وقتی درب تاکسی پشت سرم بستم بوی شَنِل دختری که روی صندلی عقب نشسته بود من یکهو پرتاب کرد به جایی در میانه روزهای سرد پاییز پارسال. اون روزها که بعد از دانشکده من و تو و تنهایی سری به پنتری میزدیم.
میان آن همه تاکسی در آن چند دقیقه که منتظر کنار خیابان ایستاده بودم این تاکسی باید نصیب من شود که در آن دختری لعنتی با شَنِل لعنتیتر روی صندلی عقب نشسته باشد.
یک لحظه یاد خندههای شیطانی تو افتادم که با شَنِل، شیطان مجسم بودی. شیطون جان تا حالا چند نفر از راه بدر کردی؟ چند تا زندگی به نابودی کشاندی؟ حالا داری کی از راه بدر میکنی؟ موقع پیاده شدن حتی برنگشتم صندلی عقب نگاه کنم. و تاکسی توی شب به راه خودش ادامه داد.
| لينک ثابت | دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 23:15 


