
اگر بوف کور را خوانده باشید و هامون داریوش مهرجویی و بزرگراه گمشده دیوید لینچ را دیده باشید حتمن میدانید این دو فیلم شباهتهای انکار ناپذیری با شاهکار صادق هدایت دارند.
بوف کور ساختاری چند پاره دارد، همچون فیلم هامون و بزرگراه گمشده. تو در تو است. دو بخش اصلی و یک مقدمه و موخره. این دو بخش در دو فضای متفاوت میگذرد، اولی فضایی استرلیزه، اساطیری و رویاگونه و دومی فضایی واقعگراتر.
در بوف کور پیرمرد خنزپنزری را داریم و همچون مرداسرارآمیز در بزرگراه گمشده و دبیری در هامون. یکی از مهمترین شباهتهای این دو فیلم به بوف کور ظهور دو جلوه متفاوت از یک زن واحد است. زن در بخش اول بوف کور همچون رنه و مهشید حالتی اثیری و دستنیافتنی دارد و در بخش دوم همچون آلیس و مهشید لکاته است.

در هر سه جا، بوف کور، بزرگراه گمشده و هامون مرد، زن را میکشد. درست است در هامون زن کشته نمیشود ولی مهرجویی به خاطر مسایل سانسور وزارت ارشاد نتوانسته است حرف دلش را بزند. در هامون، حمید هامون تا پای کشتن زن هم پیش میرود ولی در آخر تیرش خطا میرود. یکی دیگر از شباهتهای این سه اثر در نگاه هدایت، لینچ و مهرجویی به عشقاسطورهای میباشد.
در هر سه اثر زن یا فرشته است یا فاحشه. به قول یگانه: "مرد یک فاحشه می خواهد در بستر و یک فرشته در زندگی." عشقی که هیچ وقت به دست نمیآید. شخصیتهای اول هر سه اثر به زن دست پیدا نمیکنند. نه به فاحشه و نه به فرشته. خیلی شباهتهای دیگر هم هست. هر سه اثر در حالتی از اوهام، ایهام و توهم سیر میکنند. تا خرخره پر از مفهوم اگزیستانسیالیسم هستند. هیچ چیز در آنها واقعی به نظر نمیرسد. انگار برشی از یک کابوس است.
در هر سه، تصاد و هراس وجود دارد هراس از چی؟ هراس از ویرانی دنیای موجود، از به دست نیامدن و از دست رفتن ...، در بوف کور، بزرگراه گمشده و هامون با این سه نقطهها زیاد سر کار داریم. نقطههایی که پشت سر هم ترتیب شدهاند برای چی؟ معلوم نیست. باز هم با علامتهای سوال زیادی سر و کار داریم. امشب هوس این سه تا «بوف کور، بزرگراه گمشده و هامون» توی سرم افتاده است. میل به خودکشی در هر سه اثر وجود دارد و این دیوانه کننده است.
پانوشت:
:: زنها بوی زنا و پریود میدهند [متن کامل]


