سرانجام دیویدی علی سنتوری را دیدم. جدیدترین فیلم داریوش مهرجویی با بازی بهرام رادان و صدای محسن چاوشی، یکی از آن سلولوئیدهای است که تا مغز استخوانتان نفوذ میکند و مثل اسید سولفوریک آن را میسوزاند.
چه کسی میتواند سکانس سوسیس درست کردن توی قابلمه و لقمه گرفتن علی سنتوری را برای خراباتیها ببینند و فراموش کند؟
سه روز پیش به دستم رسید. همان روزی که در ساعت ۲ به تماشای کنعان مانی حقیقی نشستیم. روزی که با پیشنهاد یک دوست به دیدن کنعان شروع شود و با دیدن کنعان ادامه پیدا کند و با سنتوری تکمیل شود عجب روزی است.
علی اهل نواختن سنتور است، بر روی دوشش عبا میاندازد، یک دستش هم در حادثهای ضرب دیده و کار نمیکند اینها شما را یاد چه شخصیتی میاندازد؟
نمیخواهم سیاسی حرف بزنیم، فقط داریم حرف میزنیم. آن خانهای که علی در آن زندگی میکند استعارهای از ایران است. کشوری رو به زوال که فقط در گذشتهای دور به آن خانه میگفتند و حالا در یخچالش فقط یک پر کالباس است و یک تکه نان و یک بطر عرق سگی.
رفیق من سنگ صبور غمهام، به دیدنم بیا که خیلی تنهام، هیچکی نمیفهمه، چه حالی دارم، چه دنیای رو به زوالی دارم. سنتوری از اوج به موج حرف میزند. از عرش به فرش و از خاک به خاکستر. از دنیایی رو به زوال همچون خانهی علی که آقای صالحی دارد آن را خراب میکند که چند طبقه بسازد برود بالا و علی دارد میرود پایین. خانهی علی ویرانهتر از ویرانه است. سنتوری خیلی درد دارد. دردهایی که هرکسی نمیتواند از آنها سر دربیاورد غیر از کسانی که دور آن پیت حلبی پر از آتش نشستهاند.
علی سنتوری عشق را سوار بر بیامدبلیو دید، آن وقت که از او آدرس کوچه شعله را پرسیدند. همان لحظهای که از گشنگی در میان زبالهها میگشت که به ساندویچی دستخورده رسید.
مجنونم و دلزده از لیلیها، خیلی دلم گرفته از خیلیها، نمونده از جونیهام نشونی، پیر شدم پیر تو ای جونی. پسر ما عشق را کجا دیدم؟ سوار بنز اسالکا در خیابان فرمانیه در بالای برج عاج برادران افراشته توی آن پنتهاوسی که تهران را در زیر پای خود دارد. علی جان عشق باید داغونت کند. چنان ضربهای بهت بزند که نتوانی از جات بلند شی. نتوانی یک پک به سیگارت بزنی، البته اگر دیگر یک نخ سیگار برایت باقی ماند باشد. علی آقا برای ما هم یک لقمه سوسیس میگیری؟
سنتوری قصه به ته رسیدن است. به ته ته. دردِ درد. به آن لحظهای که مرگ برایت عروسی است ولی از اعجل هم ناز میباید کشید. مثل آن دختری که توی کنعان رگش را زد و ... . هانیه همسر علی وقتی جاوید را دید دیگر علی را فراموش کرد. یعنی علی را به پول جاوید فروخت. البته بهتر است بگویم لیلی علی را به ویزای کانادا فروخت. همان روزی که رفت نشست پشت پیانو و گفت این پیانو کوک نیست.
تنهای بیسنگ صبور، خونهی سرد و سوت و کور، توی شبات ستاره نیست، موندی راه چاره نیست. در فلاشبکها میبینیم علی عصیان زده از شرایط حاكم در خانه درس و خانه پدری را رها كرده و از خانواده جدا می شود. علی به همراه دوستش "تمایل" یک گروه موسیقی تشكیل میدهد و با اجرا در جشنها و مناسبات مختلف گذران زندگی میكند و به خاطر تبحرش در نواختن سنتور به علی سنتوری معروف می شود. علی به تدریج در پی معاشرت با دوستان و كارهای شبانه روزی هر از چند گاهی سراغ مواد مخدر ومشروب میرود ولی این استفاده تفننی از مواد مخدر به صورت عادت درمیآید.
سنتوری شاهكار دیگری از كارگردان شاهكار سینمای ایران، داریوش مهرجویی. كارگردانی كه در طول تمامی این سالها هر بار به نوعی غافلگیرمان كرده است. كارگردانی كه میداند چه بسازد كه شگفت زده، گیج و دیوانهمان كند.
سنتوری قصهی خواننده و نوازندهی مشهور و چیره دستی است كه اعتیاد او را از پای در می آورد و او را روانهی آشغالدونیها میكند. داستان دردناک مردی كه به تدریج از عشق آسمانیاش « سنتور » فاصله میگیرد و عاشق شیطانی به نام «دوا» میشود.
اگر «مهمان مامان» خاطرهی اجاره نشینها را در یادها زنده میكرد، سنتوری به شدت یادآور «هامون» است، هامون مدل دهه هشتاد خورشیدی. علی سنتوری همان سرگشتگیها، تنهاییها، خل بازیهای حمید هامون را تجربه میكند و به دنبال یک راه گریز است. او عاقبت راه گریز را در «دوا» مییابد و به تدریج همه چیزش را بر باد می دهد.اعتیاد همسرش، هانیه را از او می گیرد، دوستانش را از او دور میكند و دردناكتر از همه اینكه سنتورش را از او جدا میكند تا جایی كه او سنتور را به زمین میاندازد و میگوید: «تو چی میگی تو بغل من؟ هرچی كشیدم از دست توئه!»
مهرجویی حتی در این تلخترین اثرش هم دلش نمیآید كه نا امید رهایمان كند. بازگشت شكوهمند علی سنتوری به زندگی و آشتی دوبارهی او با سازش سنتور، میتوانست خنده دارترین پایان برای چنین فیلمی باشد، اما مهارت در پرداخت این صحنهها آنقدر چشمگیر است كه تو چاره ای جز باورنداری.
بهرام رادان بینظیر است. او چه در روزهای اوج و چه در شبهای سقوط علی سنتوری و نیز در تمامی سكانسهای مربوط به كنسرتها، درخشان ظاهر می شود و نشانههایی از یک بازیگر حرفهای كامل را بروز میدهد. سكانسهای مشترک میان رادان و گلی، شیطنتهای عاشقانهشان (بخصوص سكانس بازی با شال گردن) مسحور كننده از آب در آمده است.
اگر هیچ کس نیومد، سری به تنهاییات نزد، اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش. علی بدبخت، علی تنها و علی پرغم كه روزگاری با صدایش و با نوای سنتورش آدمها را به وجد میآورد، حالا تنهای تنها در میان كارتن خوابها سر میكند و در میان آشغالها به دنبال غذا میگردد. سكانس سوسیس سرخ كردن علی و آمدن تدریجی فقرا و شریک شدن آنها در غذای سادهی او، به همراه موسیقی بی نظیر اردوان كامكار و صدای دلنشین محسن چاوشی در ترانهی سنگ صبور یكی از فوقالعادهترین سکانسهای تاریخ سینمای ایران است.





