دی ماه سال ۱۳۸۳ غروب دم تئاتر شهر بودیم. من و سعید و دونفر دیگر. رفتیم تیاتر حرفهایها را ببینیم. نویسنده: دوستا کواچویچ و کارگردان: بابک احمدی. طراح پوستر و بروشور هم بهارک حقوقی بود. تیاتری که بعد از این همه سال گوشهی ذهنم رسوب کرده است. هنوز هم مرا به فکر کردن دربارهاش وادار میکند.
نمایشنامهی حرفهایها به زندگی یک نویسندهی یوگسلاو در دوران حکومت تیتو و پس از مرگ وی پرداخته است. کواچ نویسندهای است که در زمان حکومت تیتو از مخالفان سرسخت رژیم کمونیستی بود و پس از مرگ وی توسط دولت جدید به سمت ریاست انتشارات دولتی منصوب شد. او در این سمت وظیفهی کتابهای هنری و ادبی را برای چاپ بر عهده دارد ولی برخوردش با فردی ناشناس، او را در مورد ضرورت وضیفهاش به تردید میاندازد... .
نقش اول این تیاتر را رضا کیانیان بازی میکرد. بقیه رفقا هم احمد ساعتچیان، مریم سعادت و محمود اکبرشاهی بودند. زیر عنوان حرفهایها توی یک جفت پرانتز نوشته بودند: (یک کمدی غمگین)
محل اجرا هم قشقایی، سالنی معرکه. خیلی از کارهای بیادماندنی عمرمان را آنجا دیدم. شبیهه سالن سایه. ای وای اسم سایه که مییاد یاد شبنم خانم طلوعی میافتیم. قهوه تلخ. هجوم نسوتالگیا اَمونم بریده. با قهوه تلخ زندگی کردیم. با همهی آن دیوانههای لعنتی.
از سیاسی نوشتن حالم بهم میخورد. دوست دارم فقط سینمایی و تیاتری بنویسم. ولی افلاطون میگوید: "انسان موجودی است ذات سیاسی" پس میتوانیم نتجیه بگیریم که نفس کشیدن انسان هم از روی سیاست است؟ حالا سیاستی ذاتی.
شخصن افلاطون را معلم اول میدانم. و خودم را شاگرد مکتبش. افتخار میکنم که شاگرد افلاطون هستم. و جمهور -ش را بارها و بارها خواندهام. به نظرم آدمها دو دسته هستند: "کسانی که که جمهور افلاطون را خواندهاند و آنها که نخواندهاند." میدانید معلم اول به دموکراسی اصلن اعتقاد نداشت که؟

