تبليغاتX
گردباد - مردن بی‌معنی است باید بدانی چگونه ناپدید شوی

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

باغ فردوس. آش رشته سید مهدی. خیابان ری. بستنی اکبر مشدی. سر پل تجریش. سمنوی عمه لیلا. زیر پل حافظ. پیتزا داوود. بودابازی صادق هدایت وسط بوف کور. خودکشی به وقت پاریس. پست مدرن. فوکو. ظهیرالدوله. فروغ.

اینجا تهران است. شهری که دوستش دارم. حتی اگر برنج کیلیویی پنج هزار تومان باشد و باران نبارد. عرق سگی مزه چيپس و پنير می‌دهد. رئال به بارسلونا چهارتا گل زد تا کاتالان در غم و اندوهی وصف‌ناپذیر فرو رود. کوچه سیمین. ملاحت. پل رومی. کوچه عشاق. هوندا سیویک. آبمیوه توچال. فندک زیپو. شلوار لیوایز. کفش کلارک. فرانک زاپا. مالهالند درایو. دیوید لینچ. شهید مرتضی آوینی. جبهه. غزاله علیزاده. سیاه بیشه. دار.

روسپیان محزون مارکز. توقیف. وزارت ارشاد. گشت ارشاد. دخترهایی که ارشاد نمی‌شوند. بچه‌هایی که خودکشی می‌کنند. فمینیست‌هایی که پورنو می‌نویسند. جوانترین کشور دنیا. بیشترین آمار خودکشی. این روزها همه تپش نگاه می‌کنند. شما چطور؟

دیریدا. بودریار. لاکان. دهه شصتی‌های عشق امریکا. نظریه انحطاط ایران. دکتر طباطبایی. از لونا شاد چه خبر؟ شاملو زیر خاک. برهنه بر خاکم کنید. کوچه باغ‌های شمیران. ظهیرالدوله اساطیری. دربند. اردی‌بهشت بدون باران. چرا نمی‌باری تا قطره‌ای از آبی‌ها را بنوشم؟ وقتی از آسمان بارانی نمی‌بارد ما تو را نمی‌بینیم.

خسته از پیله‌های مسخ شده. مردن بی‌معنی است باید راهی برای ناپدید شدن پیدا کنم. برج ما برج پرده‌ دارانست. همه کس را به برج ما ره نیست. چه شد اینجا گذارت افتاد؟ در میکده‌ام. دگر کسی اینجا نیست. مطرب. ساقی. می. یار. جمله رفتند بر باد. مجروحم. مستم. عسس می‌بردم. مردی. مددی. اهل دلی. آیا نیست؟

چهاراه ولیعصر. ضلع غربی تئاتر شهر. کافه گرامافون. ما یک نفر بود. تنها پشت میزی تنها نسشته بود. آخر مگر پشت میز می‌ایستند. یا راه می‌روند. معلوم است پشت میز می‌نشینند. سیگاری دود می‌کنند و گم می‌شوند در اندیشه‌ای دور. البت این کار روشنفکر جماعت است. مردم که غم نان دارند نمی‌توانند به کافه‌ها سربزنند. آنها توی سرشان می‌زنند.

ترانه‌سرای شهیر، روح بیدار ملت می‌سراید: هرچی می‌خوای ببر، اما گيتارو با خودت نبر. اینجا تهران است. شهری که دوستش دارم. حتی اگر برنج کیلیویی پنج هزار تومان باشد و باران نبارد. عرق سگی مزه چيپس و پنير می‌دهد. رئال به بارسلونا چهارتا گل زد تا کاتالان در غم و اندوهی وصف‌ناپذیر فرو رود

امروز می‌خواستم زنگ بزنم به سلطان بگویم: علی آقا سالها پیش که گفتین یک روز ساعت شش می‌ریزیم روزنامه جهان فوتبال خیلی حال داد. یک دختری هست که دیشب توی کافه گرامافون دیدمش. من هر جا می‌روم این دختر می‌بینم. او هم مرا می‌بیند. سینما فرهنگ می‌روم او آنجاست. تئاترشهر می‌روم او همان جاست.

یک روز می‌روم جلو و می‌گویم: ببخشید خانم شما؟ به نظر شما این اردی‌بهشت چرا باران ندارد؟ نه گریه‌های نقره‌ای ماه و نه مویه‌های تشنگی باد. تجیر پنجره‌ها بسته‌ست. اردی‌جهنم. گوگرد آفتاب بر باغ و خونگریه‌های خاک. نمی‌دانم چرا همه چیزهای تاریخ باید در دوره‌ی ما اتفاق بیفتد.

پارسال سردترین زمستان پنجاه سال اخیر را سپری کردیم. امسال گرمترین تابستان چهل سال اخیر را. ما قوم برگزیده هستیم. قرار است بزرگترین زلزله‌ی تاریخ هم در تهران بیاید. ای‌ول. دیگر عیش تکمیل است. اینجا تهران است. شهری که دوستش دارم. حتی اگر برنج کیلیویی پنج هزار تومان باشد و باران نبارد. عرق سگی مزه چيپس و پنير می‌دهد. رئال به بارسلونا چهارتا گل زد تا کاتالان در غم و اندوهی وصف‌ناپذیر فرو رود.

لونا شاد یک مجری امپریالیستی است. که در یک کانال امپریالیستی اخبار می‌خواند. جوانها را از راه به در می‌کند. اصلن چه معنی دارد یک زن با عشوه اخبار بخواند. فوتبال بهمراه سینما آخرین امید نسل ما است. کاری که دیدن یک مسابقه فوتبال برای ما می‌کند، هیچ چیز دیگری غیر از سینما نمی‌تواند انجام دهد. حتی لونا شاد هم نمی‌تواند. 

به همان دلیل که عاشق فوتبال شدیم که عاشق سینما بودیم. منچستر، چلسی. پرسپولیس، سپاهان. مای بلوبری نایت وونگ کاروای همان آبنبات ترش و شیرینی است که می‌توانی تمام روز مزه‌مزه‌ش کنی.

| لينک ثابت |  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:3    |