غزه تنها است و تنها خواهد ماند. کودکان سرزمین اورشلیم در تنهایی جان میدهند. کجاست عیسا دمی که احیای ما کند؟ تنهایی میتواند به وسعت 360 کیلومتر نوار غزه باشد یا زاویه 360 درجه یک دایره. کجاست خدایی که رود نیل را از وسط شکافت تا کرشمهای کند و بازار ساحری بشکند؟ کجاست آن قادر متعال که جان یکی از انسانهای خوبش را با تارهای عنکبوت از مرگ نجات داد؟ کجا هستند جمال عبدالناصر، خالد اسلامبولی، احمد قصیر و مصطفا مازح که جرات را معنایی دوباره بخشند؟ خدایا الان کجا هستی آیا غزه را میبینی یا شما هم سرگرم انتخاب دختران شایسته سارکوزی هستی.
تمام مشکلات فلسطین حل خواهد شد، کافیست ما نباشیم و ما خفقان بگیریم تا یهودیها و صهوینیستها تمام مردم غزه را به هلوکاست هزاره سوم مهمان کنند. خدایا چرا کسانی که شما را قبول ندارند بیشتر بهشان حال میدهی. الان پاریس هیلتون در رفاه به سر میبرد یا کودکان غزه؟ شاراپووا، جاستین هنن و ارغوان رضایی الان بیشتر از از زندگی لذت میبرند یا آن کودک شش ماه که با تیر کین یهود و صهیون از دنیا رفت؟ خدایا مگر نه اینکه مردم غزه روزی ۱۷ بار نام شما را بر زبان میآورند؟
صحبت از خیابان اصلی و کوچه فرعی نیست. در جهانی که دختران سامری به دنبال تنگتر کردن دهانهی رحمشان هستند و ترویج آزادی جنسی میکنند معلوم است کسی به فکر انسان نیست. پس چرا آنها جنایت یهودیها را در غزه محکوم نمیکنند؟ آیا این جنایت برعلیه بشریت نیست؟ آیا این نقص گسترده حقوق بشر نیست؟
جامعه جدید که از اومانیسم رنسانس به لیبرالیسم و دموکراسی شورانگیز قرن هفده و هجده و از آن به سیانتیسم و مکتبسازی فلسفی و ماتریالیسم و کمونیسم قرن نوزده و از آن به فاشیسم اوایل قرن بیستم و از آن به آنارشیسم و اضطراب و عصیان و پریشانی رسید نباید از آن توقع بیشتری داشته باشیم.
دنیایی که دیگر هیچ چیزی در سر جای خودش نیست. و دخترها و پسرهایش از ماترالیسم به ایدهآلیسم، از ناتورالیسم به رئالیسم، از رختخواب به تختخواب، از آن به این، از ایدئولوژی به تحلیل، از ابژکتیویسم به سوبژکتویسم، از لباس خواب به خواب، از رمانتیسم به فاشیسم بعد هم سورئالیسم. از ما به من. و از جمعییت به انفرادی. تنهایی. هپروتیسم. هیستوریسم، سوسیولوژیسم، پسیکولوژیسم، از آزادی اراده به دترمینیسم. و بالاخره اگزیستانسیالیسم.
هگل انسان را به ایدهی مجرد اولیه و خودآگاهی مطلق میرساند. نیچه به نهلیسم قاطع و هایدگر از تمدن و زندگی که در پس آن انسان خاموش قربانی میشود. کامو جهان را پوچستانی عبث میبیند و انسان را گناهکاری بیگناه و بیگانهای طاعونزده بیتقصیر و سارتر که جهان را هیچ در هیچ میداند و انسان را غریبی که راه بجایی ندارد و بگفته هایدگر در این هستی پرتاب شده است و خود باید دردناکانه و نومید برای خویش کاری کند و ساموئل بکت که به انتظار بیهوده گودو که نیست نشسته و کافکا به همین دلیل به مسخ میرسد و صادق هدایت به پرلاشز و یونسکو به کرگدن و الیوت که به ترزیا.
این جهان سرشار از تکنولوژی، صنعت و جهان توسعه یافته همانی است که حمید هامون سالها قبل فریاد زد: "کجا داره میره؟ آخه به چی رسیده؟ آه. عین یه مشت سوسک و مورچه دارن تو مرداب تکنیک دست و پا میزنن. همهش هم به خاطر این شیکم صاب مرده است. راحت لم دادن... معنویت چی شد؟ به سر عشق چی اومد؟"
بودا دنیا را رنج و علی دنیا را پلید نامید. وقتی ضربت پسر مرادی فرقش را شکافت به خدای کعبه قسم خورد که رستگار شد. در پس آخرین جملهی مولا رازهایی نهفته است.

