هوای پاییزی تهران مرا وادار میکند به پیادهروی، قدم زدن در خیابانها و کوچههای شهری کودتازده که دوستش دارم. در آغاز فصل سرد ایستادهام، در دروازهی توفانِ غروبهای بی تُ ی پاییز، گردباد بیرحم تنهایی، زمین و زمان را بهم میپیچد. زمانهای است که شبها بلندتر شدهاند. رازهایی در این جهان هست که فقط در هنگام پیاده روی فرصت دیدن آنها وجود دارد.

هوا که سرد شد خواندن جسدهای شیشهای نوشته مسعود کیمیایی در کنار شیشه بخار گرفته خیلی مزه میدهد. همیشه پابرهنه راه رفتن را دوست داشتهام. وقتی بچه بودم هیچ وقت در خانه کفش به پا نمیکردم و اگر رهایم میکردند برایم خیلی لذت بخش بود که بدون کفش به خیابان بدوم. برای همین بود سالها پیش وقتی برای اولین بار فیلمی از برادر تارانتینو دیدم که علاقهی عجیبی در به نشان دادن پاهای پابرهنه دارد کلنی باهاش خیلی حال کردم. در حال حاضر هم پای برهنه به یکی از نشانههای سینمای تارانتینو تبدیل شده.
به یک چیز دیگر هم معتقدم و آن شاعر بودن در تمام لحظههای زندگیست. شاعر بودن یعنی انسان بودن. بعضیها را میشناسم که رفتار روزانهشان هیچ ربطی به شعرشان ندارد. یعنی فقط وقتی شعر میگویند شاعر هستند. بعد تمام میشود. دومرتبه میشوند یک آدم حریص شکموی ظالم تنگ فکر بدبخت حسود فقیر.
خب، من حرفهای این آدمها را قبول ندارم. من به زندگی بیشتر اهمییت میدهم و وقتی این آقایان مشتهایشان را گره میکنند و داد و فریاد راه میاندازند یعنی در شعرها و مقالههایشان من باورم نمیشودکه راست میگویند. میگویم نکند فقط برای یک بشقاب است پلو است که دارند داد میزنند. بگذریم.
روزهای خاکستری، هوای سربی و تهران مخوف. صداهایی به خاموشی گراییده، سلطنت سکوت و داغ غروب ماه، لباسهای سوزان سیاه پوشیدهاند و به ضیافتی سرخ میروند آنها که اعصابشان تیر میکشد. اینجا روزمرگی داره بیداد می کنه، صبحها همه میروند، جز عدهای که دارند بر میگردند. ظهرها همه، حتی تلفن ها هم پشت درهای بسته منتظرند تا بالاخره وقتِ ناهار و نماز تمام شود. عصرها، همه بر میگردند، جز عدهای که دارند میروند و شبها... .
اینجا اما، یه جایی همین جاها، که دچار روزمرگی و مردگی نشده، تو، داخل من. تو دقیقن همین جایی، هیچ وقت هم قرار نیست بروی – صبحها، ظهرها، عصرها و شبها، اینجا مالِ منه، جای تو، تو داخلِ منی و داری ذره ذره فیدم میکنی. دیگر چیز زیادی ازم نمونده، دیگه چیز زیادی ازمون نمونده، دیگه چیزِ زیادی از هیشکی نمونده، خوشحالم که تو اینجایی، خوشحالم که تو تمومم میکنی، خوشحالم که همه تمام میشوند، خوشحالم.
نقطهای هست که در عملیاتها به آن نقطه، نقطهی رهایی میگویند. تا آنجا همهچیز باید در سکوت پیش میرفت و بعد، حمله. جنگ رحم ندارد، شوخی ندارد، بازی نیست، خیلی وقتها حتا پایان خوشی هم ندارد. یک نفر و فقط یک نفر، قبل از این نقطه، یک اشتباه و فقط یک اشتباه میکند، میگویند که این جور وقتها اولین اشتباه، آخرین اشتباه است و امان از این آخرین اشتباه و امان از آن گلولهای که به اشتباه، زود از تفنگ خارج شود.
توی یک دشت یک گردان گیر میکنند، همهشان به باد میروند و حالا 20 سال بعد وقتی آدم میرود محل کشته شدن آنها انگار که دنیای دیگریست. من به ماورا به ورای ماورا اعتقاد دارم، به این که اثر خون این شهیدان تا بینهایت باقی میماند اعتقاد دارم. این کشور مفت به دست نیامده. مفت هم از دست نخواهد رفت.
یک دو سه امتحان میشه، - بلندگو خرابه آقا باید داد بزنی، آهای دولت عدالت محور محبوب ملت گوش کن پول نفتم بده، - اوهوی مرتیکه منافق مخملی اصلاح طلب دوم خردادی دولت رو تخریب میکنی سر دولت عدالت محور داد میزنی به میرحسین رای میدی با آستین کوتاه میگردی پول نفت هم میخوای؟ اینجانب دادگاه صالحه شما رو به جرم خراب کردن بلندگوی بیت المال و داد زدن در حضور بیگانگان و نشر اکاذیب و اقدام بر علیه امنیت ملی به تحمل تجاوز در کهریزک و برخورد جسم سخت در اوین محکوم میکنم.
هیچ وقت قهوه با طعم افههای روشنفکری ننوشیدم. چقدر چایی بدون افه است. خالص و خودمونی است. خیلی کارگری و خاکی. دربی تهران روزگاری یکی از سه دربی بزرگ جهان بود. ولی حالا شش بار در عرض چهار سال است پرسپولیس و استقلال به فرموده به تساوی میرسند. دارم کنسرتِ لئونارد کوهن را میبینم بعد با خودم فکر می کنم من سالها پیش او را در تبت دیدم، چقدر پیری بهش میآید.
دلم پنتری را می خواهد، بریم اون گوشه دنج بشینیم به یاد سهراب سپهری، پیتزا سفارش دهیم. مهر با مهربانیهایش خانه را میآراید برای جشنهای شورانگیز. تابستان تاریخی 88 میرفت که به پاییز و اکتبر فید شود که آخرین شعبده تابستانی از شب کلاه بیرون آمد، تابستان داغ فقط خبر انتشار جدیدترین آلبوم مارک نافلر اسطوره موسیقی راک کم داشت که آنهم از راه رسید. پاییز مهر مهر است در مهر، آبی آبان در آبان و آزرم آذر در آذر.
زیرنویس:
