تبليغاتX
گردباد -

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

در منظری از دریا سه نعش بر موج بود که به ساحل می‌آمد.
با اولین موج سهمگین نعش عشق به ساحل رسید.
زبان شیطان، دست بامداد محشر را بوسید و به آوازی آرام
داستان‌های شیطانی خون‌آلود و عاشقانه خواند
که در همه‌ی آن‌ها قاتل رییس بود.
در آواز گفت:
رییس تنها دوست من است.
در قیامت‌زار دوم به نور فانوسی زرد جسد دیگرا را شناختم.
به شهادت جنگ، سرداری مظلوم بود.
در سکوت شوم نعشی آمد که بوی مرطوب مرگ من را به
شیشه‌های عطر می‌فروخت.
ما در گورستانی باستانی، مردانی به عشق خفته بودیم.
ما بی‌سنگ بودیم اما یکدیگر را می‌شناختیم و هنوز شما را باور می‌کردیم.

مسعود کیمیایی

| لينک ثابت |  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 16:25