چرا نشد تو باشی در این خیابانها، به قدر سهم من از عابران و بارانها؟ تویی که مثل تمام گذشتهام خوابی، سکوت تبزده روزگار هذیانها. چهقدر باور یکریز ابر، با من ماند، چه تلخ رفتی از این قاب مانده بر جانها. پرندهها که به غربت، اسیر میمانند، همیشه این طرف شب و من و خیابانها. چهقدر قصه شنیدی به رنگ دریاها، چهقدر قصه نوشتی به وقت بارانها.

من در دورترین جای جهان ایستادهام، کنار تو
این پست برای بیبی باران هست، که صبحانهی خورشید در پیراهنش است. و گاز زدن یک سیب با او چقدر مزه میدهد. آن روی دیگر ابر، رنگ پاییز است. برای تو که به دلیل عقیده ضدامپریالیستی گردباد حاضر نشدی دوستیمان عمیق شود. همیشه در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست. زنهای زیبا دور میشوند، آنقدر که از آغوش بیرون میروند. دنیای زنهای زیبا، همینقدر تلخ است. دلام خواب میخواهد به وقت شهریور و یکبار دیگر بلند شدن به ماه مهر.
| لينک ثابت | سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 22:20 
|
