مسعود کیمیایی با هر فیلمش ما را به پوکر سلولوید و زندگی دعوت میکند. فیلمساز دوران سپری شده. دورانی که عمرش به سر آمده.
کیمیایی از جنس عکس قدیمی سیاه و سفیدی است که یک وجب خاک رویش را گرفته و ته زیر زمین خانه متروک توی صندوقچه مرموزی از یاد رفته است. دیگر وسط این همه زرق و برق کی یاد او است؟
کیمیایی فیلمساز نسل فست فود نیست. فست فودیها را چه به کیمیایی؟ باید فرق آیس پک و بستنی اکبر مشدی را بدانی، فرق شرف اسلامی، هانی، حاتم، جوان، رفتاری با البرز، اردک آبی بدانی. باید بدانی آب دوغ خیار چه فرقی با بیف استراگانف دارد. باید بدانی چه فرقی بین سیاه و سفید و رنگی هست. باید بدانی وقتی سلطان گفت: سیاه و سفیداش اصله یعنی چی؟
آقای کیمیایی طی سالها از شما خیلی درسها یاد گرفتیم. یاد گرفتیم یک موی رفیق به هزارتا نارفیق نفروشیم. به خاطر رفیق، ناموس و وطن جانمان را بدهیم. ما از قصیر شما خیلی چیزها یاد گرفتیم. آقای کیمیایی ما یاد گرفتیم به خاطر عقیدهمان جان بر سر پیمان بگذاریم. مثل سید توی گوزنها که به خاطر رضا تا آخرش ایستاد. ما از رضاهای شما خیلی درسها یاد گرفتیم.
مسعود کیمیایی برای اهلش یک خاطرهی زندهی فراموش نشدنی در تاریخ سینمای ایران است. کیمیایی مثل آهوی زنده مونده است. نسلهای آینده حسرت زندگی در دورانی را خواهند کرد که او در آن نفس کشیده بود. توی این دنیا مردها فقط یک دسته هستند: مردها. نامردها که جزوه مردها به حساب نمیآیند.
چهل و یک ساله پیش که عکسش روی جلد ماهنامه ستاره سینما رفت، معتقد بود که نباید ایستاد و باید تجربه کرد و از قیصر گذشت. حالا او در آغاز هفتمین دهه عمرش، همچنان مشغول تجربه است. اگر چه تلختر، عصیانیتر، طاقیتر از سابق شده است. اما کیمیایی هنوز یکه است. مردی که میشود با فیلمهایش عاشق شد، عصبانی شد، کفری شد و فریاد زد. کیمیایی امروز هنوز هم مانند چهل سال پیش مرثیه سرای آدمهای عاصی تکافتاده است. کیمیایی راوی «نا» بودی نسل فراموش شده است.
نسلی که دیگر خیلیها نمیتوانند آنرا به خاطر بیاورند. مثل درخت قدیمی بریده شده امامزاده صالح تجریش. رضا در سینمای آقای کیمیایی یک راز است. کلیدی است برای ورود به دنیای مسعود کیمیایی. مشرقیها هم دقیقن در سینمای فریدون جیرانی همین کارکرد را دارند. همین طور علی در سینمای داریوش مهرجویی. آقا کیمیایی هنگامی که فیلم قیصر را ساخت 2۸ سال بیشتر نداشت.
احمدرضا احمدی در حکایت آشنایی من با… – نشر ویدا – 1377 چه زیبا خلوت آقامون را تصویر کرده است. همه فقط لحظه خلق قیصر را بر پرده دیدند. سالهای نوجوانی را در اشراق و الهام و تنهایی طی کرده بود. سکوت و خاموشی آن روزگارش فاش نبود که در زیر آن چهرهی آرام و آن منش گم در رنج و تعب چه ملال و برهوتی از خستگی نهفته است.
موفقیت فیلم قیصر ایمان فرسودهاش را التیام بخشید. روزهای فخرآمیز و غرورآفرین بود، اما همچنان تنها بود. دردها و رنج های نوجوانی چنان در او شکفته شد که او همیشه کاتب دلاویزترین گفتارهای فیلم در سینمای ما گشت. گفتارهای فیلمهای او از صافی مصیبتها و غمهای انسانی گذشته و در اوهام مردمان ما خانه کرده است.
من چنان ایمان و مصیبتی را در دیگران ندیدم. با کهربای خیره کننده هوش به دنبال کاسههای مرغی، لالههای قدیمی، ترمه و دیگر ابزارها نرفت که میخواهد، فیلم ایرانی بسازد. به دنبال رویای آن آدمها رفت که سر آشتی ندارند. زندگی را دریغ آرزوها می دانند و سرانجام ایستاده می میرند. چگونه می توان باور کرد که روزی او از کار بماند و کشتی او در گل بماند؟
امروز هفتم مرداد سالروز تولد مسعود کیمیایی فیلمساز محبوب من است. هفتم مرداد ۸۸ رییس ۶۹ ساله شد. کسی که همواره برایم آموزگار رفاقت و تنهایی است. یکی از خوشیهای این روزگار تلخ یکی هم این که به دیدن فیلمهای کیمیایی روی پرده سینما بروم. و در خلوت تنهایی خودم آنها را بارها و بارها ببینیم. کودک درونم، رفیق عزیزتر از جانی همنفس من است که مسعود کیمیایی و سینمایش را سخت دوست میدارد و محال است حرفی از سینما و زندگی بشود و نقل قولی این گونه آغاز نشود که «به قول آقامون کیمیایی…»
القصه این که برای مسعود کیمیایی عزیز، همواره آرزوی سلامت و شادکامی و موفقیت دارم و بیصبرانه لحظه شمار تماشای «محاکمه در خیابان» و هزار و یک فیلم دیگر از او هستم. و این که سلطان «تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد» و «دمت گرم و سرت خوش باد جاوید.» آقای کیمیایی ما با قیصر معرفت شناختیم و با گوزنها ارزش معرفت.
زیرنویس:
:: ما در گورستانی باستانی، مردانی به عشق خفته بودیم گردباد
:: آقای کیمیایی به احترام شما خبردار میایستیم گردباد
:: یک استکان خون / تقدیم به مسعود کیمیایی گردباد
:: یک نفس گرگ میارزد به زندگی صد تا شغال گردباد
:: حکم صادر شد، یاران وقت عشق بازی است گردباد
:: به احترام حکم، برپا گردباد
:: مردی به آلت تناسلی نیست گردباد

