
با نگاهی به کارنامه هنری «جیم جارموش» از ابتدا تا به کنون، میتوان چنین نتیجه گرفت که این کارگردان مستقل و صاحبسبک سینمای آمریکا، در هر دهه از دوران فیلمسازیاش، اثری خلق نموده که از حیث ساختار و یا نوع بیان ادبی، تبدیل به الگویی بدیع و متمایز برای سایر آثار او گشته است. اگر این زبان فاخر و متمایز در دهه هشتاد خود را در قالب فیلمی به نام «عجیبتر از بهشت» نشان داد و سپس در «زمینخورده قانون» و همچنین «قطار اسرارآمیز» به شکلهای دیگری تجلی یافت.
آنگاه میتوان ادعا کرد که «مرد مرده» واجد چنین ویژگی ممتازی در دهه نود بود که مکملی چون «گوست داگ» را متعاقب خود به همراه آورد. حال چنانچه «گلهای پژمرده» را هجویهای ناب و استادانه از سفر درونی انسان به منظور دست یافتن به خودشناسی، و فیلمی در تداوم «مرد مرده» و «گوست داگ» به شمار آوریم، آنگاه میتوان «محدودهی کنترل» را سرآغاز دفتر دیگری در کارنامهی جارموش نامید که قصد دارد موضع معترضانه و نقادانه او را نسبت به ناهنجاریهای روابط بشری، در جلوهگاهی متفاوت با گذشته از لحاظ ساختار، منعکس نماید.
جارموش در «محدودهی کنترل» ضدقهرمانی خونسرد و باحوصله را میآفریند و سپس در چشماندازی شبهمستند، بیآنکه به تحلیل روانشناختی کاراکترهایش دست بزند، به مشاهده و تفکر درباره چگونگی پیشرفت او در جریان اُدیسهای غیرمتعارف میپردازد. «مرد تنها» (با بازی اسحاق دیبانکول) مزدوریست که گرفتار نوع خاصی از روزمرگی گشته و این مسئله را توسط برخی ویژگیهای فردیاش برای بیننده روشن مینماید. او همواره عادت دارد «اسپرسو» را در دو فنجان جداگانه بخورد.
بسیار آرام است و واکنشهای خونسردانهای در قبال کنشهای متفاوت پیرامونش در پیش میگیرد. او در ارتباطات نامتعارف همیشگیاش زیاد حرف نمیزند و از جعبههای کبریت به عنوان راهی برای تبادل اطلاعات استفاده میکند. در کنار این کاراکتر ویژه، شاهد حضور شخصیتهای متفاوت دیگری از قومیتهای مختلف هستیم که هریک به نوعی شناسة برجستة اخلاقی و یا ظاهری نسبت داده شدهاند.
«بلوند» (با بازی تیلدا سویینتون)، یک زن هنگکنگی که همیشه کلاهگیسی بلوند بر سر میگذارد. «گیتار» (با بازی جان هارت)، مرد یاوهگوی اهل بوهیما که مدام درباره شهر و همشهریهایش یاوهگویی میکند. «مکزیکی» (با بازی گایل گارسیا برنال) جوانی شوریده که ظاهر عجیب و غریبی برای خود درست کرده. «آمریکایی» (با بازی بیل مورای)، سیاستمداری که ظاهراً صاحب اندیشههای برخی از رجال سیاسی تندرو آمریکاست و در نهایت «دختر برهنه» (با بازی پاز دی یا هوئرتا) که همیشه هفتتیر به دست روی تخت خوابش لم داده است.
«محدوده کنترل» همچون دیگر آثار جارموش، فیلمی در لفافه و تا حد بسیاری، بدون شرح است. هر یک از شخصیتها در جایی از داستان وارد شده و در نهایتِ ایجاز، تنها بواسطه ارتباطی مشابه و کوتاه که با «مرد تنها» برقرار میکنند، داستان مجزایی برای خود میآفرینند که مجموعة این روایتها در نهایت، مضمون کلی فیلم را شکل میدهد و در این اثنا سکوت و ابهام نهفته در بطن این روابط، گاهاً بیننده را در فضایی معلق و سردرگم نگاه میدارد و بدین وسیله به او امکان تفکر و تأمل جهت دستیابی به چکیده معنایی فیلم که ماهیتی سمبلیک و سیاسی دارد را میدهد.
در «محدوده کنترل»، جیم جارموش، از عنصر تکرار برای بیان غایتی واحد، که همانا حذف دشمنی مشترک باشد بهره میجوید و هر بار، پرسوناژ اصلیاش را در لوکیشنی با عناصر معین، به دیدار شخصیتهایی که از لحاظ زبان، قومیت، ظاهر، مقام و خصوصیات فردی با یکدیگر فرسنگها فاصله دارند، میبرد و بدین طریق، مینیاتوری از دنیای بیمرز و کنترلی را ترسیم میکند که میل دستیابی به اهداف استعماری و متکبرانه در آن، محدودیتی را بر نمیتابد.
در این میان، جارموش با رندی و تیزهوشی به پارادوکس بسیار ظریفی که در لایههای زیرین اثرش نهفته اشاره میکند و آن اینکه، ذات قدرت و استعمار که همواره خواهان کنترل همه چیز و همه کس در جهان به سود منافع خود است، برای رسیدن به سلطه و قدرت هیچ حد و مرزی و محدودیتی را نمیپذیرد. از دیدگاه دیگر، «محدودة کنترل» نوعی تمرین پستمدرنیسم است. جارموش در این فیلم از سرمشقها و شیوه دیالوگگویی سینمای «نوآر» بهره میگیرد و سپس شیفتگیاش به «سینما آرت» را با آن مخلوط میکند و از نتیجه این درهمآمیزی کلاف پر پیچ و خمی میبافد که حاوی معجونی مملو از ارجاع، ابهام، ایهام، کنایه و نمادگرایی است.
شخصیتهای فیلم نیز همچون کاراکتر گوست داگ (با بازی فارست ویتاکر) در فیلم «گوست داگ: راه و رسم سامورایی» و یا پرسوناژ هیچکس (با بازی گری فارمر) در فیلم «مرد مرده»، فاقد هویت مستقل و مشخصی هستند و با القابی استعاری و یا نمادین شناخته میشوند که این موضوع بار دیگر بر جنبههای سمبلیک فیلم تأکید مینماید.
در این میان باید از بازیهای قابل قبول یکایک بازیگران فیلم بویژه «پاز دی یا هوئرتا»، تمجید کرد که به خوبی موفق شدهاند تا با غرابت و پیچیدگیهای رفتاریِ پرسوناژ غیرمتعارف خود ارتباط برقرار کرده و تصویر باورپذیری از آن ارائه نمایند. از سوی دیگر باید اذعان نمود که تصور تماشای «محدودة کنترل» بدون حضور فیلمبرداری چون «کریستوفر بویل» که کار او را بیشتر در آثار دیگر فیلمساز پستمدرن، «وانگ کار وای»، دیدهایم، عملی نیست. تصاویر دویل در این فیلم که بیش از هر چیز یادآور نقاشان امپرسیونیست فرانسوی است و کمک شایانی به القای فضای سرد و سنگین حاکم بر فیلم کرده است.

