماندههای سیگار، در استکانی از چای
هاجند و واج انگار، سيگار پشت سیگار
خودکار من قدیمیست، گاهی نمینويسد
یک مارک بیخریدار، سيگار پشت سیگار
به پنچه خونین رضا موتوری روی پرده سفید سینما
میخواهم آنقدر بزرگ شوم
که از يک نگاه دروغی بغضی نداشته باشم
میخواهم آنقدر بزرگ شوم
که مثل کارگاه دورمر تو اینسومنیا
بتوانم بدون هيچ ترسی از تنهايی بخوابم
جبران خلیلجبران
ببين!
من از همه ماجرا خبر دارم
از آن خيانت بیادعا خبر دارم
بدون حرف برو ، واژهها خطرناكند
تمام رخت و لباست درون آن ساکاند
بدون حرف برو آن كليد را بگذار
بدون حرف، رجز، تسليت به من، كفتار!
ببين، من از همه ماجرا خبر دارم
دروغ پشت دروغ، به خدا خبر دارم
ببين تمام تنم مثل بيد میلرزد
لبم كه اسم تو را سر بريد میلرزد
حوالی نفسم انتقام زندانیست
و حكم تبرئهاش یک هوای طوفانیست
ببين، من از همه ماجرا خبر دارم
از آن دروغ به شب مبتلا خبر دارم
چرا دروغ به من؟! من كه عاشقت بودم
حريص دفتر ثبت دقايقت بودم
اگر كه ثانيه يخ بسته بود میگفتی
به درز فاجعه نخ بسته بود میگفتی
منی كه لهجه افكار صامتت بودم
برای حرف زدن پای ثابتت بودم
بدون حرف برو آن كليد را بگذار
بدون حرف، رجز، تسليت به من، كفتار!
بدون حرف برو، بحث ما خود آزاریست
تمام شد به خدا ، اين غرور كفتاریست
ببين، من از همه ماجرا خبر دارم
از آن خيانت بیادعا خبر دارم
چرا دروغ به من؟! من كه عاشقت بودم
حريص دفتر ثبت دقايقت بودم
منی كه لهجه افكار صامتت بودم
برای حرف زدن پای ثابتت بودم
بدون حرف برو واژهها خطرناكند
پر از دروغ و سرابند و گاه غمناكند
اندیشه فولادوند
پانوشت:
عاشق آن قسمتی هستم که اندیشه میگوید: حوالی نفسم انتقام زندانیست و حكم تبرئهاش یک هوای طوفانیست. و آنجایی که زمزمه میکند: بحث ما خود آزاریست. اندیشه از پنهانترین زوایای روح آدمی سخن میگوید. میبخشید که هیچ وقت گردباد درک نکردید. چون بحث ما خود آزاریست.
مرگ هم در مقابل ما کم میآورد
عزراییل هم حتی
طبقهی اول بیمارستان لقمان. بخش خودکشی. جایی غریبی است. فضایی وهمآلود و اساطیری. پر از جادو و انرژیهایی ماورایطبیعی. همچون ساکنان غیر مقیمش: غیر طبیعی. امشب ۳۵ دختر و پسر بدون هماهنگی قبلی سر از طبقهی اول بیمارستان لقمان در میآورند. (شاید تنها بخش بیمارستانی در تهران باشد که دختر و پسر در یک مکان واحد و بدون هیچگونه مانعی با هم و در کنار هم بستری هستند)
همهی این سی و پنجنفر بدون استثنا به دلیل خوردن قرصهای آرامشبخش یا همان مُسَکِن با دزهای مختلف سر از طبقهی اول در آوردهاند. کسی میان آنها نبود که سَم خورده باشد. دختری با خوردن ۱۷۰ عدد کدیین رکورددار بالاترین بلعیدن قرص بود. و مردی زندار که با خوردن ۱۰عدد قرص مختلف کمترین مصرف را در بین بچهها داشت.
میانگین خوردن قرص میان عدد ۴۰ و ۵۰ در نوسان بود. همهی این بچهها خود یک پا دکتر داروساز بودند. آشنایی بسیار زیاد دخترها و پسرها از داروها، دکترها و پرستارها را گیج کرده بود. فکرش را هم نمیکردند این بچهها با این سن و بدون اینکه دانشجوی رشتهی داروسازی باشند بتوانند این گونه داروها را از هم تمیز بدهند.
تجزیه و تحلیل کردن قرصها و قدرت تخریبیشان دیگر دود از سر آنها بلند میکرد. وقتی کسی از راه میرسد بدون برو و برگرد اول باید شربت پرمگنات را لاجرعه سر کشد. بعد هم بسته به نوع چیزی که بلعید باشد پادزهرش تجویز میشود. اگر همان ۴۰ و ۵۰ قرص را خورده باشد سه سرم شستشو دریافت میکند و همین جور سرمها بسته به تعداد و نوع مصرفی که کرده باشد فرق میکند.
سطلهایی که دور تا دور تختها و تشکهایی که کف زمین است و از همهشان بوی تند و محو استفراغ به مشام میرسد. آنقدر بالا میآوردند تا دیگر فقط صفرا از دهانشان خارج شود. مایعی لزج بدبو. که آخرین چیزی است که در انتها از معده خارج میشود. اینجاست که طرف حالش رو به بهبود میرود. آنقدر بالا میآورد تا انتهای ذرهی آرامشبخش هم از تنش خارج شود.
بعد از این راه رفتنهای گیج و ویج، کعوج و معوج در راهروی بخش طبقهی اول خود یکی از خلسهوارترین لحظههاست. تا ساعاتها این نشئهگی به دلیل بالا بودن مصرف در بدن باقی میماند. این تلو تلو خوردنها. کشیده شدن پاها به روی زمین. به در و دیوار خوردنها. نگاههای سراسر مشکوک همراهان دیگر بستریشدگان. نورهای سفید لایت سقف. سایهها. صداهایی که فقط به گوش آنهایی میرسد که پیراهن تنشان آبی است.
لباس کسانی که خودکشی میکنند آنجا آبی است. دخترها روسری سرشان هم آبی است. آنجا هم آنها یک تکه بیشتر از پسرها لباس دارند. غیر از پیراهن و شلوار. این رنگ آبی آنجا یک رنگ خاص و بازسازی کننده است. جنس این آبی یک چیز دیگر است. همهی اینها در کنار هم خلسهای غریب و دلنواز را تولید میکند. تجربهای بکر و دستنیافتنی.
در این رختخواب نمناک که بوی بدن تو و من را میدهد یک روز عاشقانهترین پچ پچها در گوشمان شکل میگرفت و حالا صدای تهی است و غار غار کلاغی که از فراز سر ما پرید.
خودکشی لاس زدن با مرگ است. و چه عشق بازی غریبی است این کار؟ فراموش نکنید کسی تصمیم خودکشی را نمیگیرد. خودکشی با بعضیهاست. در خمیره و سرشت آنهاست. وسوسه خودکشی لذتبخشترین وسوسههاست. حتی از وسوسه خیانت دخترهای اغواگر هم بالاتر. برای همین است که فمفتالترین زن هالیوود یک روز به این نتیجه رسید که خودکشی کند.
از مرلین مونرو تا براتیگان، از صادق هدایت تا ویرجینیا وولف، از ارنست همینگوی تا کافکا. دراکولا و کرگدنی را سراغ دارید که خودکشی نکرده باشد؟ چه رازی در خودکشی نهفته است؟ به قول خواجه عبدالله انصاری: بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر خوش زندگی خواهی.
آنچه پس از خودکشی صادق هدایت دربارهاش گفتند و نوشتند آنقدر دچار پارادوکس است که قابل تکرار نیست، و آنقدر متضاد است که دود را از کله بلند میکند. گفتند: تصمیم گرفت به پاریس برود و در آنجا خودکشی چون تهران را لایق نمیدانست. گفتند: خیر، این کار را کرد تا میهن آریایی خود را به خون خویشتن نیالاید.
اما اگر چه در جایی نگفتند و ننوشتند از آنچه گفتند و نوشتند چنین بر میآید که او را در مسلک شهدا میشمارند. و این یکی را درست میپندارند، چون سرنوشت شهید - گذشته از اشکال گوناگونی که به خود میگیرد - در نفس خود یکسان است: همه شهدا را اول مصلوب میکنند و سپس میگویند او اصلن آمده بود برای نجات ما مصلوب شود!
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید. حضور مرگ همه موجودات را نیست نابود می کند. ما بچه مرگ هستیم. و مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات میدهد. و در ته زندگی اوست که ما را صدا میزند و به سوی خودش میخواند. و در تمام مدت زندگی، مرگ است که به ما اشاره میکند. این صدای مرگ است.
کسانی که خودکشی میکنند یک مغناطیس خیلی قوی در بدنشان آنها را به سوی مرگ میکشد. به سوی بزرگترین راز زندگی. سرتاسر زندگی، ما یک bete pourchasse بودهایم. حالا دیگر این جانور traquee شده و حسابی از پا در آمده. فقط مقداری reflexes به طرز احمقانهای کار خودشان را انجام میدهند. گناهمان همین بوده که زیادی به زندگی ادامه دادهایم.
پانوشت:
:: متاسفانه هنوز زندهام پریسا، دختری که میخواست برود پشت حوصلهی نورها دراز بکشد و ما را برای خوردن یک سیب تنها بگذارد.
فقط من و تو
با اعزراییل همآغوشی کردیم
فقط من و تو
اعزراییل را کاشتیم
فقط من و تو
به تو رفیق پرپر که اهل درد هستی
۱۵ تیر ۸۶ - پانزده روز مانده به اول مرداد
من و پستمدرن و میشل فوکو
تو و امپریالیسم و فوکویاما
من و بلیط و اتوبوس
تو و بیکنی و بوس
من و آیپاد و آدیداس
تو و سوتین و نایک
من و مرلین مونرو و استیگماتا
تو و جسیکا آلبا و مدونا
من و اسکارفیس و آلپاچینو
تو و الکافه و کاپوچینو
من و سیگار و کافایین
تو و ماریجوانا و کوکایین
آخرین روز ترم ۸۶ - ۸۵
سرامتحان فیزیک نور - به دختری از اهالی کرانه
پارسال دوست دخترم بود و ترم بعدی همکلاسم
گلوله جواب دارد.
مسعود کیمیایی
پانوشت:
:: رئیس را با سه نفر از VIP های وب و وبلاگستان دیدیم. فکر کن با یک جمع خوره سینمای آقای کیمیایی بروی و جدیدترین فیلم استاد را ببینی. تو سینما وقتی نام استاد به روی تیتراژ ظاهر شد بدون هماهنگی قبلی با این گروه خفن به احترام آقای کیمیایی دست زدیم.
تو و من
در ضیافت مرگ
سرنگ توی رگ
هفت تیر پر فشنگ
روی شقیقه بیدرنگ
کیوکیو بنگبنگ
پیراهن سفید جای یک لکهی خون
مرد سینهی قبرستون
زن توی پنتهاس
بالای برج عاج
توی وان حموم
کات / همه چی تموم
شش تیر شبِ هفت تیر
آخرین سانس، اولین روز اکران فیلم رئیس اثر آقای کیمیایی
خودکشی بیارزشتر از زندگی است.
حمیدرضا علاقهبند
۳۰ خرداد ۱۳۸۶ - ۲۵ دقیقه بامداد
پانوشت:
امروز غروب از یک دختر خوشم اومد. دوست داشتم بروم و در کنارش بشینم. دوست نداشتم خلوتش را بهم بزنم. تنها بود. گذاشتم تنها بماند. و تنها رفت. لعنت به هر چی صندلی لهستانی است. امروز غروب روز معرکهای بود. روزهای خوب من همین طوری است.
یک نگاه دور و یک صندلی لهستانی میتواند روز خوب مرا، غروب خوب مرا بسازد. حمیدرضا امروز دلش پرکشید. شاد بود و خندان. حالا هم شاد هستم. با خبر دور ریختن قرصها توسط یک دوست. فردا هم تولد یک رفیق دعوتیم. پس این فردا هم تولد یک رفیق دیگر دعوتیم. ما تا ۴ تیر هر روز تولد دعوتیم.
Mea Culpa از Enigma در این نیمشب اساطیری روحم را با اجرام آسمانی پاکیزه میگرداند. باشد که آمرزیده شویم.
:: میگوید تعدادی قرص گرفته که همه را ریخته دور. یعنی خودکشی نمیکند. خبر خوبی است.
:: تقدیم به دود غلیظ سیگارهایمان [متن کامل]
:: با راز جهان در آرامشم [متن کامل]
:: اوج سیاهی به سفیدی و بعد خاکستری [متن کامل]
کوچه اسکو - هشت و نیم
روی زمین دراز کشیدهام. پاهایم در نهر آب است. به آسمان نگاه میکنم.
حس لذت بخشی دارد که آب از میان انگشتان پاهایت بلغزد و عبور کند. روزهای بیخاطره هم بیتو به سر میشود. حالا که روزهای نامجویی و تارانتینویی است. نوشتن یک حس خیلی ناب است. مثل تنهایی. نوشتن سرشار از تنهایی است.
هی تکرار میشویم
هر ثانیه تکرار میشویم
بعد کمی مکث میکنیم
بعد حذف میشویم
حالا ثبت میشود که حذف شدهایم
باید دلخوش باشی
بعضیها حتی حذف هم نمیشوند.
صدف کوهکن [+]
دلم میخواست یه دفعه یه تیغ ژیلت بر میداشتم وسط پیشونیم باز میکردم تا این همه حیوون کوچیک بد بو از سرم بریزن بیرون. میدونم چی کشیدی. من مثل تو نمیتونم تعریف کنم. اما اونی که زد تو سر من و ما رو با هم همسفر کرد خودی بود. من چه به آدمکشی. میگن کشتی. نمیگن چرا کشتی؟ من نکشتم. جواب یک کرور سوال دادم که تو سرم بود.
مسعود کیمیایی
پانوشت:
من چه به خودکشی. میگن خودکشی کردی. نمیگن چرا خودکشی کردی؟ من خودکشی نکردم. جواب یک کرور سوال دادم که تو سرم بود.
میگذارم «ترنج ِ» نامجو، فریاد خفهی امروزم باشد. [+]
شنیدم آیسپکت را کسی خورد برادر غیرتت کو؟
و گوشت ناگتت را ناکسی برد برادر غیرتت کو؟
دلم از قتل عام هر تازه گل افسرد برادر غیرتت کو؟
الا یا مرتضی پس املت و آبگوشتت کو؟ برادر غیرتت کو؟
خوشا آن روز که فنی جای ما بود برادر همتت کو؟
محل آذر و تیر و خون و چای ما بود برادر همتت کو؟
دانشگاه تهران، کعبهی دلهای ما بود برادر همتت کو؟
خدایا! رفت نعمتت، نعمتت کو؟ برادر همتت کو؟
کنون یاران ما را به هاتچاکلت و دیزین میبرندی برادر هیبتت کو؟
به هتل نارجستان و رختخواب میکشندی برادر هیبتت کو؟
نشتستی روی صندلی لهستانی هی میخندی برادر هیبتت کو؟
رفت عشقت با بنز و بیامدبلیو برادر هیبتت کو؟
هشتم اردیبهشت ۱۳۸۶
کوههای شمیران - تهران
ما کاری به حکم نداریم. حکم رو کاغذ مال محکمه است. اصلیت حکم مال خداست. که مامنش ریخته و گلریزون میکنیم واسه کسی که آزاد میشه از این چار دیواری، که همهی دنیا چار دیواریه.
سلامتی سه تن: ناموس و رفیق و وطن
سلامتی سه کس: زندونی و سرباز و بیکس
سلامتی باغبونی که زمستونش و از بهار بیشتر دوست داره
سلامتی آزادی
سلامتی زندونیهای بیملاقاتی [+]
پانوشت:
نگاه کن
هوا هم دلش ابری است
۴ اردیجهنم ۱۳۸۶ خورشیدی
به تو، بیبی باران
که هنوز بعد از این همه عمر ما را نشناختی.
دارم Leonard Cohen - Dance Me To The End of Love گوش میکنم.
مهرنوش [+]
گیســـــویت تعزیتی از رویاســـــت
شب طولانی خـــون تا فرداست
خون چرا در رگ من زنجیر اســـت
زخم من تشنهتر از شمشیر است
مــــــستـم از جام تـــــهی حیرانی
بــــــــــاده نوشیده شده پنهانی
عشق تو پشت جنون محو شده
هوشـــیاریست مگو سلب شده
من و رســـــــوایی و این بار گنـاه
تو و تنــــــــهایی و چشم سیاه
از من تازه مسلمـــــان بگذر بگذر
بگذر از سر پیمـــــــان بگذر بگذر
دل دیوانه به دین عشق تو شد
جاده ی شک به یقین عشق تو شد
مستـــــــم از جام تهـــی حیرانی
باده نوشیـــــــده شده پنهـــــانی
افشین یدالهی
و صدایی که این خطوط رازآلود را می خواند [+]
سروش لشکری
مسعود کیمیایی
زندگی،
شاید زدن رگ دست چپ باشد!
حمیدرضا علاقهبند
پاییز خاکستری ۱۳۸۵
اعماق یکی از خانههای ولنجک تهران
نمیدانم شاید سرنوشت ایرانیها این بوده که همشون آواره باشند و ثمره چندین سال عشق و دوستی را یک شب تو مهرآباد سقط کنند.
در منظری از دریا سه نعش بر موج بود که به ساحل میآمد.
با اولین موج سهمگین نعش عشق به ساحل رسید.
زبان شیطان، دست بامداد محشر را بوسید و به آوازی آرام
داستانهای شیطانی خونآلود و عاشقانه خواند
که در همهی آنها قاتل رییس بود.
در آواز گفت:
رییس تنها دوست من است.
در قیامتزار دوم به نور فانوسی زرد جسد دیگرا را شناختم.
به شهادت جنگ، سرداری مظلوم بود.
در سکوت شوم نعشی آمد که بوی مرطوب مرگ من را به
شیشههای عطر میفروخت.
ما در گورستانی باستانی، مردانی به عشق خفته بودیم.
ما بیسنگ بودیم اما یکدیگر را میشناختیم و هنوز شما را باور میکردیم.
مسعود کیمیایی
بيخيال واقعا بیخيال! که همهی ما، وقت خواب بالش زير سرمان ميگذاريم... درد را بگداريم برای آنهایی که ميکشند بدون اينکه سر درآورند وبلاگ خوردنی است يا پوشیدنی... درد را بگذاریم برای همانها... که گنده تر از دهان همه ماست.
صدف عزیز.