خرداد سال شصت و پنج با خانم معلمهای دبستان خداحافظی كردم و سرخوش از قبول شدن احتمالی در امتحانات نهایی پنجم دبستان از شوق باد كردن چرخهای دوچرخهی کورسی تا خانه دويدم. به فكرم هم نمیرسید كه سه ماه ديگر جای خانم معلمهای مهربان را چه كسانی خواهند گرفت. سه ماه تابستان در یک چشم برهم زدنی گذشت.
صبح اول مهر ۱۳۶۵ بود و من هم كيف، كفش و لباسم را از بالای سرم برداشتم و تک و تنها راهی مدرسهی جديد شدم. جلوی در مدرسه خلوت بود و برگهای پاییزی روی زمین پخش بودند و یک آقای بسیار گردن كلفت هم كنار در ایستاده بود، خواستم از در وارد بشوم كه جلویم را گرفت، گفت باید دستهایم را از جیبم بیرون بیاورم، آستین پیراهنم را پايين بياورم و قول بدهم كه از فردا شلوار جین نپوشم و جوراب سفید پام نکنم و موهایم را هم شديدن كوتاه كنم، ضمنن موقع ورود به مدرسه نیشم را ببندم و در كل با ظاهر دانش آموزی به مدرسه بیایم.
جملات آن آقای گردن كلفت كه بعدها فهمیدم نامش آقای ایمانی و سمتاش ناظم مدرسه و همچنين معلم ریاضی، معارف اسلامی، اخلاق و ورزش است، دقيقن در ذهنم حک شده، نمیدانم چرا، شاید چون تا آن روز آدمی به این ترسناکی ندیده بودم. اما آن تركیب «ظاهر دانش آموزی» كه آن روز از دهان مبارکشان شنیدم را تا سالهای سال، دائمن از زبان انواع و اقسام ناظمها، مدیرها، معلمها، آبدارچیها، و بعدها، با كمی تغییر به صورت «ظاهر موجه» از دهان سروانها، سرگردها، سرهنگها و گروهبانها در دوران سربازی و بعد باز با اندکی تغییر به صورت «ظاهر اسلامی يا ظاهر موقر» از دهان عزيزان حراست دانشگاه، ریاست محترم دانشكده و همچنین رئيس ارجمند دانشگاه بارها و بارها و بارها شنیدم.
بگذریم، آن روز استثنائن به مناسبت اول مهر و همچنین رأفت اسلامی كه همواره، همراه با بوی گلاب از آقای ایمانی متساعد میشد، اجازه یافتم قدم در مدرسهای بگذارم كه محض رضای خدا حتی یک تكهی كوچک از دیوارهایش بدون شعارهای انقلابی نمانده بود.
توی حیاط به صف ايستادیم، یک نفر قرآن خواند و بعد یک آقایی که اسمش اسلامی بود بر روی سكو ایستاد و چند دقیقه با نفرت ما را نگاه كرد. بعد چند آیه از قرآن خواند و بعد هم شروع كرد به تهدید كردن ما. اگر شلوار جین بپوشید، فلان بلا را سرتان میآورم، اگر موهایتان كوتاه باشد آن یکی بلا را سرتان میآورم، اگر ظهرها به جای شركت در نماز جماعت توی حیاط بگردید آن دیگر بلا را سرتان میآورم و آنقدر گفت و گفت تا رنگ از رخسار همه پرید.
بعد هم پایین آمد و چند نفر كه موقع صحبت كردن ایشان حواسشان پرت شده بود را به قصد كشت كتک زد، طوری كه هنوز صدای مشت و سیلیهایی كه بر سر و صورتشان میكوبید در گوشم هست. بعد از مراسم كتک زدن در حالی كه همگی ما از ترس در حال مرگ بودیم و چند نفر هم روی زمين ولو شده بودند به سمت كلاسها حركت كردیم. آقای ایمانی به جای معلم سر كلاس آمد و به تكرار همان حرفهای آقای اسلامی پرداخت، بعد چند بار هم به ما «بشين، پاشو» داد و بعد هم آزاد باش گفت و به یک نقطه خیره ماند، تا كلاس تمام شد.
زنگ تفریح توی حیاط بودیم داشتیم شادی اول مهر را تجربه میکردیم که یکهو از بلندگوهای مدرسه صدای سینهزنی به گوش رسید. زنگ تفريح كه تمام شد همگی باز به صف شدیم، آقای ایمانی روی سكو آمد و يكی از بچه ها را صدا زد، اول كمی ناز و نوازشاش كرد و خندید، بعد از یک گوشه یک خطكش آهنی بلند بیرون آورد و با تمام توان شروع به كوبیدن بر كف دست آن بيچاره كرد. ضربهها آنقدر محكم بود كه هم مدرسهای ما به خودش میپيچيد، زانوهایش را بالا میآورد و فرياد میزد. خط كش كه تمام شد آقای ایمانی با یک لگد مجرم را سر صف فرستاد و اعلام كرد كه گناهش پاشیدن آب به دوستش بوده، بعد هم به همه اطمینان داد كه تمامی حركاتمان زير نظر است و امریکا نابود است و وای به حال كسی كه رفتار «غير دانشآموزی» داشته باشد.
صبحها قبل از ورود به مدرسه باید از یک ایست بازرسی رد میشدیم تا کیفهایمان گشته شود. که خدای ناکرده وسایل ضدارزشی با خودمان به مدرسه نیاوریم. بعد از آنهم آقای ایمانی سر صف پشت بلندگو میرفت و میگفت وقتی فرمان از جلو نظام دادم باید بلند بگویید: اوصیکم به تقوا الله، وقتی هم گفتم خبر دار باید بگویید: به نظم امرکم. آقای ایمانی روی بلند گفتن خیلی تاکید میکرد که صدای ما باید تا امریکا برود و سقف کاخ سفید را بلرزاند. آن روزها نه بونوئل را میشناختیم و نه معنای سورئالیسم و پستمدرنیسم را میدانستیم.
كم كم معلم ها معرفی شدند و بعد از یکی دو هفته علاف شدن تازه سال تحصیلی شروع شد. آقای ایمانی كه معلم رياضی ما هم بود روش عجیبی برای درس دادن داشت، اولِ كلاس شروع میكرد از خاطرات جبهه میگفت. آقای ایمانی از جنگهایی خاطره داشت كه نیروهای امریكایی یک طرف خاكريز بودند و رزمندگان ایران هم طرف ديگر. گاهی اين خاطرات سر از كشتی و بندرگاه در میآْورد و آقای ایمانی كه قهرمان همهی خاطرات خودش بود دائم يا با چاقو چشم امریكاییها را از كاسه در میآورد يا دست و پايشان را قطع میكرد.
آقای ایمانی صحنههای به قتل رساندن سربازان امریكایی را با تمام جزئيات تكان دهندهاش برایمان تعریف میكرد و در برابر چشمان بهت زدهی ما گاهی عملن نحوهی كشتن سربازان امریكایی را با خارج كردن صداهایی عجیب از دهانش نمایش میداد. جالب بود كه آقای ایمانی هرگز خاطرهای از كشتن سربازان عراقی، كه دشمن مستقيم ما در جنگ 8 ساله بودند، تعريف نكرد. بعد از مرور خاطرات آقای ایمانی با كمک سرودهای انقلابی به آموزش درس رياضيات میپرداخت و آن ميان یک دفعه با صدای بلند شروع به خواندن نوحههای مذهبی میكرد.
آقای ایمانی شبها دم غروب ساعت ۷ عادت داشت به درب منزل دانشآموزها بیاید و مشقهای شب آنها را در حضور ولی کنترل کند. میگفت چه معنی دارد مشق امروز را فردا مینویسید. ما هم باید تا ۷ شب مشقهایمان را مینوشتیم و گرنه جریمه میشدیم.
آقای اسلامی هم هفتهای یک روز كلاس «آموزش دفاعی» داشت. سر كلاس نشسته بودیم كه ناگهان در كلاس با لگد باز شد و آقای اسلامی تا بن دندان مسلح وارد كلاس شد. دو قبضه كلاشينكف روی دوشش بود. دو كلت كمری کالیبر ۴۵ به كمرش بسته بود. یک موشک انداز آرپیجی آن هم با موشک و خرج روی دوش ديگرش بود، چند نارنجک به كمربندش آويزان بود، یک نوار فشنگ دور گردنش انداخته بود و یک سرنيزه هم در دستش گرفته بود. چيزی شبیه به رمبو. آقای اسلامی در كلاس از خاطرات جنگ میگفت و از قدرت انفجار تیانتی و خرج C 40 و خاطراتی جالب و شنیدنی از عملياتهای بزرگ جنگ تعریف میكرد.
وسطهای كلاس خلق و خوی آقای اسلامی ناگهان عوض میشد، از اوج صمیمیت به اوج خشونت میپريد و كلتش را به سوی ما نشانه میرفت و فرمان خمپاره میداد (خمپاره يعني در مدت كمتر از 3 ثانيه همه روی زمين با دهان باز بخوابند.) گاهی هم ما را به حياط میبرد و گرفتار تمرينات عجيب و غريب نظامي میكرد. تمرین مورد علاقهی آقای اسلامی این بود كه ما را روی شكم بخواباند و رویمان راه برود یا بدود.
یک بار آقای اسلامی ما را به حسينه فاطمیون واقع در چهاراهآبسردار نزدیک مدرسه برد، همه دور سكویی جمع شدیم، با یک كلاشینكف بالای سكو رفت، روی سقف درست بالای سرش یک پاسیو بود، آقای اسلامی شروع كرد به تعریف خاطراتی از جنگ و بعد هم شروع كرد به نوحه خواندن، بعد وقتی صدایش به اوج رسید، ناگهان یک تير از كلاشينكف شلیک كرد. چند لحظه بعد شيشههای پاسیو روی سر خودش و چند تا از بچهها ریخت كه البته تلفات جدی نداشت. یعنی کسی طوریش نشد.
آخر سال، ديگر برای خودمان یک پا سرباز شده بوديم و همهی خاطرههای آقای ایمانی و اسلامی را حفظ بوديم. سرکلاس آموزش دفاعی بود که یاد گرفتم کلاشینکف با چشم بسته از سمت راست باز کنم و از سمت چپ ببندم. در همین مدرسه بود که بارها توی میدان تیر با تیربار امژ۳ شلیک کردم. با لگد ژ۳ آشنا شدم. و یاد گرفتم کلاش در برابر ژ۳ هیچ است. توانستم فرق مین ضد تانک و ضدنفر را بفهمم.
یک از روزهای راهنمایی یکی از دوستان آقای ایمانی به اسم آقای رضایی که سمتی در مدرسه نداشت ولی همیشه آنجا بود با یک بلندگوی پرتابل از بالای سکوی مدرسه از همه میخواست زودتر خودشان را به بیرون مدرسه برسانند چون یک اتوبوس منتظر ما است. بچهها میگفتند قرار است برویم جلوی وزارت کشور بر علیه وزیر کشور شعار بدهیم.
از اتوبوس که پیاده شدیم آقای اسلامی پلاکاردها را میان بچهها پخش میکرد. روی پلاکاردها شعارهای انقلابی نوشته شده بود. وزیر بیلیاقت استعفا، استعفا. امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند. ما توی دهن امریکا میزنیم. وزیر امریکایی استعفا، استعفا.
آقای رضایی بچهها را به خط می کرد. وقتی همه به خط شدند. آقای ایمانی با همان بلندگوی پرتابل اول یک از جلو نظام و خبردار داد و بعد شروع کرد به گفتن شعارهایی که توی اتوبس بهمان یاد داد بود. آقای ایمانی فریاد میزد: زنیکه حجاب نداره شوهرش غیرت نداره. زنیکه حیا کن شرق و غرب رها کن. موقع برگشتن دیگر اتوبوسی نبود و مجبور بودیم خودمان برگردیم بریم خانه. اتوبوسها همیشه ما را فقط میبردند، ولی هیچ وقت نبودند که ما را برگردانند.
آن سالها ما هم گستاخ شده بودیم، دیگر نمیترسيديم، یک جورهایی جان بركف شده بودیم. یاد گرفته بودیم كه صبحها چطور از كنار آقای ایمانی عبور كنيم تا گرفتار نشویم، یاد گرفته بودیم كه از دیدن كتکخوردن همكلاسیهایمان نه تنها نترسیم كه بخندیم.
تنبیههای بدیع آقای اسلامی تبدیل به یکی از بزرگترین تفریحات ما شده بود. آقای اسلامی وقتی میخواست کسی را تنبیهه کند روی صورتش گاز اشکاور میمالید بعد هم میگفت باید بروی و صورتت را با آب بشوری. خود من بارها به روی صورتم گاز اشکآور مالیده شد. اواخر سال وقتی کتک میخوردیم میخندیدیم و این باعث عصبانیت آقای اسلامی میشد، اما كاری نمیشد كرد. خب بامزه بود.
آقای ایمانی و اسلامی هم با آنكه خیلی عجیب و غریب بودند، اما از محبوبترين آدمهای مدرسه بودند. یادم هست اواخر سال اگر یک روز یکیشان نمیآمد كلی دمغ میشدیم. اين چيزهایی كه نوشتم برایتان بیش از حد عجیب و غریب است، اما عین واقعیت بود. چنين فضاهایی گروتسک مانند برای هم سن و سالهای من بیشتر آشنا است.

