كافهی روشنفكری، تصويری از هدايت
بوی غلیظ قهوه، صدای پای ساعت
فنجونای وارونه، آوازِ دور ِ فرهاد
ـ گارسون! جنابِ استاد يه کیکِ دیگه میخواد
بوی غلیظ قهوه، صدای پای ساعت
فنجونای وارونه، آوازِ دور ِ فرهاد
ـ گارسون! جنابِ استاد يه کیکِ دیگه میخواد
سبيلِ زردِ استاد، از ازديادِ سيگار
رنگِ حنا گرفته، رنگي شبيهِ ادرار
ـ استاد! يه چیزی بگین، ما رُ به خود بیارین
ـ استاد! حواستون نیست؟ شاید بازم خمارین؟
ـ بگین كه آرمانِ یه نویسنده چيه؟
ـ هنر برای هنر حرفِ معروفِ كیه؟
ـ استاد بگين كدوم سمت، میرسه به آزادی؟
استاد آروغ میزنن از خوردنِ زيادی
راهُ به ما با انگشت نشون بدين... كه ديره
انگشت استاد توی دماغشون اسیره
كافهی روشنفكری، ویرونیِ يه رویا
یه مردِ كاغذی بود بُت ِ قدیمی ِ ما
تصویری از هدایت، یک لبخندِ با معنا
با تعقیب ِشبپره نمیرسیم به فردا
تندیسِ شورش و شور یه مُردهی بیصداس
تهوع تعهد... گارسون! دستشویی كُجاس؟
| لينک ثابت | پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 12:58 

