نقش روشنفکر این نیست که به دیگران بگوید چه باید بکنند، روشنفکر به چه حقی میتواند چنین کند؟ کار روشنفکر این است که از رهگذر تحلیلهایی که در عرصههای خاص خود انجام میدهد امور بدیهی و مسلم را از نو مورد پرسش و مطالعه قرار دهد. عادتها و شیوههای عمل و اندیشه را متزلزل کند، آشناییهای پذیرفته شده را بزداید، قاعدهها و نهادها را از نو ارزیابی کند و بر مبنایی همین دوباره در شکلگیری اراده سیاسی شرکت کند.
میشل فوکو
و این گونه فوکو، ناخدای کشتی دیوانهگان میشود. کسی که با نقدهای آتشین خود ستونهای مارکسیسم و امپریالسم را همزمان میلرزاند. نقد همه جانبه قدرت، نقد علم، نقد زبان، نقد عقل، نقد اخلاق، نقد دولت مدرن و نقد روشنفکری. میشل فوکو با حملهی همه جانبهی خود به جهان استکبار جهانی (کلنیال) و دنیای مدرن که زاییدهی نامشروع کاپیتالیسم و امپریالیسم است پدر و رهبر معنوی پستمدرنها شناخته میشود.
فوکو کیست؟ یک منتقد همه جانبه قدرت. او که خود روزگاری عضو حزب کمونیست فرانسه بود «روابط قدرت» را جایگزین «روابط تولید» در اندیشه مارکس میکند و با همین مفهوم به نقد روابط انسانی و به جنگ با فرویدیستها و مارکسیستها میرود.
میشل فوکو از حزب کمونیست فرانسه جدا شد و با گفتن یک جمله نفرین ابدی سینهچاکان مارکس را برای خود خرید: "مارکسیستها که مدعیاند با تصاحب قدرت و دولت همه مشکلات جامعه حل خواهد شد هیچگاه را به جایی نمیبرند." فوکو معتقد بود باید اصلاحات را از حوزههای محدود محلی آغاز کرد. فوکو برای رهایی از استبداد مدرن، استراتژی مبارزه را پیشنهاد کرد.
قدرت پستمدرنیسم را باید از جمله یورگن هابرماس کشف کرد. هابرماس میگوید: "در قرن بیستم ائتلاف غریبی پدید آمد بنام پستمدرنیسم." منظور هابرماس نزدیکی عقاید و نظریههای لودویگ ویتگنشتاین، لئو اشترواس، میشل فوکو و ژاک دریدا است. که در ضدیت با امپراطوری (کلنیال) اتحادی بزرگ را شکل دادند. پستمدرنیستها از اضمحلال امپریالیسم سخن میگویند. از فروپاشی کاخنشینان.
میشل فوکو از هوادران انقلاب ۱۹۶۸ فرانسه و ۱۹۷۹ ایران بود. فوکو از پاریس تا تهران انقلاب را با گوشت و پوست و استخوان لمس کرد. دید چگونه جوانهای فرانسوی و ایرانی سر به شورش گذاشتند. بر علیه نظم موجود، کلنیالیزم و کاپیتالیسم قیام کردند و خواب هزار سالهی سردمداران امپریالیسم و استراکچرالیزم را به کابوس تبدیل کردند.





