تبليغاتX
گردباد - ویکی کریستینا تهرانا

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

اگر اجازه بدهید می‌­خواهم یک قصه عاشقانه تعریف کنم. این هدف من نیست. ممکن است هدف من از پس قصه‌ام قابل تشخیص نباشد، اما دوست دارم شما هدف­‌م را بدانید. به­تر است این قصه عاشقانه را طوری تعریف کنم که هدف­‌م مشخص شود. یعنی به نحوی آن را طرح کنم که به خودم پیوند خورده باشد. یا مثلن شخصیت اصلی قصه خودم باشم. اما در هر صورت یک قصه، یک قصه است. اتفاقی جدا از ما است.

امکان دارد شما هدف مرا در نیابید و این­‌که من قصه می­‌گویم تا هدف­‌م دریافته شود، انگار که کار بیهوده‌­ای است. البته راه حل­‌های دیگری هم هست.. یک قصه عاشقانه تعریف می­‌کنم، می­‌شود شخصیت اصلی آن خودم باشم یا نباشم، هیچ فرقی نمی­‌کند.مهم این است که قصه، عاشقانه باشد، بعد نتیجه­‌گیری می­‌کنم و به سادگی هدف‌­م مشخص می­‌شود.

اما مشکل این­‌جاست که نباید از قصه نتیجه­‌گیری کرد. پس به­تر است که بعد از تعریف قصه تفسیرش کنم. در تفسیر، هدف‌­م از بیان قصه مشخص می­‌شود. هرچند امکان دارد شما فرض کنید قصه را به نفع خودم یا به­تر است بگویم به نفع هدف­‌م تفسیر کرده‌­ام، یا حداقل فکر کنید در تفسیر این قصه صادق نبوده‌ام... چنین فرضی خوشایند نیست.

به­تر است اول قصه را بازگو کنم و بعد هدف­‌م را از بازگو کردن‌ش بگویم. آن­‌گاه شما، هم قصه را شنیده­‌اید و هم پی به هدف من برده­‌اید. تنها مشکل این است که هدف­‌م با قصه چندان مرتبط نیست. فکر می­‌کنم هدف‌­م خیلی واقعی‌­تر از یک قصه است. کافی است فقط هدف را بگویم. اما هدف از چه چیزی را بگویم؟ به­تر است هدف­‌م‌‌ را نیز نگویم... به­تر است پیشنهاد کنم با هم در آن کافه روبه‌­رویی بنشینیم و دو فنجان قهوه سفارش بدهیم.

| لينک ثابت |  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 2:30    | 

 


حرم فلش-طراحی-کد وبلاگ-کد جاوا