در این رختخواب نمناک که بوی بدن تو و من را میدهد یک روز عاشقانهترین پچ پچها در گوشمان شکل میگرفت و حالا صدای تهی است و غار غار کلاغی که از فراز سر ما پرید. یادت هست دختر بهت گفتم: قطع رابطه و بیخبری، ترس و نگرانی میآورد. وقتی که کار به انزوا و بیگانگی و نفرت از محیط زندگی میکشد دلهره به وحشتی عظیم و خردکنندهای بدل میشود.
این هجوم تنهایی گاه و بیگاه چنان بر قربانی خود غلبه میکند که او را به کلی فلج میسازد. ممکن نیست کسی چنین حالتی را تجربه نکرده باشد. ترس مزمن، غیرعادی.
در این لحظه است که زندگی و مرگ به هم آمیخته میشود و در این اتاق که مثل قبر هر لحظه تنگتر و تاریکتر میشود صدای خودکشی به گوش میرسد.
دیگر حتی از چشمهای مهیب و افسونگر تو هم کاری ساخته نیست. چشمهایی که در عین حال مضطرب، وعدهدهنده، متعجب و تهدیدکننده هستند.
آن دو چشم که هر تنابندهای را از پا در میآورد. و به نیستی و نابودی سوق میدهد. این چشمها میترسد و جذب میکند و یک پرتو ماوراطبیعی مستکننده در ته آن میدرخشد.
چشمهای مورب، گونههای برجسته، دماغ شهوتی، رنگ گندمی، سینههای لیمویی و بدن خمار تو برای یک عمر مردن کافی است.
| لينک ثابت | چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 2:32 

