همه جادو و جنبلی کردند تا مگر آفت صادق هدایت به جان کسی نزند و خودکشیاش یک امر شخصی تلقی شود. ولی صادق هدایت دیوانهتر از این حرفها بود که به حرف رجاله و لکاتهها از صحنه روزگار محو شود.
این بزرگترین نویسنده ایران چون شبیهه رجاله و لکاتهها نبود از وجودش نفرت داشتند. از آثارش که آنان را مالیخولیایی مینامیدند. و صادق خان را شخصی مریض و روانی قلمداد میکردند.
ولی صادق خان با بوف کور داغ ننگی ابدی بر پیشانی رجالهها و لکاتهها زد. و آنان را کسانی نامید که یک مشت روده دهانشان را به مخرجشان وصل میکند. و در سرتاسر بدنشان رود شهوت در جریان است.
رجالهها و لکاتهها هیچ وقت نمیتوانند کسانی که بر خلاف زندگی عادی، زندگی متفاوت را برگزیدهاند درک کنند. و هر وقت با کسی که عادی نباشد برخورد کنند او را روانی و مریض خطاب میکنند. برای همین صادق خان را یک موجود بیمار میدانند. ولی صادق خان خیلی دیوانهتر از این است که عاقلها بتوانند درکش کنند. لوئیس بونوئل فیلمساز انقلابی و پیشروی تاریخ سینما جملهای دارد که به غایت بوی انقلاب و دیوانهگی میدهد: به آتش کشیدن یک موزه برایم جذابتر از پرپا کردن یک مرکز فرهنگی است! و این گونه است که بونوئل این بزرگترین آنارشیست تاریخ سینما از مردم عادی جدا میشود. و برای خودش در میان دیوانهگان به درجه معبودی میرسد. کوئنتین مقدس در برابر بونوئل یک شاگرد مدرسهای بیشتر نیست.
سالواتور دالی یکی دیگر از اسطورههای یاغیگری و دیوانهگی است. دالی این نقاش بزرگ مکتب سورئالیسم همیشه میگفت: تنها فرق من با مردم عادی در این است که من دیوانه هستم. یکبار با آجر شیشه ویترین یک مغازه را شکست چون صاحب مغازه طراحی دکور دالی را تحریف کرده بود. سالواتور علاقه داشت روی لباسهایش مگس مصنوعی آویزان کند و در هنگام گاز زدن به باگتی دومتری در خیابان قدم بزند. او هم مثل خیلیهای دیگر به دیوانه بودن خود ایمان داشت. و چه رازی در این ایمان نهفته است؟ فراموش نکنید فیلم سگ اندلسی حاصل همفکری سالوادور دالی و لوئیسل بونوئل است.
ونسون ونگوگ نقاش امپرسیونیست یکبار دوست دخترش ازش خواست که گوش سمت چپش را بهش هدیه بدهد. ونگوگ هم نامردی نکرد تیغ برداشت و گوش خودش را برید و در دستان دوست دخترش گذاشت. تابلوی پرتره ونگوگ گوش بریده اثر خود او شرحی از همین ماجراست. ونسون یک روز از فقر خودکشی کرد چون دیگر پولی در بساط نداشت. حالا در هزاره سوم بر روی تابلوهایش نمیتوانند قیمت بگذارند.
آرتور رمبو بزرگترین شاعر فرانسه یک روز تصمیم گرفت سرودن شعر را رها کند و به قاچاق اسلحه در آفریقا روی آورد چون اینکار را هیجانانگیزتر از سرودن شعر میدانست. مولای ما فرمود: نظر کردم عقل دور اندیش را / که بعد از این دیوانه سازم خویش را. اگر به آخر این شعر یک "آقای دکتر" اضافه کنید میشود یکی از دیالوگهای معرکه فیلم هامون. اینها دیوانهگان دوستداشتنی ما هستند. اگر شما اینها را دوست ندارید هیچ اشکالی ندارد ولی اگر آنها را مریض و روانی به حساب میآورید بدانید که جزوه مردم عادی هستید که نمیتوانید کارها و حرکتهای غیرعادی را تحمل کنید.


