اگر اجازه بدهید میخواهم یک قصه عاشقانه تعریف کنم. این هدف من نیست. ممکن است هدف من از پس قصهام قابل تشخیص نباشد، اما دوست دارم شما هدفم را بدانید. بهتر است این قصه عاشقانه را طوری تعریف کنم که هدفم مشخص شود. یعنی به نحوی آن را طرح کنم که به خودم پیوند خورده باشد. یا مثلن شخصیت اصلی قصه خودم باشم. اما در هر صورت یک قصه، یک قصه است. اتفاقی جدا از ما است.
امکان دارد شما هدف مرا در نیابید و اینکه من قصه میگویم تا هدفم دریافته شود، انگار که کار بیهودهای است. البته راه حلهای دیگری هم هست.. یک قصه عاشقانه تعریف میکنم، میشود شخصیت اصلی آن خودم باشم یا نباشم، هیچ فرقی نمیکند.مهم این است که قصه، عاشقانه باشد، بعد نتیجهگیری میکنم و به سادگی هدفم مشخص میشود.
اما مشکل اینجاست که نباید از قصه نتیجهگیری کرد. پس بهتر است که بعد از تعریف قصه تفسیرش کنم. در تفسیر، هدفم از بیان قصه مشخص میشود. هرچند امکان دارد شما فرض کنید قصه را به نفع خودم یا بهتر است بگویم به نفع هدفم تفسیر کردهام، یا حداقل فکر کنید در تفسیر این قصه صادق نبودهام... چنین فرضی خوشایند نیست.
بهتر است اول قصه را بازگو کنم و بعد هدفم را از بازگو کردنش بگویم. آنگاه شما، هم قصه را شنیدهاید و هم پی به هدف من بردهاید. تنها مشکل این است که هدفم با قصه چندان مرتبط نیست. فکر میکنم هدفم خیلی واقعیتر از یک قصه است. کافی است فقط هدف را بگویم. اما هدف از چه چیزی را بگویم؟ بهتر است هدفم را نیز نگویم... بهتر است پیشنهاد کنم با هم در آن کافه روبهرویی بنشینیم و دو فنجان قهوه سفارش بدهیم.

