پینا (ویم وندرس)
تلاش وندرس برای یافتن یک زبان بصری خاص برای نمایش رقصها که هر یک از
آنها در نوع خود دیدنی و سرشار از نوآوریاند، تلاش به غایت موفقی است که
شاید ارزش ۲۰ سال صبر کارگردان برای یافتن زبانی برای آن را داشته و حالا
به مدد تکنولوژی سهبعدی، فضای حیرتانگیزی خلق میکند که فیلم "پینا" تنها
در آن معنا پیدا میکند و به شدت آمیخته است با فضایی سه بعدی که تماشاگر
را به درون جهانی از رنگ و نور و حرکت دعوت میکند و در نهایت، شاید
بهترین استفاده از فیلمبرداری سهبعدی را در تاریخ سینما رقم میزند.
در واقع دوربین وندرس به درون دنیای رقصندهها نفوذ میکند و جهان درونی آنها را که برآیندش را میتوان در حرکاتی زیبا و دلپذیر دید، با ما قسمت میکند. وندرس از بازیگر/ رقصندههایش همان را میخواهد که پینا باوش میخواست: رجعتی به درون. در نتیجه فیلم به شدت شخصی است؛ هم از جهان یک طراح رقص کمنظیر معاصر حرف میزند، هم جهان و دیدگاه یک فیلمساز صاحب سبک را درباره رقص با ما قسمت میکند، و هم به رقصندههای متبحری از چهارگوشه جهان که فرصت کار با پینا را داشتهاند این امکان را میدهد که رقصهای درونی خود را که حاصل سالها تمرین و تمرکز است، رو در روی تماشاگر قرار دهند.
هنرمند (میشل هازناویسیوس)
فیلم ایده جذابش را با ساختاری بهشدت در هم تنیده از فرم و محتوا بنا میکند: یک هنرپیشه معروف سینمای صامت با آمدن صدا به سینما دچار بحران میشود. تم قصه در وهله اول "آواز در باران" را به یاد میآورد اما فضا و ساختار به آثاری از نوع فیلمهای ارنست لوبیچ شباهت دارد. فیلم صامت سیاه و سفید با جهان درون فیلم که دنیای فیلمسازی در دوران سینمای صامت است، میآمیزد و لحظههای کمنظیری خلق میکند. "هنرمند" ادای دینی است به سینمای صامت و هنر و شاید مرثیهای برای از دست رفتن ارزشهای هنری (او در جایی از فیلم میگوید "من یک عروسک نیستم، من هنرمندم")، در عین حال قصه زیبای عاشقانهای است به سبک و سیاق برخی فیلمهای گریفیث که بهدرستی نوشته شده و به شیوهای دیدنی روایت میشود.
لوآور (آکی کوریسماکی)
تجربه آکی کوریسماکی، فیلمساز برجسته فنلاندی در فرانسه، با عنوان "لوآور" (نام شهری بندری در شمال فرانسه) فیلم دیدنی و شگفتانگیزی است که در ادامه جهان این فیلمساز به انسانهای حاشیهای میپردازد که جهان خاص خود را دارند و اعمال و رفتار آنها با جهانی که ما میشناسیم هماهنگی ندارد، همانطور که رفتار غریب و خاص خود کوریسماکی شبیه هیچ فیلمساز دیگری نیست. اینبار اما فیلمساز جهانش را در تضاد با فیلمهای قبلی بنا میکند: تلخی و تنهایی آدمها در آثار او که از دو، سه دهه قبل تا به امروز ادامه دارد، در "لوآور" در عین فقر جایش را به یک سرخوشی غریب داده است؛ یعنی دقیقاً همتای عنوان فیلم، شهری در شمال فرانسه که به فقر و بیکاری شهره است اما نامش یعنی "لوآور" به معنای جایی است که خوشبختی و آرامش را در آن میتوان یافت!
نیمه شب در پاریس (وودی آلن)
"نیمهشب در پاریس" در ادامه جهان فیلمهای وودی آلن (از منهتن تا همین
اواخر ویکی کریستینا بارسلون) فیلم ساده و گرمی است که در آن برخلاف مثلاً
هانا و خواهرانش، دغدغههای روشنفکرانه آلن
کمتر و کمتر شدهاند و در عوض تا جای ممکن قرار است کلیشههای مرسوم
عامدانه به کار گرفته شوند تا یک "قصه" جذاب درباره بازگشت به گذشته و
تجربه آن روایت شود.
اینبار دغدغههای روشنفکرانه آلن در حسرتهایش برای زندگی در سالهای
دهه طلایی ۲۰ میلادی در پاریس خلاصه میشود؛ پاریسی که در آن دهه با جنب و
جوش سوررئالیستها، با سینمای صامت شگفتانگیز و نوابغ بزرگی چون همینگوی و
پیکاسو، برای هر هنردوستی وسوسهبرانگیز است و لایق غبطه خوردن. فاصلهگذاری دوربین و نمابندیها به شکل هوشمندانهای فاصله ما را با
شخصیتها حفظ میکنند و اجازه نمیدهند که به شکلی رئالیستی با فیلم روبرو
شویم و بخواهیم تجزیه و تحلیلی واقعگرایانه از وقایع داشته باشیم. برعکس
رنگ و نور و فضاسازی به همراه شکل تدوین از ما میخواهد که واقعیت بیرونی
را فراموش کنیم و فیلم را با منطقی دیگر ببینیم.
ما یک پاپ داریم (نانی مورتی)
شاید تا به حال فیلمسازی اینقدر ظریف و عمیق واتیکان را به چالش نکشیده بود. فیلم در واقع روحانیت و تقدس را به زیر سؤال میکشد. پاپی که قرار است همه به او تعظیم کنند و او برای همه آمرزش بطلبد، به خیابانها میرود و برای اولین بار حس میکند که با آدمهای کوچه و بازار فرقی ندارد. در واقع فیلم به صراحت- اما نه به شکلی شعاری و در سطح- فرق بین کاردینالها و پاپها با مردم را از بین میبرد و آمرزش طلبیدن برخی برای برخی دیگر را زیر سؤال میبرد. پاپ با مردم کوچه و خیابان تفاوتی ندارد.
و دیوارهای واتیکان فرو میریزد. پروفسور روانشناسی که خود مورتی نقشاش را بازی میکند، در حیاط واتیکان، والیبال به راه میاندازد و تمام قداست و اولوهیت آنها را به چالش میکشد. همه فیلم بر همین تم از بین بردن دیوار بین انسانهایی که گمان میکنند الهی هستند و از سوی دیگر مردم کوچه و بازار که ادعایی ندارند اما انسان هستند، متمرکز میشود و با فیلمنامهای حسابشده و تکنیکی ساده که به کار فیلم میآید، مقام دروغین واگذار شده از سوی خداوند را به چالش میکشد و تأکید میکند که همه با هم برابرند.
شکارچی ترول (آندره اوردال)
این فیلم جمع و جور نروژی وحشت و کمدی را با هم میآمیزد و به شیوهای جذاب از گروه مستندساز جوانی میگوید که به دنبال کسی که مدعی است شکارچی ترول (هیولای قصههای اسکاندیناوی) است، راه میافتند و هر چند همه چیز شوخی به نظر میرسد و گروه در حال تفریح کردن هستند، اما کم کم واقعاً با ترول روبرو میشوند!
سبک مستندگونه فیلم همه چیز را آماده میکند تا با جهان غیر قابل باور فیلم سهیم شویم؛ تصاویر ساده و گاه سیاه و سفید، و دوربین متحرک و تدوین حسابشده فیلم (از واقعیت جاری به درون تخیل و ترکیب صحنههای فانتزی و مستند)، فرصت ایدهآلی است برای هجو واقعیت و رجوع به سینما و خلق قصهای که واقعیت اطراف ما را زیر سوال مییزد.
پری (دومینیک آبل، فیونا گوردون، برونو رومی)
همه چیز از روزی آغاز میشود که یک زن بدون چمدان و بدون اینکه کفشی به پا داشته باشد وارد یک مسافرخانه کوچک میشود و به مرد تنهایی که آنجاست، خودش را یک "پری" معرفی میکند.
همه چیز مهیاست برای یک قصه غریب و تحیلی که واقعیت تلخ تنهایی انسانها
را به چالش میکشد و با فضایی رویایی جهانی خلق میکند که هیچ ربطی به جهان
واقعی ما ندارد. اما عجیب اینکه شخصیتهای کاملاً غیر معمول و عجیب فیلم، باورکردنیاند و
در تمام طول فیلم ما را با خود همراه میکنند؛ آنقدر که غرابت تبدیل به
ویژگی آنها میشود و همگی جهان زیبایی را میآفرینند که در آن درد معنایی
ندارد و همه چیز ختم میشود به لحظههای پر شر و شور زندگی در جهانی شبیه
به کارتون.
آریرانگ (کیم کی دوک)
از همان اولین فیلمهای کیم کی دوک میشد حدس زد که او فیلمسازی است که زندگی را دوست ندارد. واقعهای که برای بازیگرش سر صحنه فیلمیرداری "رؤیاها" اتفاق میافتد، او را خرد میکند. آریرانگ شرح این خرد شدن است؛ شرح کز کردن در گوشه کوهستانی متروک و اشک ریختن. حالا او ابایی ندارد که این خرد شدن را با ما قسمت کند و با ساخت این فیلم کوچک درباره خودش شاید میخواهد خودش را درمان کند.
شخصیتهای او در طول فیلم هیچ کلامی بر زبان نمیآورند و گویی در برابر بیعدالتیهای دنیا روزه سکوت گرفتهاند و همین اشارتی است به سکوت خود او در برابر جهان. در واقع او اعتراضش را به جهان و همه تبعیضها و بیعدالتیهای آن، با فیلمهایش بیان کرده و به نوعی "کار- درمانی" ستایش برانگیز رسیده است.
روزی روزگاری آناتولی (نوری بیلگه سیلان)
هر چند این فیلم به قوت شاهکارهای قبلی این فیلمساز (نظیر سه میمون) نیست، اما کماکان از فیلمساز خوشذوق و تیزبینی حکایت دارد که دید و جهان خاص خود را بسط و گسترش میدهد و با زبان سینما با ما قسمت میکند. اینجا با فیلم غیر معمولی روبرو هستیم که بسیاری از نکتههای قصه در ابهام کامل باقی میماند و فیلمساز ابایی ندارد که آنها را مخفی نگه دارد؛ در عوض میخواهد به مایه اصلی اثر در نگاه به واقعیت نزدیک شویم و در این راه (هر چند گاه کند و خستهکننده) میتواند شخصیتهای اطراف و باورهای جامعهاش را برای ما واشکافی کند.

