نئونِ مغازهها تو بارون خیلی نوآر است. امشب زیر باران دلم هوس سیگار دست پیچ هندوراسی کرد. من برای خودم موسیقیهای شخصی دارم که حاضر نیستم با هر کسی آنها را شیر کنم. این هوای خاکستری و سرد زمستان خیلی سینمایی است. کاش همهچیز راحتتر بود کمی. بغل گرفتن تو حتا. هی هم که آدم به دلش بقبولاند یک نفری هم میشود نفس کشید، باز بیهوا دو نفره میشود.
لئوناردو کوهن سالها پیش در تبت دیدم. تسبیحی در دست داشت. تا حالا شنیدهاید خارجیها مارلون براندو را استاد خطاب کنند؟ حالا ایرانیها صفدر چمباتمه را هم استاد صدا میکنند. متنفرم از سخنرانیهای دیازپام مانند. حالتِ تهوع بهم دست میدهد وقتی دخترهایی را میبینی که احمقانه چشمهایشان را خمار میکنند به خاطر گرفتن نمرهی قبولی. خیلی رویایی است وقتی در سینما فرهنگ تنها نشستهام و فیلم میبینم یا وقتی بستهی مثلثی شکلات تابلرون مشکی را بین انگشتهایم میگیرم و به طعمش فکر میکنم.
توی پاییز و زمستان تیاتر، پیادهروی و سینما رفتن خیلی مزه میدهد. حتا سیگار کشیدن هم توی سرما بیشتر میچسبد. دیشب توی کافه تیاتر یک جمله از شکسپیر خواندم که به شدت ضد زن است. خیلی دوست دارم بدانم حس نیچه، صادق هدایت، آلفرد هیچکاک، فرانتیس کافکا، اورسن ولز، استنلی کوبریک و دیوید لینچ وقتی برای اولین بار این جمله را خواندن چه بوده است.
به دخترهایی که موهای بلاند با هایلایت بنفش دارند اعتماد نکن. ولی راستش بخواهی به هر دختری که آرایش میکند نباید اعتماد کرد. توی این هوای بارانی فقط کلمات بارانی میچسبد. چای دارجلینگ که در دشتهای هیمالیا میروید را دم کردم و دارم مینوشم. از زهدان مادر زاده شدیم. این یک سفر است که همهی ما چنین تجربهای را داریم.
مرگ هم یک سفر است. زندگی پرانتزی است که میان تولد و مرگ باز و بسته میشود. کلمهی جان را برای هر کسی و ناکسی خرج نکنید. آن دختری که رگش را با تیغ زد همسایهی من بود. با همان تیغی که یک روز بالای ابروهایش را مرتب میکرد.
موسیقی بودا-بار، امپریوم و سفر ذهنی در زمان. از دنیا که رفت، قرار شد برای بررسىهاى بيشتر کالبدشکافيش کنند. وقتي پزشکان شکمش را شکافتند، درونش پر از برچسبهاى سبز يونايتد کالرز آو بنتون بود. نیمه شب از کابوسی سهمگین از خواب بر میخیزی و یادت نمیآید صدای خندههای پیرمرد خنزرپنزری بوف کور را اول بار کجا شنیده بودی؟
چهار بعد از ظهر٬ کافه انتراکت، تو با کت دامن اخرایی و موهای شینیون کرده٬ روی صندلی با روکش زرشکی٬ پای چپ با جوراب شیشه ای روی پای راست٬ موقر و جدی. من را یادت هست؟ همهی ما میسوزیم. 30 سال پیش سینما رکس در آتش سوخت. 11 سال پیش سینما آزادی و حالا سینما جمهوری. قهوهها در کافه انتراکت اسمهای جالبی داشتند. مثل قهوه قجری و ماه منیر. کافه آنتراکت هم نوستال شد.
مدتیست افکارم تیز شدهاند٬ هر چه میکشم جز تودهای سیاه و سفید از کار در نمیآید. نهایت تلاشم در استفاده از رنگها به خاکستری میرسد و شاید سایهی محوی از پادشاه رنگهایم، زرد اخرایی. هوای بارانی. امروز بعد از دانشگاه توی کوچه پس کوچههای شمیران چقدر پیاده رفتیم.
