حمیدرضا علاقهبند هستم. از یک جایی در این جهان میلاگم. در اولین روز سال ۱۳۸۶ خورشیدی. دیشب یک نفر آلبوم 2007 جنیفر لوپز را بهم هدیه داد. با بوکلت اوریژینال. اسمش هست "Como ama una mujer" حالا من و جنیفر داریم با هم عشق بازی میکنیم. وسط عشقبازی با جنیفر دوست دارم به سبک مهتاب بگویم از سال ۱۳۸۵ چه تجربیاتی کسب کردهام؟
۱) در سال ۱۳۸۵ تمام کتابهای هابرماس، چامسکی، فوکویاما را که به زبان فارسی ترجمه شده بود خواندم. حالا با این همه معلومات که به معلومات قبلی اضافه شده است در آغاز سال نوی خورشیدی اعلام میکنم که شدیدن طلبه شدهام پیشگویی کنم. البته در دنیای مدرن به پیشگوهای قرون وسطی میگویند: "نظریهپرداز".
۲) در اواخر سال ۱۳۸۵ با دو مکتب فکری جدید آشنا شدم به نام "کلنیال و پستکلینیال". کلنیال(Colonial) پارادایمی است که در آن روایت (Narrative) و دید (Point of view) را قدرت کلنیال (Colonializer) قبضه کرده است. آدمها و کشورها خودشان را در سایهی این روایت تعریف میکنند و جهان پیرامون را هم از آن دیدگاه میبینند. پستکلنیال (Post-colonial)، در مقابل، پارادیمی است که در آن روایت و دید آدمها و کشورها از سلطهی قدرت کلنیال بیرون است.
۳) در زمستان ۱۳۸۵ تصمیم گرفتم از وبلاگ گردباد دات کام با بیش از ۲۰۰۰ نفر در روز (بدون اینکه آپ کنم، یعنی خوانندهی ثابت) بازدیدکننده به وبلاگی که غیر از چند نفر از رفقا از وجودش خبر ندارد بیایم. این نشانهی یک جهش فکری است. به نظرم تعداد زیاد خوانندهی گردباد نشان از درپیت شدن من، فکرم و نوشتههایم داشت. پس تصمیم گرفتم بیایم و از زیر صفر شروع کنم.
۴) در پاییز ۱۳۸۵ با یک دختر که همکلاسم است دوست شدم. از مرز دوست داشتن همدیگر رَد شدیم. بعد تصمیم گرفتیم همدیگر را فراموش کنیم. اشتباه کار آنجایی بود که زیاد همدیگر را تحویل گرفتیم.
۵) در سال ۱۳۸۵ به این نتیجه رسیدم: اگر در آشویتس حتی یک نفر کشته شده باشد این جنایت بر علیه بشریت است. و اگر کسی بخواهد کشتن آن یک نفر را کتمان کند دشمن بشریت است.

