سینمای «آلمادووار» را دوست دارم. اینکه همه چیز در کمال ِ خونسردی اتفاق میافتد، همه چیز آرام و کند روایت میشود، با آنکه قصهها پر از اتفاقات ِ هولناک است. اصلن نکته همین جاست؛ فیلمنامهها، مشحون از روابط ِ غیر عادی ِ باورنکردنیست اما، «آلمادووار» با لحن سرد و بیتفاوتش آنها را روایت میکند.
انگار میخواهد بگوید؛ اینها که چیزی نیست، تعجب کردهای؟! و قصهها البته ویژگی غریب دیگری هم دارند؛ فراموش میشوند، دلیلش مسلمن شیوهی قصهگویی «آلمادووار» است که هزار و یک قصه را همزمان و موازی ِ هم تعریف میکند؛ ولی خب خصلت جالبیست، انگار که این قصهها، بعد از خوانده شدن (دیده شدن)، خود به خود میسوزند، محو میشوند.
و بهرهی او از موسیقی و خصوصن آواز هم جالب است و دوست داشتنی -فقط کافیست آوازی که «پنهلوپه کروس» در «بازگشت» اجرا میکند را به یاد بیاورید یا آوازهای فرشته وار ِ معصومانهی پسرک ده سالهی «تربیت بد» او را ـ و همین که او از نمایش ِ هنرهای دیگر غافل نمیشود، از تئاتر، از رقص و ...
البته رنگآمیزی مصنوعی ِ صحنهها که پر از رنگهای تند و گرم است و پر از «سرخ» و «سرخابی»، که انگار قرار است رنگ ِ طبیعی ِ معجزههای کوچک و بزرگ ِ داستانهایش باشد. خلاصه اینکه هر وقت مثل ِ امروز صبح، مینشینم به دیدن ِ یکی از آثار «آلمادووار»، هوس میکنم بنویسم که چقدر سینمایش را دوست دارم؛ آنقدر که زمان از دستم میرود.
برای خودم هم جای تعجب دارد، منکه عاشق ِ سینمای نوآر و خواندن داستانهای پلیسی، جنایی و معمایی هستم، چگونه میتوانم از سینمای سراسر رنگی آلمادووار خوشم بیایید؟

