مسعود کیمیایی: اویی که این روزها در روزنامهها با نامهای تازه، به عنوان نوکر روزنامه، آن هم در روزنامههای عصا به دست مینویسد، یک زبان دیگر را نمیداند. بماند که قطعن زبان فارسی را نمیداند. نه سازی را تا به حال به دست گرفته، فیدل کاسترو را نمیشناسد.
به عکس چه گوارا روی سینه و تیشرت خودش میگوید داریوش.سینما رکس را نمیداند کجاست. سینماهای سوخته را نمیشناسد. مهمتر عشق را نمیشناسد، لبخند و حیا را نمیداند، پر از شرم روستاییست. نه گلی و نه زنی را بوییده. رانندگی بلد نیست. کیف گنده را روی دوشش مهیا کرده، مو را پشت سرش بسته و سیگار، آن هم بیرون از خانه و در اتاقش، کشیدن و فکر کردن تا... رویاهای دختران. شعر نمیخواند، نام شاملو را شنیده است و فروغ، همین. از موسیقی یک مینیمم بیشتر نمیرود. یک آبجو که خورد، دلی، عاشق فیلم فارسیست. ودکا که شد به پورنو میرسد.
شبها با دوستان و دختری که قرار عشق دارد، تا ویسکونتی و شب آنتونیونی میرود... تا تارانتینو. سینمای ویدئو و کرایهای. طنز را که اصلن نمیشناسد. نه طنز سن و سال خودش را و نه اصلن شوخی را. طنزش با رفقا، مسخره کردن آدمهای قدیمیست، پیرمرد کروات زده، شوفر تاکسی چاق، بلیت فروش معتاد، نوازنده کور و گدای شل.





