حس مرموزی در هوا موج میزند. خدایی که رود نیل را از وسط شکافت، جان یکی از انسانهای خوبش را با تارهای عنکوبت از مرگ نجات داد، از دختری باکره پسر به دنیا آورد، خلیلترین بندهاش را در وسط آتش تنها نگذاشت، میخواهد کرشمهای کند بازار ساحری بشکند.
هر 10 سال یک اتفاق سرنوشت ساز در ایران میافتد، به نظر شما ده سال دیگر چه خبر است؟ سال 32 کودتای نظامی، سال 42 تبعید امام خمینی. سال 57 انقلاب، سال 67 پایان جنگ، سال 76 دوم خرداد، سال 88 کودتای انتخاباتی.
حالا ریاکشنهای این اتفاقات را ننوشتم. برای مثال: واقعه حمله به کوی دانشگاه در ادامه به وقوع پیوستن دوم خرداد ۷۶ است یا حمله صدام به ایران در نتیجه به وقوع پیوستن انقلاب سال ۵۷ است. آن بغضی که گلوی هوداران میرحسین را بعد از کودتای انتخاباتی 22 خرداد فشار داد استبداد است و اگر یک قطره خون در آن روزها بر زمین ریخته شد ظلم است و غیر ظلم نیست.
دیکتاتور کسی است که به تنهایی به ملت حکمفرمایی میکند، ولی استبداد حکومت یک جریان فکری خودکامه به ملت است. به خونخواهی خون خدا برخواستن کاخ یزیدیان را میلزاند. روزهایی در تاریخ هستند که راه نفس کشیدن را میبندد، 28 مرداد، 17 شهریور، 13 آبان، 7 تیر، 22 خرداد، 25 خرداد، 30 خرداد و 18 تیر، هفت تیر و... هر چقدر تعداد این روزها زیاد شود دیگر مردم نفس نخواهند کشید بلکه فریاد خواهند زد.
در کودتای انتخاباتی بیست و دوم خرداد 88 متوجه شدیم نام دیگر تقلب، شگفتی است. میرحسین خاطرات تلویزیون سیاه و سفید را برای من زنده میکند. هر چقدر نوشتن از قهوه نوشیدن پز روشنفکری دارد چای نوشیدن ندارد و چقدر خالصانه است. هوا عصر بود، خیابان شانزدهم آذر بود، روزهای نزدیک به 18 تیر بود، روی سکوهای دانشگاه تهران از توی پیادهرو نشسته بودیم و چند ساعتی حرف زدیم.
اولین بار چه سالی بود که اسم سعید حجاریان به گوشتان خورد؟ با پاسخ به این سوال سطح سواد سیاسی خودتان را بسنجید. شب پرستان خورشید ستیز حتا از سعید حجاریان روی ویلچر هم می ترسند. سعید حجاریان کسی ترور کرد که به قول آقا سعید: جنگ فقط از توی تلویزیون دیده. بازداشت یک معلول قطع نخاعی نشانه اقتدار است یا نشانه ضعف؟ فضای امپرسیونیستی و جادویی این موسیقی را خیلی دوست دارم. فضا به شدت استرلیزه و طاعونی است. مثل برشی از شاهکارهای تارانتینو.
و اینک ما ایرانیان در پایان اصلاحات خویش و درآغاز اصلاحات جهان جدید در تعلیق نشستهایم. نا امید از خویش و امیدوار به غیر شدهایم. اما نه آن نا امیدی و نه این امید هیچ یک محل اطمینان نیست. گرچه گفتهاند جهان، پیر است و بیبنیاد. اما جهان نو، نیز چنین است. پس از این فرهادکش نیز فریاد. این نوشتهی محمد قوچانی است از کتاب نازیآبادیها. حس مرموزی دارد.
دهه شصت مشهدی است که نه شهدا از آن بیرون آمدند و نه امام شهدا. توی دهه شصت یک کوله خاکی داشتم که باهاش مدرسه میرفتم، صبحها وقتی باید از ایست و بازرسی دم در مدرسه میگذشیم مامورها از آن خرج خمپاره، سرنیزه، ترکشهای ضد هوایی شب قبل که قرار بود هواپیماهای عراقی را بزنند پیدا میکردند.
سالها پیش بهزاد نبوی تهدید به مرگ کرده بودند، چریک پیر گفت: قبل از انقلاب طی یک عملیاتی که به محاصره ساواک و نیروهای گارد در آمدیم از قرص سیانور همراهم استفاده کردم که عمل نکرد، من از مرگ نترسانید من باید سالها پیش میمردم.
بعد از شهید شدن ندا این شعر احمد شاملو را مثل ذکر میگویم: خرخاکیها در جنازهات به سوظن مینگرند. مزار ندا آقا سلطان : بهشت زهرا، قطعه ۲۵۷، ردیف۴۱، شماره ۳۲. خاتمی از دل وزارت کشور هاشمی آمد و احمدینژاد از دل وزارت کشور خاتمی، ولی احمدینژاد چون دیکتاتور بود حاضر نشد کسی از دل وازرت کشورش بیاید پس خودش آمد. اشتباهات خاتمی در فاصله 76 تا 84 باعث شد احمدینژاد به قدرت برسد، نه زرنگ بودن دیکتاتور.
سالها بعد خرداد 88 را با کودتای انتخاباتی، سرکوب مردم بیگناه، خونهای روی سنگفرش، باتوم، اشک آور و درباره الی به خاطر خواهیم آورد. بعضی از ضد انقلاب این روزها به شدت طرفدار احمدینژاد هستند تا زمینه را برای نابودی جمهوری اسلامی آماده کنند ولی زهی خیال باطل نسل خمینی بیدار است، زنده باد آرمانهای انقلاب 57. کرشمهای که سالها پیش خدا وعدهاش را داد قرار است بازار ساحری بشکند، نصر من الله و فتح قریب.





