
اگر واقعن همهچی اورت است بگوید خوب ما هم بدانیم، تهران من، حراج (به انگلیسی: My Tehran For Sale) اولین فیلم بلند گراناز موسوی، شاعر و کارگردان ایرانی، محصول مشترک محفلهای ماسونی انگلیس و استرالیا و برنده جایزه بهترین فیلم مستقل سال ۲۰۰۹ در استرالیا (اینساید فیلم آواردز) است.
نویسنده و کارگردان آن گراناز موسوی متولد ۱۳۵۲ تهران است. پدر ومادرش از کارمندان تلویزیون بودند او در بین سالهای ۷۰ تا ۷۳ در کلاسهای بازیگری حمید سمندریان و مهین اسکوئی شرکت میکرد و همزمان در دانشگاه الزهرا مشغول به تحصیل شد که با سفر به استرالیا آن را نیمه تمام گذاشت و رها کرد و در استرالیا نیز در دانشگاه فلیندرز و سپس در مدرسه فیلم، تلویزیون و رادیوی استرالیا به ادامه تحصیل پرداخت. گراناز موسوی را به عنوان شاعر نیز میشناسند چنانکه برخی از شعرهایش در مجلههای آدینه و دنیای سخن که از مشهورترین مجلات جریان روشنفکری در دهه ۷۰ بودند به چاپ میرسید.
او دانش آموخته رشته سینما در مقطع دکتری دانشگاه سیدنی است و فیلمبرداری این فیلم را که تحسین شده منتقدین و تماشاگران جشنوارههای متعدد از جمله جشنواره بینالمللی فیلم تورنتو، روتردام، جشنواره بینالمللی فیلم پوسان و نیز موزه هنر مدرن نیویورک، بوستون، هوستون و برندهٔ چند جایزهٔ جهانی است را در تابستان سال ۲۰۰۸ در تهران انجام داده است. دقت که دارید خرس، شغال، خروس فستیوالهای کشورهای بیگانه را هم گرفته است.
اگر سیاهنمایههای بدون دخترم هرگز، خانه من جهنم، پرسپولیس، ۳۰۰ و... در خارج از ایران ساخته میشوند ولی این فیلم در داخل کشور ساخته شده. تهران من حراج میخواهد بگوید در ایران آزادی وجود ندارد! اگر واقعن اینقدر آزادی وجود ندارد پس گراناز موسوی چگونه توانسته است شعرش را در آنجا بسراید؟! کاری که او کرده هیچ فرقی با خیانت مسعود رجوی وقتی ما زیر بمب و موشک ارتش بعث بودیم رفت با صدام دست داد ندارد.
من منکر سختیهای داخل کشور که خیلیهایش را هماین ابرقدرتهای شیطانی برای ما نسخه پیچیدهاند نمیشوم ولی اینکه کسی به خودش جرات دهد از سیاهیهای داخل کشور و ملتش پلهای برای خودش درست کند بداند که عاقبتش چیزی بیشتر از منافقین به خلق نخواهد بود. بعد از موسیقی زیرزمینی؛ حالا نوبت سینمای زیرزمینی رسیده است که با رپرتاژ آگهیهای بیبی سی و جشنوارههای لندن رسمیت پیدا کرد.
دست گرفتن یک دوربین غیر حرفهای و تصویربرداری در خیابانهای تهران به همراه سرمایهگذار خارجی پروسه تولید یک فیلم زیرزمینی است که تنها ویژگیاش پریدن از روی خط قرمزها است و البته نیاز چندانی به ویژگیهایی که مربوط به هنر سینما بوده و فیلم را معمولن با آن میشناسند ندارد. «گراناز موسوی» با حمایت لابی جهانی فراماسون چنین فیلمی ساخته که حالا میشود با ابدون هیچ زحمتی آن را در خیابان انقلاب از دست فروشها تهیه کرد.
تهران من حراج تقریبن همان نسخه زنده انیمیشن پرسپولیس است. کاری که مرجان ساتراپی با یک داستان با جزئیات بیشتر انجام داد موسوی کوشیده است با نماهای زنده و تقریبا با کپی کاری از همان داستان البته کمی سیاهتر و تلختر. حال هوای همه این فیلمها شبیه رمانهای «عباس معروفی» است. بد وبیراه گفتن و شکوه به ایران و نظام اجتماعی حاکم بر آن، مهاجرت، سرخوردگی و در نهایت ماندن میان زمین آسمان و دوباره شکوه از زمین و آسمان.
داستان دختر قهرمان فیلم یعنی مرضیه همچنان که در ادامه خواهیم گفت به داستان خود مرضیه شبیه است با روحیات گراناز و ماجراهای او شباهتهای زیادی دارد. آنچنان که پیش از این نیز اشاره شد. روایت سرخوردگیها، بیقیدیها و آرزوهای آنچنانی تنها به این فیلم محدود نمیشود. پیش از این نیز کسانی مانند مرجان ساتراپی [کارگردان انیمیشن پرسپولیس] در این مسیر کوشیده بودند.
شخصیت مرضیه، تلاش او برای رفتن به استرالیا و نوع مناسبات لاقید اجتماعی او چیزی است که رگههای آن را بخوبی میتوان در برخی از اشعار گراناز موسوی جستجو کرد. این رگهها تا آنجا جدی است که منتقدی در معرفی موسوی میگوید: «گراناز موسوی شاعری است که در سرایش خود را محدود به قیود عرفی نمیداند و همواره شعری سرکش دارد و تلاشی در خور برای افزودن نرمهای تازه و کشف ظرفیتهای شعر» او در ادامه به شعری با نام «تعزیه» از آثار موسوی میپردازد.
شعر تعزیه از دو هسته اصلی تشکیل شده که یکی ارتیسم و دیگری هجو مذهب است. دو عنصری که المانهای مصداقی را با خود دارد و از «خمسه خمسه» جبهههای جنگ را تا عاشورا به ودیعه گرفته تا همه چیز موجود در فرهنگ، مذهب و سنت خودی را به دست هجو بسپارد و کار آنقدر بالا میگیرد که شاید نتوان هیچ یک از فقرات این شعر را نتوان نقل کرد. و البته «تهران من حراج» دقیقا همین رگهها را در خود دارد.
دختری تنها، که خانواده سنتی و مذهبیاش او را طرد کردهاند. هنرمند است؛ طراحی لباس و تئاتر تنها رویاهای زندگی او هستند؛ رویاهایی که حکومت و قوانین مذهبی آن را از او میگیرند. محفل شادیاش در اصطبل برگزار میشود که باز هم مورد هجمه حکومت و قوانین مذهبی کشورش قرار میگیرد و از هر طرف او را در تنگنا قرار میدهند و کار به جایی میرسد که از کشورش هم فراری داده شود و به جایی برود که تعلقی به آن ندارد و در نهایت در حالی که جایی برای ماندن ندارد یک بار دیگر به کشورش بازگردد به امید اینکه فردا برای او باشد.
کار برای مرضیه دختری تک مانده به جای میرسد که بر بام تهران و در حالی که صدای اذان در فضای شهر طنین انداز شده با تمام نفرت و استیصال به سمت اذان و شهرش فریاد میکشد. عصاره فیلم موسوی در همین فریادها خلاصه شده است؛ همان فریادی که سال ناامیدانه که سالها است در رمانهای «معروفی» و حتی فیلمهای مخملباف قابل دیدن است و البته این آخر در «جدایی نادر از سیمین» اصغر فرهادی. حالا دیگر هم سنت و فرهنگ و هم دین همه با هم سد راه هستند و عجیب نیست که فیلم فرهادی هم، هم زمان نادر سنت گرای متعهد به خانواده و پدرش را تخطئه میکند و هم زن خدمتکار مذهبی و دست آخر تنها سیمین مدرن خسته از جامعه سنت و مذهب زده است که محق بوده و تبرئه میشود.
اگر در فیلم موسوی استاد دانشگاهی که چهره موجه مذهبی دارد تقاضاهای خاص از مرضیه دارد تا در مقابل او را در پایان دادن به تحصیلش کمک کند، در جدایی نادر از سیمین هم، سنت گرا و مذهبی هر دو برای رسیدن به منافعشان دروغ میگویند و حاضر نیستند که پای شعارهایی که میدهند بایستند؛ اگر چه بعد پشیمان میشوند و باز میگردند اما مخاطب تنها قهرمان اخلاق را سیمین میبیند که بدون شعار حاضر نیست اصول اخلاقی را که معلوم نیست به کجا وصل هستند زیر پا بگذارد و در نهایت ثابت میکند که ایران دیگر جای زندگی نیست.
«تهران من؛ حراج» نه از جهت سینمایی که ویژگی قابل تاملی ندارد که از جهت نمایندگی جریانی در حال دمیده شدن مهم است. فرهادی فیلم میسازد و همان پیام را در قالب تکنیک به خورد دستگاه فرهنگی کشور میدهد ولی در کنار سواره نظام این لشکر کشی نیاز به پیاده نظام هم دارد که باید در سینمای زیرزمینی تامین شود. تنها جذابیت فیلمهای از نوع ساخته موسوی در گذشتن از خطوط قرمز در فضایی کاملا بومی است. اگر چه موسوی نیم نگاهی به حضور رسمی نیز دارد و از همین جهت است که برخی خطوط قرمز ظاهری رعایت کرده است.
اینکه دختر در تمام صحنههایی که بدون روسری ظاهر میشود با موی بسیار کوتاه است و تنها به مسایل جنسی اشارات مستقیم شده و از نشان دادن صحنههای آنچنانی دوری میشود گذشته از اینکه ممکن است به خاطر بوجود نیامدن مشکل برای بازیگران فیلم میتواند باشد به نوعی نبستن راه برای حضور رسمی نیز هست.
مرضیه یا گراناز؟ هنرپیشه نقش اول فیلم موسوی مرضیه وفامهر که با نام کوچک خودش در فیلم بازی میکند به گفته برخی دوست داران فیلم آنقدر به نقش خود نزدیک شده که برخی بخشهای فیلم به مستند میماند. مرضیه وفامهر اما چندان از نقشش جدا نیست و کار از یک شباهت ساده گذشته؛ وفامهر در گفتوگویی که در حاشیه فیلم کوتاهش «باد، ده ساله» با یک سایت اینترنتی میگوید: «وقتی که دبیرستان میرفتم، فکر کردم روزی رنجهای بشری را تصویر خواهم کرد، پس از اینکه به دانشکده آمدم به هر جا که فکر کنید چه در زمینه تئاتر که رشتهام بود و چه فیلمسازی سر زدم. نوشتههایی که میدادم با چند جواب مشخص روبرو میشد، «جشنوارهای نیست. برو سال دیگر بیا» یا اصلا متن را به زباله دانی میانداختند.»
مرضیه فیلم گراناز موسوی بازیگر تئاتر است و طراح لباس؛ از آن سو مرضیه وفامهر فارغ التحصیل رشته بازیگری از دانشکده هنرهای زیبای تهران و شاگرد بهرام بیضایی است. او البته در سال۷۲ یک مزون لباس را هم تاسیس میکند که بعد از چندی از آن منصرف شده و مزون را کنار میگذارد. شباهتهای دیگری نیز میان شخصیت وفامهر و مرضیه وجود دارد. وفامهر چند سال پیش نامهای به معاونت سینمایی وقت وزارت ارشاد مینویسد و در آن جملاتی را به کار میبندد که شخصیتی مانند مرضیه «تهران من حراج» بر میآید او مینویسد:
«معترضم به آنانی که هیچ سفر و تلاش مستقلی را تاب نمیآورند آنهم در این روزها که سفر به دور دنیا شیوهٔ دولت ایران است. معترضم به آنانی که با حذف چهرهٔ فرهنگی ایران صدمهٔ جبران ناپذیری به هویت ملی و فرهنگی ایران میزنند. و تمام هستی معترض است به آنانی که سیاهچال تاریکی هستند بر راه زایش و تکامل اثری یااندیشهای که جریان زندگی با تمام قدرت خواستار آنست و میلیاردها ذرهٔ شناخته و ناشناخته حامی این زایش بوده و هستند.
خواستار رسیدگی به امور فیلمهای کوتاه و مستند هستم.
خواستار فضای تنفس برای سینمای غیر سفارشی و مستقل هستم.
خواستار حذف حرکتهای خودسرانه و سودجویانه در عرصهٔ سینما هستم.
خواستار برخورد فرهنگی با امور فرهنگی هستم.»
حالا باید پرسید راوی اصلی کیست. اصلی در فیلم کیست؟ مرضیه وفامهر یا گراناز موسوی؟
حمایت کمپانیهای شیطانی انگلیسی و آمریکایی از سینمای زیرزمینی تا حدودی قابل فهم است؛ اما حضور یک کمپانی استرالیایی برای تولید چنین فیلمی غیر از توجیه زیر پوستی که به هر حال استرالیا مستعمره انگلیس است و از سیاستهای کلی این کشور پیروی میکند؛ یک کمپانی استرالیایی باید دلیلی دم دستیتر از این هم برای ساخت چنین فیلمی که نه فروش دارد و نه حتی کمترین پیچیدگی روشنفکری داشته باشد.
پیام فیلم از موضع استرالیایی آن بسیار موجز ولی شفاف است؛ برای مهاجر ایرانی جایی در استرالیا نیست. کشور خودتان بمانید بهتر است! اینجا کسی شما را نمیفهمد و الخ. سابقه استرالیا درنژاد پرستی سابقهای طولانی است که از قتل عام بومیان استرالیا آغاز میشود و همچنان در برخورد غیر انسانی با مهاجران ادامه پیدا میکند. و این همه تا قبل از آن است که وارد جامعه استرالیا شوی.
«تهران من؛ حراج» همان شعارهای نجات پرستانه را در قالبی دلسوزانه و در فضایی که بیشتر در ایران میگذرد و کمتر فضای استرالیا را هدف قرار میدهد، تکرار میکند. نگاه کردن به مهاجر ایرانی به عنوان انسان درجه دو، له له زدن شهروندان ایرانی برای پناه بردن به بهشت استرالیا و تیپایی که حواله مهاجر ایرانی میشود.
سینمای زیرزمینی با تمام عده و عدهاش و با تمام تبلیغاتی که در مورد تولیداتش صورت میگیرد جریان اصلی نیست و همان طور که پیش از این گفته شد تنها پیاده نظام جریان سینمایی مستقر است. سینمای زیرزمینی در حقیقت محفلی است که تولیدات نیروهای جوان جریان اصلی سینمای اپوزسیون یا به عبارتی روشنفکری در فضای آن تولیدات تجربیشان را ارائه دهند کاری که تا پیش از این در انجمنهای سینمای جوان و مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی صورت میگرفت و در حال حاضر نه اینکه زمینه برای حیات در این دو نهاد دولتی وجود ندارد بلکه فیلم سازی در جریان جدید شکلی جدید دارد که حتی در چارچوبهای این نهادها هم نمیگنجد.
از آن سو وقتی تولیدات این نوع سینمای غیر رسمی افزایش یابد ازدیاد این تولیدات خود به نوعی به حضور این جریان رسمیت میدهد و آن زمان است که کار به سهم خواهی به حضور در جشنوارههای داخلی کشیده میشود و در صورت بسته شدن در این جشنوارهها جشنوارههای مشابه جشنواره فیلم فجر علم خواهند شد. اتفاقی که در نبود این تولیدات یکی دو باری محک زده و لی شکست خورد ولی این بار همه چیز پیش بینی شده است. وقتی مدیریت فرهنگی کشور چه در سینما و چه در بخشهای دیگر فرهنگ و هنر تنها نقش تدارکات چی را بر عهده دارد و حتیا مدیریت یک جریان بومی را ندارد نباید به طرف مقابل خرده گرفت که همه امکانات را نبلعد و به هر طرفی که میخواهد جهت مدیریت فرهنگی را بگرداند.
کاش گراناز موسوی جواب این سوال به ما بدهد که اسلام، انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی چه نقشی در ایدزی شدن مرضیه دارد؟ جمهوری اسلامی که خودش را میکشد تا به ما بگوید رفتار پرخطر قبل از ازدواج نداشته باشیم؟ در اسلام که اینکار از گناهان کبیره است؟ جمهوری اسلامی که مخالف رابطه جنسی قبل از ازدواج است؟ جمهوری اسلامی به مرضیه گفت برو با هرکسی که دلت خواست به خواب و ایدز بگیر؟ آیا ایدز سوغات غرب نیست؟ آیا آزادی جنسی نشانه لیبرال دموکراسی نیست؟
