شنیده بودم بچهها پرینت تلفن چند ماه اخیر استاد زرین کلک را گرفتهاند.
ولی اینکه بشینی روی صندلی و این برادر یک دسته کاغذ پرینت گرفته شده را نشانت دهد. دیگر آخرش است.
احساس میکنی در یک سنگر نیروهای رزمنده قرار داری. وقتی سفیر کوبا داشت غرفهی مجمع وبلاگنویسان مسلمان را ترک میکرد ابوذر به ایشان گفت: سلام ما را به چاوز برسانید. مفتاح هم معتقد است: شرق بدون قوچانی مثل زنبور بدون عسل میماند.
خاطرهتان جمع باشد. جمع بچههای استشهادی جمع جمع است. از ابوذر گرفته تا یک جوان استشهادی ، جانفدا، خاک ام، مفتاح، حجره و سایر بلاگرهای اسشتهادی. (اگر همهی اسمها را نگفتم بنا بر دلایل امنیتی است) این بچهها پتانسیل سرخود هستند. هر کدامشان یک استادیوم آزادی است.
یک مرز بزرگ بین نیروهای اصولگرا و سکولارها هست. مرزی که با خون مشخص شده است. این که سکولارها معتقد هستند: به خاطر عقیدهات زنده بمان و زندگی کن. ولی بچههای اسشتهادی به گفتهی پیر خود ایمان کامل دارند که فرمود:
ملتی که شهادت برای او سعادت است پیروز است. جوانان ما مرد شهامت و شهادت هستند.
وقتی پای ایمان، عقیده، اعتقاد، شهامت و شهادت پیش میآید نیروهای سکولار حرفی برای گفتن ندارند. آنها هیچگاه به شهادت اعتقاد نداشته و نخواهند داشت به همین دلیل نمیتوانند سر از کار بچههایی در بیاورند که جان بر سر پیمان میگذارند. گوشهایت را کمی از زندگی روتین بدون هیجان دور کن صدایی را میشنوی که با تو به نجوا میگوید:
در جهان رازی هست که جز به بهای خون فاش نمیشود.

