پنجاه سال پیش به دنیا میآمدم قیصر را در سینما میدیدم به خاطر پنجه خونین رضا موتوری روی پرده سفید رگ غیرتم درد میگرفت و یاغی دههی بعد بودم با گوزنها عاشق میشدم، سرمای آجر دبیرستان بدر وقتی قدرت دست خونآلودش بهش مالید تا عمق وجودم نفوذ میکرد، از ۲۸ مرداد ۳۲ به ۱۷ شهریور ۵۷ میرسیدم بعد هم وقتی شاه گفت: صدای انقلابتان را شنیدم، حاضر نبودم به خاطر ناموس، رفیق، خلق کوتاه بیایم. سریالم میشد دایی جان ناپلئون و عاشق یکی از همان میمهایی که داریوش مهرجویی در درخت گلابی وصفش را گفت میشدم.
اگر حدود صد سال پیش به دنیا میآمدم٬ میافتادم در بحبوحهی مشروطه. مجلس را به توپ میبستند تبریز و تهران قیام و قیامت میشد، حمیدرضا سرش درد میگرفت به ستارخان و باقرخان بپیوندد جزو فعالان جنبش بود و به قول شیخ ما رفیق حسین نوروزی (علیه الرحمه) که پیشبینی آن روزها را سالها پیش از این کرده بود و نوشت: حتمن در باغشاه اعدام میشدی.
چه زیبا شیخ ما آن بعدترهای آن روزها را در کودتا میشود، و تو سیگار میکشی با جادوی کلماتش تصویر کرده است: "فکر کن کودتای بیست و هشت مرداد است. من رفتهام با مصدقچیها، تو رفتهای به طرفداری آیتالله؛ هر دو تقریبا در یک جبههایم. کودتا پیروز میشود و ما شکست میخوریم. عصر میشود، میآیند همهمان را جمع میکنند میبرند دخمه. من سیگار میخواهم، تو میخواهی برگردی خانه. من غمگینام ولی سکوت کردهام، تو سیگار روشن کردهای."
برای ما، نسل فراموش شده که به دنیا آمدیم. آنها که لیاقتش را داشتند از دهه شصت رد نشدند، ماندند. برای ما که رد شدیم، باید توی چله تابستان جبرانی بگذرانیم، فصل انگور بیایم امتحان بدهیم. ما نسلی هستیم که سینما آزادی-مان در دهه هفتاد در آتش سوخت و سینما جمهوری-مان در دهه هشتاد. برای همین است درباره الی را روی پرده سینما میبینیم تا آن سکانس بیرون کشیدن بیامدبلیو از گِل و لای دریا ویرانمان کند.
اصلن دوست ندارم زن میشدم زن ِ کنج خانهای که دنیایش شوری غذایش است و شوهرش. دوست دارم اگر زن میشدم از نسل دخترهایی بودم که در تابستان سال ۶۷ اعدام شدند. اگر آن موقع به دنیا آمده بودم الان زیر دنیا بودم. در خاک. دیگر شاید هم ندارد. مرگ شاید سرش نمیشود. میتوانستم اینجا نباشم. میتوانستم این زمان نباشم. اگر دست خودم بود دوست داشتم در اوایل قرن بیستم در تهران به دنیا میآمدم شهریور ۱۳۲۰ برای خودم پسری ۱۷ ساله بودم که همنشین صادق هدایت بود.
گیرم خودم نمیتوانستم. خدا که میتوانست. البته خدا را شکر میکنم که جزو این تین ایجرهای آمریکایی نیستم. همینها که میروند وقتی میخواهند بروند سینما فیلم جدید امریکن پای را ببینند یک پاکت بزرگ پاپ کورن و یک کوکاکولا میخرند تا توی سینما حالش ببرند.
همینها که کتابهای دنیل استیل میخوانند لابد و کلی هم خوشند. باور کنید این روزها ناخوش بودن لیاقت میخواهد. این که درد مزه مزه کنی. این که روزهای دردآلود شلاقت بزند. توی اتوبوس انقلاب و آزادی سرت را بچسبانی به شیشه. اینکه این روزها طرفدار میرحسین باشی، تو که بیست و پنج سال قبل در دوران نخست وزیریاش با زنگی که او به صدا در میآورد به سرکلاس میرفتی. چه زیبا قرنها قبل حضرت حافظ فرمود: هر که در این بزم مقربتر است، جام بلا بیشترش میدهند.
حقیقتش را بخواهید اصلن چرا «خودم» را عوض کنم؟ چه میشد اگر همین حمیدرضا فقط ۱۰ سال زودتر به دنیا آمده بود؟ تا سنش برسد تا بتواند به ندای حاج صادق که میگفت هر که دارد هوس کربلا بسم الله، یک آمین بلند بگوید. چه میشد اگر این حمیدرضا همچون تمامی کسانی که دوستشان دارد از دهه شصت بیرون نمیآمد؟ چی میشد اگر همرزم ابراهیم همت بود؟ چی میشد روی سنگ قبرش مینوشتند: شهید گمنام، نام پدر روح الله. میدانم لیاقت میخواهد.
حتمن حکمتی است که این مردم باید این همه خون ببیند. با هر بار که به اینترنت وصل میشوند لازم نبود خبر کشته شدن این و آن را بشنوند٬ ببینند٬ بمیرند؟ چه میشد حمیدرضا پستهای وبلاگش به جای این همه غم نوشتهی بیدر و پیکر در ستایش دنیای زیبایت بود؟ دنیایی که بینهایت زیبا آفریدهای. اما انگار نه برای ما؟
غر نمیزنم. نا امید هم نیستم. اتفاقن برعکس، این همه اتفاق ریز و درشت مقاومترم کرده. برای ما که صدای بمبافکنهای صدام شنیدیم، صدای گلوله هیچ است. برای ما که زیر بمب و موشک بعثیها بودیم، در کردن تیر، شوکر، باتوم برقی، اشکآور خندهدار است. این روزها مدام این ترانهی ایرج جنتیعطایی نازنین را زمزمه میکنم: كوچه اما هرچی هست كوچه خاطرههاست، اگه تشنه است اگه خشک مال ماست كوچه ماست، توی این کوچه به دنیا اومدیم توی این كوچه داریم پا میگیریم، یه روز هم مثل پدربزرگ باید تو همین كوچه بنبست بمیریم.
این کوچه٬ این خاک٬ این آب٬ این آسمان٬ این درختها٬ این جادهها٬ این کشور... . این ایران مال من است. این فیلم یادم داده که ظلم رفتنیست٬ که عشق و رویاست که افسانه میشود نه دروغ و وقاحت. این فیلم نشانم داده که پایان را ما میسازیم. حتا اگر شده با چنگ و دندانِ تخیل و رویا. اما خالقش ماییم.

