
به تویی که رفاقت فهمیدی
و ای کاش به ما هم یاد میدادی...
۱۹ اردیجهنم ۱۳۸۶
تجریش - سر کلاس
خیلی وقت است که برای خسرو دیگر کامنت نگذاشتهام. از یک روزی که در پارسال جا ماند. و چه روز غریبی بود آن روز. از همان روز هم دیگر نه وبلاگش را خواندم و نه نوشتههایش را که چاپ میشود. از این ماجرا هم توسط یکی از بچهها که نوشتهی خسرو را برایم کامنت گذاشته بود مطلع شدم.
خسرو برای اینکه به یاران غارش ثابت کند با حمیدرضا علاقهبند هیچ ارتباطی ندارد مجبورش شده این مطلب را به زبان قلمش بیاورد. حالا ماجرا از کجا شروع شد؟ از حافظه کش گوگل: مرکز فرهنگی زنان و هیفوس [اینها دشمنان همت و آرمان همت هستند] که همه کاملن در جریانش قرار دارند. برادر قصهی ما از دست من بابت همین ناراحت است.
خسرو نوشته: "گمانم با کامنتی که مخاطب این نوشتهام پای آن گذاشته" باید بگویم: من خیلی وقت است که برای خسرو کامنت نگذاشتهام. از یک روزی که در پارسال جا ماند. اگر هم بخواهم برای نوشتهی کنار وبلاگش «جنونهای اردیبهشتی» جوابی بنویسم آن را در کنار وبلاگ خودم میگذارم. که میبینید همین کار کردم. نه خسرو جان از من گذشته دیگر بخواهم برای تو کامنت بگذارم.
هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
محسن چاوشی - سنگ صبور
تو خواستی به اطرافیانت ثابت کنی با حمیدرضا علاقهبند هیچ ارتباطی نداری. حالا هم همه این فهمیدن.
میخواستم چشم ببندم و خلاص. ولی...
فقط میماند یک چیز. و آن اینکه تهدید کردهای: "اگر نه داستان به یادآوری میرسد و ترفند کهنهی خودت؛ چیزی شبیه ماجرای «کش گوگل». شبیه چندماه قبل که «توبهنامه» نوشتی. منظورم را که میفهمی؟ ها؟"
باید در جواب بگویم نه نمیفهمم باید شیر فهمم کنی. من چیزی برای باختن ندارم. ولی تو حتمن داری! شما تهدید پوشالیات را عملی کن ما هم آسهای دندان شکنی داریم که به زمین بزنیم.
ملتی که شهادت برای او سعادت است پیروز است.
پیر ما





