هوا که سرد شد خواندن جسدهای شیشهای نوشته مسعود کیمیایی در کنار شیشه بخار گرفته خیلی مزه میدهد. و حالا هوا تاریک است و دارم در خیابانهای شهری کودتازده پیاده راه میروم. صدای سکوت به گوش میرسد. خیلی وقت است از آسمان این شهر، باران یک دل سیر نباریده تا بدون چتر زیرش راه بروم، خیس شوم، کیف کنم.
آدمها در اینجا گناهانشان را به چند قسمت مساوی تقصیر میکنند. و ما خونمان را تقسیم میکنیم. بزن باران که بهاران فصل خون است. بزن باران که صحرا لالهگون است. بزن باران که به چشمان یاران، جهان تاریک و دریا واژگون است. بزن باران که دین را دام کردند. شکار خلق و صید خام کردند. بزن باران خدا بازیچهای شد که با آن کسب ننگ و نام کردند. بزن باران به نام هر چه خوبی است.
تو کجایی؟ در کوچه پس کوچههای این شهر که دوستش دارم. جلوی کتاب فروشی نشر چشمه زیر پل کریم خان تو کجایی؟ دم باغ فردوس، کنار آش رشته سید مهدی تو کجایی؟ خیابان ری، جنب بستنی اکبر مشدی، سر پل تجریش، روبروی سمنوی عمه لیلا، تو کجایی؟ زیر پل حافظ، پیتزا داوود، شمرون، ظهیرالدوله کنار خاک فروغ تو کجایی؟
در پیادهروی بزرگترین خیابان خاورمیانه تو کجایی؟ در این غروب دلگیر شهریوری تهران که بوی باروت در هوا موج میزند و فریادی خاموش خونها را به جوش میآورد؟ تو کجایی در این شب تار که دیده نمیبیند روزگار نامردِ لوطیکش را؟
از آن پیش که در نگاه مرگ خیره بمانی، در پیچ و خم کوچهای هزاران ساله، چشمی را جستجو کن که در جستجوی آن است تا عین شین قاف را در چشمان هزاران سالهات نگریسته باشد. این شبا بعد از افطار یه قهوه خونه اساطیری حوالی بازارچه شاپور هست میریم، مرشد دارد از روی پرده نقالی میکند. من چقدر احساس میکنم زندگی جمعی ما تراژدی است.
صدای زنگ زورخانه مرا به خودم میآورد. سالها بعد کودکان تقویمهای نیامده داستان زندگی ما را از روی پرده مرشد یا همان مدرنیزه شدهاش پرده سینما دنبال خواهند کرد. جوانهایی که تهران، نیویورک و پاریس را سه راس یک مثلث میدانستند. بوی انقلاب و تب تند گوزنها همیشه در این شهرها دیگر شهرهای جهان را به تحرک وادار میکرد.
برای همین است انقلابهایشان مادر انقلابها است و چقدر جوانان این شهرها به جوانان شهرهای لندن، واشنگتن، آمستردام نرفته بودند، چقدر سرشان بوی قرمه سبزی میدهد. همین است که آنها را عجیب و غریب نشان میدهد وسط چله تابستان پوتین پا میکنند، همدیگر را رفیق و برادر خطاب میکنند و چقدر خاکی هستند.
دم افطار صدای موذنزاده داشت اذان خوشگله را میگفت که کنار خیابان شهری که دوستش دارم لب هره جوب نشستیم و با یک نون بربری و یک چارک پنیر روزهمان را باز کردیم. چقدر حس خاکی داشت. حالی بود برای خودش. رفیقم سیگار کارگریاش را چنان آتش زد که تو گویی با بازدمش خلق به خروش خواهد آمد.
دلم خیلی برای استادیوم آزادی تنگ شده. این آخرین سنگر ما است که هنوز به دست اغنیا فتح نشده. امیدوارم که از شر زنان خنیاگر و نفاثات فی العقد در امان باشد. تیتر این پست برگرفته از یکی از نوشتههای شیخ ما رفیق حسین نوروزی (علیه الرحمه) است. همان که در سطری از آن میگوید: یعنی کجا میتونه رفته باشه اینوقت ِ روز؟ و تو حمیدرضا چنان از این طنز پنهان خندهات میگیرد که روزها بعد با یادآوریاش ریسه میروی و بلند بلند میخندی. یعنی کجا میتونه رفته باشه اینوقت ِ روز؟
این همان پستی است که شیخ ما انتهاش را با کلماتی تمام میکند که منم دوست دارم این پست اینجوری تمام شود. عین تو فیلما. که یک کارگردان به یک فیلم و یک کارگردان دیگر ادای دین میکند. مثل برایان دیپالما توی فیلم تسخیرناپذیران که در سکانس کالسکه به رفیق سرگی آیزنشتاین و فیلم رزمناو پوتمکین و سکانس کالسکه ادای دین کرد.
نشد! یعنی هنوز نشده، ولی زندگی تا امروز ادامه داشته، لابد فردایی هم هست. خب ما تابهحال پاریس نبودهایم. اما این وضعیت، همیشگی که نیاست؛ هست؟ یکروز میرسد که ما هم خاطرات خودمان را از کوچههای پاریس خواهیم داشت.

