علی فوری در میان قفسهها میگردد، بطری عرق سگی را با دست چپ بالا میاندازد و به نقطهای دور در پشتبامهای شهر چشم میدوزد. انگار فکری به کلهاش میرسد، بر میگردد سر تلفن و شماره میگیرد... پیغامگیر خانه مادر هانیه جواب میدهد، میگوید پیغام بگذار، علی با بغض پیام میگذارد:
باز یه پیغام دیگه از علی بدبخت، از علی تنها، علی پرغم، امشب ریختن تو عروسی زدن سازمو لت و پار کردن، خودم رو علیل و چلاق کردن. فقط به همین احتیاج داشتم... مهم نیست. دنبال پماد سالیسیلات گشتم که تو بعضی وقتا روی دست و پام میمالیدی؟ کجاست؟ مهم نیست. تمام این حرفها بهانه است، بهانههای عاشقانه است... .
تنهای بیسنگ صبور، خونه سرد و سکوت و کور... توی شبات ستاره نیست، موندی و راه چاره نیست... اگر که هیچ کس نیومد، سری به تنهاییت نزد، اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش... .


