<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گردباد</title>
<link>http://hamidreza.blogfa.com</link>
<description>حمیدرضا علاقه‌بند</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 15 May 2012 23:56:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تابستان سرخ‌پوستی</title>
<link>http://hamidreza.blogfa.com/post-1006.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کلمه‌ها شکل موم شده‌اند، چسبیده‌اند به
 سر انگشتانم. با یک نگاه، انتخابشان می‌کنم. آن‌ها ردیف می‌شوند و مرا با 
التماس نگاه می‌کنند، من با تفرعن از توی نوبت بیرونشان می‌کشم. کلمه‌ای که
 انتخاب شده به دیگران زبان درازی می‌کند و شاد است. گاهی وقت‌ها هم در 
آخرین مراحل، یا به تنهایی ترور می‌شود و یا در میان یک پاراگراف بد اقبال 
شهید یک قتل عام علنی می‌شود، مرگ در حین انجام وظیفه! دیگر می‌شناسمشان 
دیگر. دهانشان را که باز کنند، تا آخرین حرفشان را می‌خوانم. آن‌ها مدام 
هستند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حضورشان دائمی است. در ردیف‌های منظم چرخ می‌زنند. به نفعشان است که در 
دسترس باشند، برای پیشرفت کارشان! البته یک واقعیتی وجود دارد، بعضی از 
کلمه‌ها لوندند، بعضی‌ها با افاده، بعضی‌ها بالا شهریند و بعضی‌هایشان 
هرزه. بعضی‌ها کم پیدایند و بعضی‌ها مزاحم. اما مرا که دیگر نمی‌توانند 
سیاه کنند، این بازی‌ها وننربازی‌ها و کلاس گذاشتن‌هایشان را باید ببرند یک
 جای دیگر. خودشان هم فهمیده‌اند. به همین خاطر است که آمده‌اند و 
چسبیده‌اند درست سر انگشتانم.&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
خب این خیلی خوب است. اینکه همه آنقدر اهل هنر و فرهنگ هستند. یک نمایش 
عجیب و باورنکردنی در جشنواره تئاترعروسکی اجرا می‌شود به اسم مالیخولیای 
گذر زمان؛ نمایشی عجیب و ابتکاری از یک گروه نمایشگر اسپانیایی. به جای 
بلیط ثبت نام می‌کنند، و نمایش را به صورت انفرادی، برای هر تماشاگر حدود ۳
 دقیقه، نمایش می‌دهند. اجرای فردا و پس فردایش مانده است. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
فقط معضل اینجاست که درهر اجرا فقط ۵۰ نفر می‌توانند از نمایش دیدن کنند در
 حالیکه ۶۰۰ نفر تا الان اسم نوشته‌اند. خب این خیلی خوب است. اینکه همه 
انقدر اهل هنر و فرهنگ هستند!!! فقط نمی‌دانم چرا وقتی به این فکر می‌کنم 
که عمرا نمی‌توانم این نمایش را ببینم، حرصم به طور وحشتناکی در می‌آید. 
آفرین به همه آن‌هایی که از ما زرنگ‌تر هستند. بله، آفرین و خوش به حالتان!&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
بلند شدن روزها معرکه است، از فردای یلدا داراز شدن روزها آغاز می‌شود، 
خورشید زندگی است، بهار معجزه‌ی خدا است، زمین مرده زنده می‌شود، من از 
خورشید انرژی می‌گیرم، من عاشق خورشید هستم، خورشید زندگی است. من درختان 
سر سبز را می‌بینم، همچنین رزهای قرمز، من اونا را می‌بینم که شکوفه 
می‌زنند، برای من و تو و با خودم فکر می‌بینم، که دنیا چقدر شگفت انگیزه. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
من جا مانده‌ام. زمان یک جایی حول و حوش خرداد و تیر برای من ثابت ماند 
است. من هنوز در حال و هوای اتفاقات تیر و خرداد هستم. مرداد و شهریور هم 
گذشت؟ تابستان تمام شد؟ باور نمی‌کنم. چقدر ترسناک. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
من ولو بودم توی مبل. او مو‌هایش را شینیون کرده بود روی سرش. من فکر 
می‌کردم و او با کفش‌های پاشنه بلندش راه می‌رفت روی زباله. خانه‌اش شبیه 
خانه‌های سینمای بونوئل بود، همه چیز در آستانه اضمحلال و فساد. و من چه 
ویران بودم آن روز‌ها. من مارلو مغموم بودم و او‌‌ همان هابیشام و دروغگوی 
شیرین همیشگی. یک روز عصر بود به گمانم،‌‌ همان عصر گلوله شدن توی مبل، که 
با دوتا بستنی پیچ پیچی دایتی برگشت. گفت: «بیا جای همه عشق‌های رفته را پر
 می‌کند» من غیر منتظره خندیدم وبا هم بستنی خوردیم. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
حالا که گم شده است، خودش و دروغ‌های شیرین و مضمون حراف و مرموز و حضور 
مشکوکش، من ساعت دو نیمه شب هر شب به یادش هستم، به یاد کوچ‌های دم صبحم به
 آن خانه ویران در میدان جماران و آن همه ماجرای خنده دار و جماعت 
دراکولا‌ها و شعر و ترانه و فلسفه. و هر روز ساعت چهار بعد از ظهر به یاد 
او که خودش را گم و گور کرده، یک بستنی دایتی پیچ پیچی می‌خورم و دارم 
«ستاره شدنش» را به زودی روی پرده سینما می‌ببینم. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
بودم اما خوب نبودم. از این دکتر به آن دکتر. از این هیپنوتیزم کار به آن 
روانکاو و روان‌شناس و روان پزشک. همه هم با یک نتیجه. بستری شدن اورژانسی 
در اولین کلینیک یا بیمارستان روانی. با نسخه‌‌هایشان می‌توانم یک دفترچه 
چهل برگ درست کنم دیگر! همه را تلنبار کرده‌ام روی هم. دارو نگرفتم از هیچ 
کدام. فقط جلوی همه‌شان نشستم روی صندلی، یک پایم را انداختم روی پای دیگر و
 خیلی خونسرد مثل یک آدم آهنی بدون هیچ احساسی شرح حال دادم. خیلی جدی از 
اتفاقاتی صجبت کردم که در خلوت، سالهاست که امانم را بریده‌اند. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
یک جا، پیش دکتر نبی‌پور، وسط شرح حال دادن وقتی به این ماه‌های آخر رسیدم 
گریه‌ام گرفت. خیلی جدی بغضم را قورت دادم و سعی کردم دوباره شروع کنم به 
صحبت کردن که گفت: «مارلو! بغضت رو قورت نده!»‌‌ همان وقت تازه فهمیدم ماه 
هاست که جلوی خودم هم حفظ ظاهر می‌کنم. از جسم و روانم مایه می‌گذارم برای 
حفظ ظاهر. جلوی آدم و عالم، به جز اینجا. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
چرا یک هفته ننوشتم؟ حس آدمی را داشتم که وسط رینگ، خونین و مالین افتاده و
 نفس‌های آخر را می‌کشد و نای بلند شدن و ایستادن را هم ندارد اما جمعیت 
دور و اطرافش سرحال و قبراق نشسته‌اند و یک صدا با هم فریاد می‌زنند لنگ‌اش
 کن! لنگ‌اش کن، نه تلفن‌ها را جواب می‌دادم نه اس‌ام اس‌ها و نه ایمیل‌ها و
 نه کامنتها و نه پی‌ام‌ها را. چه دوست، چه دشمن، چه خیرخواه، چه بدخواه 
همه منتظر بودند من هر روز از خودم و حال و روزم برایشان به تفصیل بگویم! 
سکوت کردم. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
توانش را نداشتم روزی دو هزار بار از اول برای هر کس دانه به دانه تعریف 
کنم که چرا نیستم، که چرا نمی‌نویسم، که حالم خوب است؟ که چکار می‌کنم. که 
هی بشنوم باید قوی باشم… که ترسو هستم. که بی‌عرضه هستم… سکوت کرده بودم. 
جلوی همه به جز یکی دو نفر دوست خیلی نزدیک. دلشوره امانم را بریده بود. &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 15 May 2012 23:56:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>hamidreza</dc:creator>
<guid>http://hamidreza.blogfa.com/post-1006.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا «کمپین یک میلیون امضا» پروژه‌ی وزارت خارجه‌ی آمریکا است </title>
<link>http://hamidreza.blogfa.com/post-1005.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;em&gt;این مطلب یکی از نوشته‌های حسین درخشان است که به تاریخ 
۲۴ مهر ۱۳۸۷ در وبلاگ &lt;a href=&quot;http://i.hoder.com/archives/2008/10/081015_017600.shtml&quot;&gt;سردبیر: خودم &lt;/a&gt;منتشر شد. خوب است یادی کنیم از کسی که 
یک تنه به جنگ جیره‌خوران اجنبی رفت و توانست جنبش زنان میلیونر &lt;/em&gt;&lt;em&gt;ضد انقلاب&lt;/em&gt;&lt;em&gt; بالای پارک
 وی را شکستی جانانه دهد. &lt;/em&gt;&lt;em&gt;پست بعدی که از حسین درخشان در این ارتباط بازمنتشر خواهد شد &quot;رهبران کمپین «یک میلیون امضا» در کنفرانس NED در اوکراین&quot; است. &lt;/em&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;


&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;صنم دولتشاهی یا همان خورشید خانوم&lt;a href=&quot;http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002499.php&quot;&gt; بالاخره اعتراف کرد&lt;/a&gt;.
 آن هم به چیزی که من بخاطر گفتنش دارم دو ساله مرتب از خودش و رفقا و 
همکارهای خودش فحش می‌خورم و برچسب‌هایی مثل آدم فروش یا جاسوس جمهوری 
اسلامی یا خائن می‌گیرم. او چند وقت پیش نوشت: &lt;/p&gt;



&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;اینکه بعضی دولت های غربی دارن پول می دن تا جدایی طلبی رو 
تقویت کنن تو ایران واقعیته. حالا نمی دونم به جندالله هم پول می دن یا نه،
 ولی شک نکنید که به گروه هایی پول می رسه و آموزش هایی خارج از ایران داده
 می شه و غیره، و متاسفانه دلال این قضایا هم ایرانی هایی هستن که به اسم 
فعال زنان و حقوق بشر و غیره دارن از دولت های غربی پول می گیرن. (واقعا 
وضع حال به هم زنی است.)... این وسط ما که نمی تونیم از دولت بیگانه انتظار
 داشته باشیم دلش به حالمون بسوزه. تاریخ نشون داده دولت های غربی دلشون به
 حال ما نسوخته و تا تونستن دهن مملکت ما رو صاف کردن. حالا هم با بی شرفی 
هرچه تموم تر دارن پروژه جدایی طلبی و براندازی و غیره خودشون رو پیش می 
برن. ... آهای دولت جمهوری اسلامی، حال ماهایی که اینجاییم از این بیزنس 
غربی حقوق بشری داره به هم می خوره، ولی یه پای معامله، کثافت کاری های 
خودتونه. شما بی گناه رو ناعادلانه حبس و شکنجه می کنین، یه عده دلال هم 
این وسط از این کار شما تو بیزنس های حقوق بشری نون می خورن و دولت های 
غربی هم فرصت رو غنیمت می شمارن توطئه می کنن.&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/div&gt;



&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;باید بگویم که شنیدن این حرفها، هرچند یکی به نعل و یکی به میخ  است، از
 کسی مثل صنم بسیار غیرمنتظره بود و من واقعا شجاعتش را در بیان بخشی از 
این واقعیت‌ها که همیشه او و رفقایش نفی کرده‌اند تحسین می‌کنم. این نوشته،
 البته اگر آن را در چند روز آینده تحت فشار لمپن‌های دور و برش پس نگیرد، 
برای او از یک طرف دشمن‌های زیاد و از طرفی هم دوستانی تازه خواهد ساخت.&lt;/p&gt;



&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شروع خوبی است که او به عنوان یکی از همین فعالان حقوق بشر قبول کرده که
 در زیر چتر حقوق زنان و کارگران و دانشجویان و اقلیت‌ها بسیار هستند که 
دارند اهدافشان را برای براندازی و راه انداختن جنگ قومی و نژادی و کلا 
بی‌ثبات کردن امنیتی پیش می‌برند. اما او هنوز جرات ندارد قبول کند که 
بسیاری از کسان یا پروژه‌هایی که قبلا از آنها دفاع کرده است، خود بخشی از 
همین «بیزنس کثیف» هستند. شاید هم منافعش ایجاب نمی‌کند که کاملا قابل فهم 
است.&lt;/p&gt;



&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مثلا اگر یادتان باشد پس از &lt;a href=&quot;http://sibiltala.blogspot.com/2008/04/blog-post_5006.html&quot;&gt;لو رفتن&lt;/a&gt; همکاری نزدیک فریبا داوودی مهاجر، از رهبران پروژه‌ی «کمپین یک میلیون امضا»، با سازمان ان.ای.دی (NED)، و &lt;a href=&quot;http://www.voanews.com/uspolicy/2007-09-20-voa1.cfm&quot;&gt;حمایت آشکار وزارت خارجه‌ی آمریکا&lt;/a&gt;
 از این کمپین، دولتشاهی به دفاع از کمپین برخواست و گفت که اولا کمپین هیچ
 وابستگی مالی به هیچ سازمان خارجی ندارد و دوم حمایت رسمی وزارت خارجه‌ی 
آمریکا از این کمپین به هبچ وجه نشانه‌ی وابستگی کمپین به دولت امریکا 
نیست، و سوم فریبا داوودی مهاجر هیچ نمایندگی‌ای از طرف کمپین ندارد.&lt;/p&gt;



&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ولی در این مدت اتفاق‌هایی افتاده و شواهدی به دست آمده که این ادعاها 
را نقض می‌کند و نشان می‌دهد که اتفاقا همین کمپین یک میلیون امضا که 
دولتشاهی آن را از نمونه‌های معصوم و بی‌گناه فعالیت حقوق بشری می‌داند، 
یکی از همان پروژه‌هایی است که دارد با پول خارجی و برای بی‌ثبات کردن 
ایران کار می‌کند.&lt;/p&gt;



&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اول اینکه رهبران کمپین هرگز تا حالا حتی یک بار هم از &lt;a href=&quot;http://www.voanews.com/uspolicy/2007-09-20-voa1.cfm&quot;&gt;حمایت رسمی وزارت خارجه‌ی آمریکا&lt;/a&gt;
 ابراز ناخرسندی نکرده‌اند و از آن فاصله نگرفته‌اند. این فقط یک معنی 
می‌دهد و آن هم تایید وابستگی‌شان به وزارت خارجه‌ی آمریکا است. &lt;/p&gt;



&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دوم اینکه کمپین، باوجود آگاهی از &lt;a href=&quot;http://i.hoder.com/archives/2008/04/080410_017214.shtml&quot;&gt;همکاری فریبا داوودی مهاجر با &lt;span class=&quot;caps&quot;&gt;NED&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;،
 هرگز دربرابر او، چه به عنوان عضو و چه به عنوان یکی از مدعیان رهبری آن، 
موضعی نگرفته است. این به معنی تایید دخالت داوودی مهاجر در رهبری کمپین و 
همینطور تایید رابطه‌ی کمپین با &lt;span class=&quot;caps&quot;&gt;NED &lt;/span&gt;از طریق داوودی مهاجر است.&lt;/p&gt;



&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سوم، سندی که دولتشاهی از &lt;a href=&quot;http://www.change4equality.com/spip.php?article1781&quot;&gt;دخل و خرج کمپین&lt;/a&gt;
 در عرض شش ماه دوم سال ۱۳۸۶ منتشر کرده نشان می‌دهد که بزرگترین رقم کمک 
مالی را همین خانم مهاجر به مبلغ ۷۵۰ هزار تومان انجام داده است که بیش از 
ده برابر از میانگین تمام کمک‌های مالی دیگر بیشتر است. اگر فرض کنیم 
رهبران کمپین یا اعضای فعال آن با روابط داوودی مهاجر با نهادها و 
سازمان‌هایبدنام آمریکایی مخالفند، شاید بتوان دلیل سکوت محض آنها را در 
قبال این خانم، همین کمک‌های مالی‌ای که  کمپین می‌فرستد بدانیم. &lt;/p&gt;



&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چهارم، بعد از راه اتفادن کمپین، اولین سازمان بین‌المللی‌ای که شروع به
 حمایت و خبررسانی و تبلیغ برای آن کرد، موسسه‌ای به نام «همکاری آموزش 
زنان» یا Women&apos;s Learning Partnership for Rights, Development, and Peace
  یا به اختصار &lt;span class=&quot;caps&quot;&gt;WLP &lt;/span&gt;‌است که مهناز افخمی &lt;a href=&quot;http://www.learningpartnership.org/viewProfiles.php?profileID=389&quot;&gt;بنیانگذار و رییس آن&lt;/a&gt; است. این سازمان از کمپین یک میلیون امضا به عنوان مهمترین همکاران یا پارنتر ایرانی خودش نام می‌برد و &lt;a href=&quot;http://www.learningpartnership.org/en/partners/iran&quot;&gt;در صفحه‌ی مخصوص ایرانش&lt;/a&gt;، اخبار مربوط به این کمپین  و اعضایش بیشترین حجم مطالب را اختصاص می‌دهند. همینطور کمپین یک میلیون امضا &lt;a href=&quot;http://learningpartnership.org/en/advocacy/campaign&quot;&gt;یکی از تنها چهار پروژه‌ای&lt;/a&gt; است که این سازمان رسما ترویج یا Advocacy می‌کند. بجز اینها، این سازمان تا سال ۲۰۰۷  &lt;a href=&quot;http://hoder.com/weblog/archives/017182.shtml&quot;&gt;نزدیک به دو و نیم میلیون دلار&lt;/a&gt; فقط از &lt;span class=&quot;caps&quot;&gt;NED &lt;/span&gt;کمک بلاعوض مالی برای تقویت شبکه‌های فعال زنان در دنیا و بخصوص خاورمیانه و از جمله ایران گرفته است. خود مهناز افخمی هم یکی از &lt;a href=&quot;http://www.wmd.org/about/steering.html&quot;&gt;اعضای هیات مدیره‌ی&lt;/a&gt; بازوی بین‌المللی &lt;span class=&quot;caps&quot;&gt;NED &lt;/span&gt;است که نامش را گذاشته‌اند World Movement for Decmoracy یا به اختصار &lt;span class=&quot;caps&quot;&gt;WMD.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;با توجه به این شواهد و مدارک، برای من شکی باقی نمانده است که پروژه‌ی 
کمپین یک میلیون امضا را رسما دولت آمریکا، هم از طریق کمک مالی مستقیم و 
غیرمستقیم، و هم کمک لجستیک و تبلیغاتی، دارد می‌چرخاند. این البته به معنی
 آن نیست که این کمپین از همان اول توسط آمریکایی‌ها خلق شده است. بلکه 
احتمال زیادی دارد که اینها پس از آشنایی با اهداف و اعضای آن نصمیم به 
حمایت و هدایت آن گرفته باشند. اما با توجه به اینکه &lt;span class=&quot;caps&quot;&gt;WLP &lt;/span&gt;یک
 پروژه‌ی امضا‌ جمع‌کنی مشابه را در مراکش هم حمایت و هدایت می‌کند، این 
احتمال هم هست که اصلا این کمپین را مهناز افخمی با روابط گستزده‌اش با 
ان.جی.اوهای ایرانی و شیرین عبادی، برای وزارت خارجه‌ی آمریکا یا نهادهای 
دیگر دولتی، راه انداخته باشد. این نیاز به تحقیق بیشتری دارد که می‌ماند 
برای فرصت دیگر.&lt;/p&gt;



&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در آخر باید بگویم که خوشحالم که می‌بینم بخشی از باوجدان‌ترهای بیزنس 
حقوق بشری مثل صنم دولتشاهی به اصل این واقعیت‌ها اعتراف کرده‌اند. ولی 
امیدوارم با دیدن این شواهد و مدارک و اطلاعات دیگری که آنها از مسایل 
درونی این گروه‌ها دارند و من ندارم، رودرباستی را کنار بگذارند و قبول 
کنند که گول ظاهر اینها را خورده‌اند و خودشان هم در همین بیزنس کثیف بازی 
خورده‌اند. و البته ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است.&lt;/p&gt;











</description>
<pubDate>Sun, 13 May 2012 21:39:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>hamidreza</dc:creator>
<guid>http://hamidreza.blogfa.com/post-1005.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غیرتی که شکم فریدون فرخزاد را درید شاهین نجفی را هم اعدام انقلابی می‌کند</title>
<link>http://hamidreza.blogfa.com/post-1004.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پس از فتح مکه توسط پیامبر گرامی اسلام (ص) و تصرف نقاط استراتژیک شهر همه 
منتظرند تا رسول الله با دشمن چه می‌کند؟ پیامبر اکرم اعلام می‌نماید که 
همه مورد بخشش و عفو قرار گرفته‌اید حتا خاندان ابوسفیان و سردمداران کفر. 
ولی ۹ نفر هستند که خون آن‌ها مباح است از آن ۹ نفر ۳ نفر قاتل هستند و 
باید قصاص شوند و شش نفر دیگر «ادیب» «شاعر و بازیگر» هستند و ادب و هنرشان
 را در توهین و بی‌احترامی و جسارت به ساحت مقدس نبوت به کار گرفته‌اند و 
آن‌ها را اگر چه به پرده کعبه دست آویخته باشند بکشید.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تاریخ یعقوبی دوم ص ۵۰ - ۶۰&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتی به مقدسات مسلم شیعه توهین می‌شود من
 با خودم فکر می‌کنم پس جمهوری اسلامی به چه درد می‌خورد؟ آری! مذهب باید 
از بین برود تا این بمب تسلیم در قلب این جامعه بتواند منفجر شود؛ اسلام 
باید به عنوان ارتجاع و مخالف ترقی و تجدد و تمدن به دست میرزا ملکم 
خان‌های زمان از سر راه کنار رود تا بانک‌ها و کمپانی‌ها و کارتل‌ها و 
تراست‌ها بی‌هیچ مانعی و مزاحمتی و تعصبی وارد شوند! تا آخرین قطره خونمان 
اجازه نخواهیم داد خواب کافران ضد دین تعبیر شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://jamnews.ir/Images/News/Smal_Pic/22-2-1391/IMAGE634723427997406945.jpeg&quot; style=&quot;width: 495px; height: 264px;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;خیلی‌ها می‌گویند حکم ارتداد شاهین نجفی معدوم باید توسط مراجع تقلید صادر 
شود تا او مرتد شناخته شود، حکم همان است که بیست و چهار سال پیش در روز ۲۵
 / ۱۱ / ۶۷ در تاریخ نوشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;


&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
اسکولاستیک جدیدی که عقل را در خدمت تکنولوژی و تکنولوژی را در خدمت تولید و
 تولید را در خدمت سود؛ می‌خواهد همه ملت‌ها و ملیت‌ها؛ یک بازار مصرف شوند
 و همه خصوصیت‌ها و خصلت‌ها و خطوط چهره و اصالت‌ها و دلبستگی‌ها و... که 
آنان را تشخیص وجودی و اصالتی معنوی می‌بخشد محو گردد و همه قالبها 
استاندارد شده شوند با نیازهای استاندارد شده؛ چرا که سرمایداری صنعتی آنچه
 می‌سازد. استاندارد شده می‌سازد! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شاهین نجفی معدوم سالها پیش توی متن یکی از ترانه‌هایش ضاله‌اش گفته بود: 
چارده قرن دارند توی سرم می‌زنند... واقعن معذرت می‌خوام توی یکی دیگر هم 
می‌خواند: شبای عاشورا فیلم پورنو خونه خالی، شاهین نجفی یک پروژه است، 
پروژه آندلسی سازی ایران، همان کاری که فتح الله منوچهری یا همان فرود فولادوند معدوم در کانال 
ماهواره‌ای‌اش می‌کرد و الان این مرتد دارد می‌‌کند، این ادامه همان خطی 
است که فریدون فرخزاد معدوم در آلبرت هال لندن دنبالش می‌کرد، همان خط آرش آبادپور است که در سال 2005 گفت: اسلام بیمار است.  &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ملحدان و کافران 
ضد دین این آرزو را به گور خواهند برد. کسانی که در جبهه کفر نیروی ضد دین 
جمع کرده‌اند و می‌خواهند مشارکت جبهه ضد دین را هم جلب کنند باید بدانند 
اگر می‌توانند به عقاید کفر آمیزشان رنگ حقیقت ببخشند ما هم به رگ غیرتمان 
می‌نازیم. بمب اتم در حال انفجار است. و ما خاموش نشستگان غافل نسل هزاره 
سوم؛ هر آن به سمت‌‌ همان سرنوشت محتومی می‌رویم که سالیانی پیش؛ 
گردانندگان طرح دهکده جهانی پیش بینی آنرا می‌کردند؛ ما در حال پیش روی به 
سمت ناکجا آبادهای فرهنگ و زندگی هستیم و اگر اندکی دقت کنیم خواهیم فهمید 
که این لحظات زندگی ما است. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
  &lt;br /&gt;
آنهم در دنیایی که برای آن هزاران امید و آرزو و فکر و نقشه داشتیم. زمان 
فراهم شده است برای‌‌ همان لحظه‌ای که تعارض‌ها و تناقضهای موجود در غرب و 
تکنولوژی و تمدن غربی؛ بناگاه رخ نمایند و با یک حرکت؛ تمام تاریخ؛ فرهنگ؛ 
فکر؛ زبان و اندیشه بشری را ببلعد و انسان‌ها؛ همانهایی که زمانی غول 
بی‌شاخ و دم اتوماسیون را با شاخ و برگ فراوانش پرواندند و جهانی آرام و 
سرار رفاه و صلح را به بخت برگشتگان قرن‌ها نسل کشی تاریخ وعده می‌دادند؛ 
اکنون سرشکسته و بدبخت چشم به بازی تقدیر دارند؛ و هیچ چاره‌ای جز قدم زدن 
در شاهراههای انحراف و گمراهی که خود طراح آن بوده‌اند؛ نمی‌بینند. &lt;/p&gt;
&lt;div class=&quot;DetailsNewsPic flR dNon  &quot;&gt;&lt;img class=&quot;noBorder&quot; style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;http://jamnews.ir/Images/News/Smal_Pic/21-2-1391/IMAGE634723050474715862.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
براستی تراژدی هملت؛ بهترین نام برای این دوره است. کشتن فرهنگ بدست ابزار 
فرهنگی! دو قطبی که باید با هم باشند اما یکی وجود دیگری را مزاحم می‌بیند و
 این ابزار فرهنگی است که در آخر؛ فرهنگ را برای ابد به قتل می‌رساند؛ 
وبلاگ و در کل اینترنت ابزاری بسیار قوی هستند که در قرن بیست و یکم مورد 
استفاده قرار می‌گیرند و در این کشاکش باید دید که آیا فرزندی بنام غیرت 
وجود دارد که انتفام مرگ پدر را بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شیعه هنوز آنقدر بدون شیر بچه نمانده است 
که شاهین نجفی معدوم راست راست در خیابان‌های آلمان راه برود، مجری بی بی 
سی فارسی می‌گوید بنا به درخواست شخص شاهین نجفی معدوم، به سبب مسایل 
امنیتی، از اشاره به محل اقامت وی معذور است، بی بی سی فارسی باور کن تو 
اگر به ما آدرس این ملعون را هم نگویی ما محل دقیق اختفای او را بلد هستیم،
 نویگیشن شیعه خیلی خوب کار می‌کند، به خوبی می‌دانیم الان مجریان، 
خبرنگاران و ریزه‌خواران ملکه از کار شاهین نجفی معدوم خوشحال هستند، آنها 
هم زمین‌گیر خواهند شد. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;لازم به ذکر است که هرگونه توهین و جسارت به مقام منیع و شامخ بزرگان دین نه تنها از نظر شرع مقدس اسلام مذموم است که بر طبق بسیاری از کنوانسیون‌های حقوق بشر از جمله اعلامیه حقوق بشر ملل متحد مصوب ۱۹۴۸، ماده ۱۹ کنوانسیون بین المللی مدنی و سیاسی، کنوانسیون حقوق بشر مصوب ۱۹۶۹، اعلامیه کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد ۱۹۹۶ و بیانیه اجلاسیه سران سازمان ملل متحد در ۱۲ دسامبر ۲۰۰۳ و بیانیه مصوبه اجلاسیه دوربان سال ۲۰۰۳ دربردارنده بندهای محکومیت توهین به ادیان و چهره‌های آسمانی است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شاهین نجفی معدوم با اعتقادات قابل توجهی 
سرشاخ شده. هیچ جای دنیا برای همچین کاری فرش قرمز پهن نمی‌کنند. از شرق تا
 غرب عالم جلوی هر کلیسای کاتولیکی بروید و به مسیح توهیین کنید باید 
عواقبش را هم منتظر باشید. وقتی مغز متفکر شاهین نجفی، یغما گلرویی باشد 
دیگر باید حساب کار دست‌تان بیاید. اعدام انقلابی شاهین نجفی معدوم یک 
اتفاق است و به نظر ما باید این اتفاق بیفتد، کسی که شاهین نجفی معدوم را به 
درک واصل کند نباید به تبعات آن فکر کند و فقط باید رسالت خود را انجام 
دهد.&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;


&lt;div class=&quot;DetailsNewsPic flR psRl curP &quot;&gt; انا انذر نکم عذابا قریبا، بدرستیکه ما بیم کردیم شما را از عقوبتی نزدیک. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زیرنویس:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;:: &lt;a href=&quot;http://www.gerdbad.com/post-358.aspx&quot;&gt;کاریکاتور دانمارکی، فیلم هلندی، تئاتر آلمانی&lt;/a&gt; گردباد&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;:: &lt;a href=&quot;http://www.gerdbad.com/post-355.aspx&quot;&gt;جهان امروز فقط یک مصطفا مازح با شرف کم دارد &lt;/a&gt;حمیدرضا علاقه‌بند&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;:: &lt;a href=&quot;http://www.gerdbad.com/post-981.aspx&quot;&gt;سرنگونی جمهوری اسلامی، تجزیه ایران، فروپاشی اسلام،  پروژه: آندلسی‌ سازی ایران&lt;/a&gt; گردباد&lt;/p&gt;:: &lt;a href=&quot;http://kayhannews.ir/870708/6.htm#other604&quot;&gt;دوشنبه 8 مهر 1387 شماره 19194روزنامه کیهان و شاهین نجفی &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:: &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1601387&quot;&gt;حکم ارتداد شاهین نجفی توسط آیت‌الله العظمی مکارم شیرازی صادر شد&lt;/a&gt; خبرگزاری مهر &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;













</description>
<pubDate>Sat, 12 May 2012 02:37:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>hamidreza</dc:creator>
<guid>http://hamidreza.blogfa.com/post-1004.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هی دختر! تو مطمئن نبودی، نه؟</title>
<link>http://hamidreza.blogfa.com/post-1002.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;انتهای یکی از داستان‌های کارور است؛ یادم
 نیست اسم قصه چه بود. زنی در آستانه‌ی یک صبح مالیخولیایی، روی زانو‌هایش 
می‌نشست، روبه‌روی یک پنجره‌ی قدی بزرگ و دستانش را سمت آسمان می‌گرفت و 
می‌گفت: خدایا! به من، به ما، رحم کن! خود قصه هم بی‌نظیر بود. زن نیمه‌شب 
از خواب می‌پرید، در خانه صداهای عجیب می‌آمد و تلاش‌های زن برای آنکه 
شوهرش را از خواب بیدار کند به جایی نمی‌رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; از خانه بیرون می‌زد، جزییات ریز ناگواری
 می‌دید، برمی‌گشت خانه و شوهرش هنوز خواب بود و به حالتی از ترس و تنهایی و
 استیصال می‌رسید... و این جمله‌ی خدایا! به من، به ما، رحم کن، به همراه 
آن تصویر، در آن صبح مالیخولیایی... خب، بی‌نظیر است و این روز‌ها مدام 
می‌رود و می‌آید.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این کتاب خواندن ما هم حکایتی دارد. زوری 
کتاب خواندن، مثل درس خواندن شب ِ امتحان می‌ماند. باید کتاب بخوانیم تا 
صفحه‌مان پر شود. بعد هم بنشینیم کلمات را هی بالا و پایین کنیم تا مطلبمان
 اندازه شود. امروز از صبح نشستم و «پیکاسو» خواندم؛ کتابی درباره دوره‌های
 هنری «پیکاسو» و سیرش و از آن سو تاثیر ملیت اسپانیایی «پیکاسو» در آثارش.
 نمی‌گویم کتاب بدی بود، خیلی هم خوب بود؛ فقط کتاب خواندن زوری، مثل درس 
خواندن شب امتحان می‌ماند و هیچ کیفی ندارد. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
خواب دیدم که در شهر «رم» هستم؛ حال خوبی داشتم، خوشحال بودم و آرام. رفتم 
کافه و یک لیوان قهوه ‌خوردم با ته مزه‌ی کارامل و طعم خامه. تنها نبودم 
ولی، کسی که آن سوی میز نشسته بود، خاطرم نمانده. صبح که از خواب بیدار 
شدم، حال خوبی داشتم. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
توی این &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0236640/&quot;&gt;فیلم&lt;/a&gt;،
 دخترک پریشان وامانده‌ی نویسنده‌ای که مدت‌هاست دستش به نوشتن نمی‌رود، 
می‌نشیند روبه‌روی روانکاوش و گریه می‌کند و می‌گوید؛ همه‌ی مشکلش این است 
که نمی‌تواند بنویسد، دیگر نمی‌تواند بنویسد. بعد هم توضیح می‌دهد که 
احتمالن فرقش با آدم‌های دیگر در این است که آن‌ها وقتی خونریزی می‌کنند، 
دنبال چسب زخمی هستند که زخم را بپوشاند و در جواب پرسش روانکاو که 
می‌پرسد؛ تو چه کار می‌کنی؟ پاسخ می‌دهد: «اینقدر خونریزی می‌کنم تا 
بمیرم.»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;جهان پیشینم را انکار می‌کنم&lt;br /&gt;

جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم&lt;br /&gt;

پس گریزگاه کجاست؟ &lt;br /&gt;

اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟ &lt;br /&gt;

دو مجموعه از شعرهای «غاده السمان» &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چند شبی‌ست که از کنار سر من تکان 
نمی‌خورند. گهگاه ورق می‌زنم و می‌خوانم؛ آدم را ارتقا می‌دهد. «ابدیت، لحظه‌ی عشق»، غاده السمان، عبدالحسین فرزاد، نشر چشمه. یکهو ساکت می‌شوم، یکهو به حرف می‌افتم؛ خودم از خودم خنده‌ام می‌گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;والا، من نمی‌دانم در آن وزارتخانه‌ی عریض
 و طویل ارشاد چه خبر است؛ آقای وزیر انگار خیلی حال و حواس ندارند؛ به هر حال ما
 خوشحالیم و امیدواریم که مستدام باشد، نمایشنامه‌ی «در یک خانواده ایرانی»
 را خوانده‌ام و پیشنهاد می‌کنم؛ تا دیر نشده، تشریف ببرید و بخرید که غفلت
 موجب پشیمانی‌ست. از ما گفتن بود؛ ضرر نمی‌کنید. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در یک خانواده ایرانی در شمار همین هفت 
جلد نمایشنامه‌ی‌ دور تا دور دنیای نشر «نی» ا‌ست که به تازگی منتشر شده‌ ‌
 (حدود یک ماه) و به آنچهار جلد نمایشنامه‌ای که پیش از این، از همین 
مجموعه منتشر شده بود، اضافه شده‌اند. «در یک خانواده ایرانی» نوشته‌ی 
«محسن یلفانی»؛ نمایشنامه‌نویس مقیم فرانسه است و قصه‌ی رنج‌ها و مصائب یک 
خانواده‌ی ایرانی از تیرباران دخترشان «مژده»، که گویا اوایل انقلاب فعالیت
 سیاسی داشته و به همین خاطر تیرباران شده است. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;زمان نمایشنامه، به وقتی‌ست که این 
خانواده‌ی پریشان و پیر و از دست رفته، قصد کرده‌اند در دوازدهمین سالگرد 
تیرباران دخترشان، به سنت هر سال، به همراه باقی اعضای فامیل، به بهشت زهرا
 و سر قبر او بروند... و حالا دیالوگ‌ها را داریم که سراسر قصه‌ی سردرگمی و
 پشیمانی و یاس است؛ با اینحال نمایشنامه، بی‌هیچ قضاوتی تمام می‌شود؛ &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هر چند فضا‌ها و یادآوری‌ها، آنچنان تلخ 
است که خواننده‌ی نمایشنامه، با حس خود تصمیم بگیرد و به سبب این اوضاع 
تاسف‌آور، متاثر شود. راستی انتهای نمایشنامه، یک گفت‌و‌گوی خوب با «محسن 
یلفانی» ضمیمه شده که «تینوش نظم‌جو» انجام داده است.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 05 May 2012 22:20:37 GMT</pubDate>
<dc:creator>hamidreza</dc:creator>
<guid>http://hamidreza.blogfa.com/post-1002.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قدم زدن با مورینیو در میرداماد بعد از سرنگونی امپراطوری پپ و بارسا بر لالیگا </title>
<link>http://hamidreza.blogfa.com/post-1001.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در مجموعه داستان 
«پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند» نوشته‌ی «رومن گاری» یک داستان عجیب 
کوتاه است به اسم «بشر دوست»؛ ماجرای یک یهودی بشر دوست ِ خوشبخت ِ خوشبین 
است به اسم آقای «کارل لوی» که از قرار در «مونیخ» زندگی می‌کند و درست در 
زمانی که «هیتلر» زمام قدرت را در دست می‌گیرد به زیر زمین خانه‌اش پناه 
می‌برد و سال‌های سال زیر زمین خانه را ترک نمی‌کند و آنجا به وسیله‌ی زوج 
وفادار خدمتکارش پذیرایی می‌شود و هرگز و هرگز و هرگز و هرگز اعتقادش را به
 آینده، به صلح و به انسان از دست نمی‌دهد. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;396&quot; width=&quot;527&quot; src=&quot;http://gerdbad.persiangig.com/image/1391/2012-jose.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
خوزه پایان عصر پپ و بارسا را اعلام کرد&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;او یقین دارد؛ عقل، اعتدال و نوعی حس فطری
 عدالت که به هر حال در قلوب بشری به ودیعت نهاده شده است، سر انجام بر کور
 ذهنی و کج‌روی زودگذر غلبه خواهد کرد. و البته آقای «لوی» پیش از پنهان 
شدن ابدی در زیر زمین خانه، در مقابل هشدارهای دوستان و آشنایانش که از او 
دعوت می‌کردند تا همراه آنان به مهاجرت برود، خنده‌ی خوشی تحویل و در کنج 
صندلی راحتی‌اش لم می‌دهد و در ‌‌نهایت هم با اعتقاد به انسان می‌ماند و 
قرار است که خوشبخت بمیرد. &lt;/p&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حالا این داستان شده حکایت ما؛ پنهان 
شده‌ایم در اتاق‌هامان و در‌ها را بسته‌ایم. مدفون شده‌ایم زیر کتاب‌ها و 
خودمان را زده‌ایم به آن راه که انگار نمی‌بینیم. نشسته‌ایم به دیدن و 
خواندن. کمی شاعر شده‌ایم و کمی خیال‌پرداز و رفت و آمد‌ها را محدود 
کرده‌ایم به دایره‌ی تنگ معاشران مجیزگو. آی‌پاد‌ها را چپانده‌ایم در گوش‌ها با 
آی‌پدها داریم ور می‌وریم و صدای رادیوی تاکسی‌ها را نمی‌شنویم و تحلیل‌های
 مالیخولیایی شوفر‌ها را. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
خودمان را پنهان کرده‌ایم در زیرزمین‌های دلخواسته- شبیه راوی ِ بی‌مثال 
رمان «تنهایی پر هیاهو» ی «هرابال» - تا یادمان برود در چه بزنگاهی 
گرفتاریم. می‌گویم که فقط کاش اعتقادمان را به انسان، به آینده و به دوران 
غیر «احمدی نژادی» از دست ندهیم؛ به بلوار میرداماد، ۵۰ سال دیگر و به 
روزهای رنگین. شاید مثل آقای «لوی» خوشبخت بمیریم.&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
می‌نویسم تا یادمان باشد، ما در دوره‌ای زندگی کردیم که مورینیو تمام تلاشش
 را کرد تا در روزهای بارسلونازده کوتاه نیاید، مثل گاو خشمگین جنگید و 
انتقامش را از این روزگار نامرد گرفت. چه لحظه باشکوهی است وقتی یک مرد 
خودش را میان میلیون‌ها میلیون نامرد ثابت می‌کند. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
اورهان پاموک در جایی گفته است: می‌نویسم تا نشان بدهم چقدر از دست شما‌ها 
عصبانیم، چقدر از دست خودم عصبانیم! این جواب آنهایی که اعتقاد دارند من 
اینجا خیلی تلخ می‌نویسم، تلخ‌تر از 
خودم و از تجربه‌های شیرین و اتفاقات بامزه زندگیم، هیجان‌ها، سفر‌ها و رفت
 و آمد‌ها کمتر می‌نویسم. مطمئنا نسبت به نوشته‌هایم روزگار بهتری دارم 
اما، می‌نویسم تا نشان بدهم چقدر از دست خودم و دیگران عصبانیم! &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
زیرنویس:&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
:: &lt;a href=&quot;http://www.gerdbad.com/post-995.aspx&quot;&gt;انتقام تا قیامت طول نمی‌کشد.  تارانتینو&lt;/a&gt; گردباد &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 04 May 2012 00:33:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>hamidreza</dc:creator>
<guid>http://hamidreza.blogfa.com/post-1001.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هزارمین پست گردباد </title>
<link>http://hamidreza.blogfa.com/post-1000.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ما نسلی 
هستیم که با دایل آپ وبلاگ نوشتیم، وبلاگ‌نويس دوران پارينه‌سنگی، پیشا 
پرشین بلاگ، پسا بلاگر، عصر حجر بی‌بی‌اس، زمانی که شمار وبلاگ‌ها یک رقمی بود، يادش 
بخير، قديم‌ها دوستی‌هايمان شکل ديگری بود، البته نه آن‌قدر قديم، اواخر 
دهه 
هفتاد شمسی مثلن. نمی‌دانم خبر دارید یا نه؟ ولی دیگر قرار نیست در دهه نود
 از دهه شصت بگویم، دهه نود سرآغاز تعریف کردن خاطرات دهه‌ی هفتاد است. 
دهه‌ای که هفده سالگی ما را به خودش دید.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;341&quot; width=&quot;514&quot; src=&quot;http://gerdbad.persiangig.com/image/1391/hamidreza-pakistan-91.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;ای دبستانی‌ترین احساس من&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به نظرم دیگر وقتش است از نوستالژی‌های &lt;span class=&quot;searchbold&quot;&gt;دهه&lt;/span&gt; شصت فاصله بگیریم از غم غربت &lt;span class=&quot;searchbold&quot;&gt;دهه&lt;/span&gt; &lt;span class=&quot;searchbold&quot;&gt;هفتاد&lt;/span&gt; بگوییم، آن‌وقت‌ها وقتی می‌خواستيم از دوستی خبر بگيريم تلفن می‌زديم. 
اگر دور بود نامه می‌نوشتيم و اگر نزديک بود، به خانه‌اش می‌رفتيم يا او به 
خانه‌مان می‌آمد. همديگر را گاهی در خانه دوست مشترکی و گاهی در ميهمانی يا کوه يا 
سينما و رستوران می‌ديديم. قهر که می‌کرديم چشم‌مان به چشم هم نمی‌افتاد و خبری از 
هم نمی‌گرفتيم. آشتی هم که می‌کرديم حتما بايد همديگر را می‌ديديم يا دست‌کم تلفنی 
صدايمان را به هم می‌رسانديم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اما حالا، بعد از گذشت دو دهه، خيلی 
چيزها عوض شده. خوب‌تر و بدتر ندارد. حقيقت اين است که تنها شکل دوستی‌ها فرق کرده. 
ديگر شايد کمتر دوستان يکديگر را ببينند يا تلفنی با هم صحبت کنند. اما مطمئنن 
فرصت‌های دوستی جديدتر و گسترده‌تری فراهم شده. ديگر لازم نيست برای رساندن خبری يا 
پيامی يا عرض ارادتی به دوستان پشت بوق اشغال بمانيم يا کبوتر هوا کنیم یا دود به هوا برپا کنیم یا بکوبيم و تا آن سر شهر 
برويم. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خيلی ساده می‌شود آی‌پد برداشت offline گذاشت يا ايميل زد. می‌شود در اين تراکم کارها 
به‌آسانی قرار آنلاين گذاشت و دوستان زيادی را همزمان از سراسر دنيا در يک وجب جای 
مجازی ديد. حالا ديگر با دوستان قهر کردن کمی سخت شده؛ عصر عصر فیسبوک یک میلیاردی و اسکایپ است، ناگزير چشم‌مان در اینترنت و 
صدجای مجازی ديگر به چشم هم می‌افتد. حالا ديگر حلقه‌های دوستی دو سه نفره نيست؛ 
می‌توان صد‌ها دوست در ده‌ها مکان بعيد کره خاکی داشت و... &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تصور کنيد يک شب داريد جاده قدیم شمیران را با ماشین امریکایی شمال به جنوب می‌رانيد و نزديکی‌های قلهک، 
سمت راست خيابان، چشمتان به سردر سينما فرهنگ می‌افتد و پلاکارد يک فيلم خارجی را 
می‌بينيد: «خوشگل آشغالی که يک دنيا می‌ارزيد». دومين چيزی که خيلی شما را متعجب 
می‌کند (اولی‌اش اين است که چه خبر شده از اين فيلم‌های بی‌ناموسی نشان می‌دهند!) 
عنوان دراز فيلم است. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
احتمالن مجبور شده‌ايد از دوستان‌تان که توی ماشين نشسته‌اند 
هم کمک بگيريد تا عنوان کامل فيلم را ـ که سريع از جلوی پلاکاردش رد شده‌ايد ـ 
حدس بزنيد. هرکس يک چيزی يادش است؛ يکی می‌گويد: «يک دنيا آشغال»، دومی فکر می‌کند: 
«خوشگلای آشغال دنيا» يکی ديگر هم بالاخره چيزی تو اين مايه‌ها حدس می‌زند: 
«خوشگله، آشغالا رو گذاشتی دم در؟!» اگر آخرش خيلی باهوش بوديد و فهميديد اسم فيلم 
چه بوده، شايد به دوستان‌تان پيشنهاد بدهيد: «حالا که بيکاريم بريم اين... چی‌چی 
بود، ‹خوشگل آشغال› رو ببينيم.» بعد از ديدن فيلم که از سينما بيرون می‌آييد، اصلاً 
بی‌خيال اين اسم‌ها می‌شويد و ترجيح می‌دهيد درباره‌ی «Million Dollar Baby» حرف 
بزنيد. 
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;زلزله وبلاگ آن‌قدرها نبود که سقف خانه‌ای را بريزد، اما اين‌قدر بود که پايه‌های آرامش پايتخت‌نشينان را بلرزاند. بله،
 می‌دانم؛ حرف از آرامش در تهران زدن کمی خنده‌دار است. در اين شهر دودزده،
 شلوغ و درهم‌وبرهم مردم را نمی‌شود آرام دانست. کيست که روزی در تهران 
بگذراند و دعوايی نکند يا نبيند؟ &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همين‌که از خانه بيرون بزنيد گرما و کثافت
 هوا از يک طرف و ترافيک و عصبيت حاکم بر خيابان‌ها از طرف ديگر، کافی‌ست 
تا حال‌تان را بگيرد. اما به همين دعواها و جاروجنجال هم که نگاه کنيد رد 
يک‌جور بی‌اعتنايی و بی‌خيالی را می‌بينيد. کسی به اين فکر نيست که وقتی 
دارد سر گوشه پاره يک پنجاه تومنی يقه می‌گيرد ممکن است در امتداد گسلی که 
از همان نزديکی‌ها می‌گذرد، دو تکه از زمين بخواهند روی هم بلغزند و بنيان 
شهری را براندازند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حمیدرضا علاقه‌بند هستم، از تهران می‌لاگم، دیار عشق و مهر و صفا، دیار پاکی و مهربانی، دیار شیرینی و مـــــــــــهر ورزززی.
 آن روز‌های ما جسدبازان بی‌رویا همچون سربازان کشته شده کنج خاطراتم دارند
 می‌پوسند، حیاط خانه‌ام مشرف پیدا کرده، پنت‌هاوس‌های بلند و بدقواره با 
پنجره‌هایی نیمه باز... &lt;font style=&quot;font: 8pt/13pt Tahoma; color: black;&quot;&gt;. از جسدبازان بی رويا بايد موزه ساخت، موزه‌ی فسيل‌های فراموش شده. ما شهیدان گمنامی هستیم بی‌ ما قیامت نمی‌شود. &lt;br /&gt;
  &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;










</description>
<pubDate>Tue, 01 May 2012 23:37:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>hamidreza</dc:creator>
<guid>http://hamidreza.blogfa.com/post-1000.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با صدای بلند بگو؛ ازت متنفرم، تا آنجایی که می‌­توانی فریاد بزن و بگو؛ ازت متنفرم، ازت بیزارم</title>
<link>http://hamidreza.blogfa.com/post-999.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتی نیچه گریست (When Nietzsche Wept) و رمانی به همین نام ماجرای برخورد و گفتگوهای نیچه با پزشکی 
بنام «جوزف بروئر» است. کارگردان فیلم «پینچاس پری» و نویسنده رمان «ایروین
 دی. یالوم» است. بازی خوب بازیگر نقش نیچه از ابتدا تا انتهای فیلم سایه 
انداخته است، همچنین موسیقی فیلم و فیگورهای شاعرانه و کلمات گرانب‌ها و 
پُرطنین نیچه در گفتگوهای فیلم به داستان روح می‌­دهد به حدی که فیلم با 
اینکه درباره زندگی ابرمرد فلسفه، او که به ابر انسان اعتقاد داشت، دشمن شماره یک زنان، زندگی و موعظه‌­های اوست ورای یک فیلم سینمایی است. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
  &lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;
    &lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 527px; height: 356px;&quot; src=&quot;http://shop.persiandivx.com/covers/When_Nietzsche_Weptb.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
    &lt;/div&gt;

  &lt;/div&gt;
  &lt;br /&gt;
شخصیت نیچه با بازی «آرماند آسانته» سرگرم اندیشه­‌ها و آموزه­‌های فلسفی 
خود است که عاشق و دلبسته دختری زیبا و اغواگر بنام «لو سالومه» (کا‌ترین 
وینیک) می‌­شود ولی با رد پیشنهاد ازدواج از سوی سالومه، نیچه هر چه بیشتر 
از ارتباطات اجتماعی و دلبستگی­های عاطفی سرخورده شده و به دام انزوا و 
تنهایی و خودآزاری مفرط گرفتار می‌­گردد. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
لو سالومه بی‌آن‌که نیچه متوجه شود، نزد دکتر بروئر مشهور و حاذق وین 
می‌­رود و از او تقاضا می‌کند تا به مداوای سردرد و می‌گرن نیچه که حاصل 
شکست رابطه‌ عاشقانه‌ای میان خودش و نیچه می‌­داند، بپردازد. با تدابیری که
 لوسالومه می‌اندیشد نیچه با اصرار دوستان به مطب برویر می‌آید و پس از چند
 جلسه ملاقات، دکتر برویر تصمیم می‌گیرد تا نیچه را تحت درمان رایگان برای 
اقامت یک‌ماهه در وین متقاعد سازد. اما نیچه با بروئر درگیری لفظی پیدا 
می‌­کند که در ازای لطف به او چه انگیزه­ای دارد؟ آیا می‌­خواهد بر او تسلط
 یابد؟ نیچه با محوریت اندیشه‌ قدرت، سخنان برویر را تفسیر می‌کند. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
در پی این درگیری لفظی و رد خواهش از طرف نیچه، بروئر از او می‌خواهد وارد 
یک معامله پایاپای شود و در ازای آنکه برویر بیماری جسمی‌ نیچه را درمان 
می‌کند او نیز بیماریِ روحی و احساس پوچی و دردِ روزمرگی برویر را درمان 
کند. برویر در ابتدا این معامله را بازی تلقی می‌کند که به مدد آن بیمار را
 متقاعد ساخته تا یک ماه تحت درمان قرار گیرد اما بتدریج متوجه زخم‌های 
درونی و بسیار جدی‌تر از سابق در روان خود می‌شود که در گفتگو با نیچه 
یکی‌یکی سر باز می‌کنند و برویر را از دردهای روانی که تحمل می‌کرده و از 
وجودشان بی‌خبر بوده، آگاه می‌سازند. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
برویر دائمن در برابر این القای نیچه قرار می‌گیرد که برای رهایی از 
پوچ‌گرایی نخست باید با تمامیت زندگی چنان‌که هست روبه‌رو شود و برای این 
منظور باید خویشتن را شناخت. در طی مراحل بیان­درمانی، نیچه از موعظه­‌ها و
 دانش خویش به بروئر می‌­آموزد. «انسان قبل از اینکه» ما «بشود اول باید» 
من «باشد. زمانیکه به» هیچ «رسیدی یعنی به همه چیز رسیده­ای»&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
نیچه سعی دارد رنجی را که بروئر از پوچی می‌­کشد با گفتن فقط یک «نه» (No) 
به هوس‌ها و تمایلات غریزی او درمان کند. دکتر بروئر که درگیر تصویر 
رنج­آفرین «برتا» است و به او لقب آنا-اُ (Anna-o) داده، در لحظات رنج­آوری
 از زندگی خود بسر می‌­برد و تصویر بدن زیبای برتا بین او و زندگی­اش فاصله
 انداخته و او قادر نیست از تمام دارایی­های زندگی­اش لذت ببرد. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
برتا زن هیستریکی است که ابتدا برای مداوا نزد بروئر آورده می‌­شود ولی 
بتدریج بین او و بروئر یک رابطه­ عاطفی صورت می‌­گیرد. دکتر بروئر برای 
درمان او از تکنیک جدید بیان­درمانی سود می‌­جوید و تاثیر این شیوه از 
درمان را بر روی برتا متوجه می‌­گردد. رنج از زمانی احساس می‌­شود که وقتی 
برتا به خاطر نگرانی و اصرار همسر دکتر بروئر از نزد او می‌­رود ولی تصویر 
او همچنان در ذهن دکتر باقی می‌­ماند و خاطره این تصویر او را رنج می‌­دهد.
 ابژه از دست رفته است ولی دلبستگی به ابژه هنوز وجود دارد. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
تصویر برتا لحظه­ای دکتر را‌‌ رها نمی‌­کند. نیچه از او می‌­خواهد در برابر
 این تصویر بایستد و با تمام قوا به عشق و علاقه­­ای که به برتا دارد به 
تصویر ذهنی «نه» بگوید، یک نه مقدس. از او می‌­خواهد که احساس تنفر را در 
خیالش به برتا بگوید: «با صدای بلند بگو؛ ازت متنفرم. تا آنجایی که 
می‌­توانی فریاد بزن و بگو؛ ازت متنفرم، ازت بیزارم». &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
این جملاتی است که نیچه از دکتر بروئر می‌­خواهد با همه توانش در تصور 
اینکه به معشوقه­اش می‌­گوید فریاد بزند. نیچه، بروئر را به نقطه تناقض 
وجودیش می‌­برد، همانجایی که میل دارد به برتا بگوید؛ دوستت دارم نیچه او 
را وادار می‌­کند که بگوید؛ ازت متنفرم. همین تضاد است که او را وادار 
می‌­کند از تعلقاتش، از آن تصویر اغواکننده دست بکشد. در ‌‌نهایت نیچه 
بروئر را متقاعد می‌­کند که او جذب بار معنایی برتاست که حول تصویر برتا 
می‌­چرخد. اگر بار معنا را کشف کند و آن‌ها را از برتا کم کند، برتا چیزی 
جز پوست و استخوان نخواهد ماند و تصویر رنج­زا هم او را مدام نخواهد آزرد. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
در طی گفت­درمانی نیچه با بروئر روزی نیچه بر سر مزار والدین بروئر متوجه 
نام مادر بروئر که برتا بوده می‌­شود که جوزف در سه سالگی­اش او را از دست 
داده است. نیچه پی به راز بزرگ دلبستگی­ دکتر بروئر و ارتباط آن با 
پیوندهای عاطفی با والدین­اش می‌­برد و به او می‌­گوید که عشق بزرگ او به 
برتا چیزی جز پیوند ناتمام عاطفی بروئر با مادرش نیست. مادری را که هرگز حس
 نکرد در برتا جستجو می‌­کرده است. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
بروئر در تضاد وجودی بسر می‌­برد از اینکه برای تمام موقعیت­های کاری و 
روابط خانوادگی­اش زحمت کشیده ولی حالا دیگر ارزشی برایش ندارند و میل به‌‌
 رها کردن همه آن‌ها دارد دچار عذاب درونی و رنج است. در رویا به می‌لش 
جامه عمل می‌­پوشاند که تمام دارایی و ارزشهای شخصی­اش را‌‌ رها می‌­کند تا
 فقط خودش بدون همه آن‌ها باقی بماند. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
همسر و فرزندانش را در کمال تلخی و نامهربانی ترک می‌­کند. اما پس از ترک 
خانه و کاشانه متوجه می‌­شود که غول عشق او، برتا با دکتری روابط عاشقانه 
دارد و در جایی دیگر نیز مشاهده می‌­کند که «لو سالومه» در حال انجام 
ترنم­های عاشقانه با فروید دوست نزدیک خود او می‌­باشد. دکتر بروئر سرخورده
 از برتای تصویری و کاوش در سفر به ناخودآگاه می‌­تواند برتای واقعی را 
ببیند که عشق او به برتا تنها ساخته و پرداخته ذهن جستجوگرش برای رسیدن به 
عواطف و معناهای از دست رفته بوده و بدین ترتیب به دنیای واقعی و تعلقات 
پیشینش برمی­گردد تا خود واقعی­ را بیابد. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
نیچه و دکتر بروئر از لحاظ شخصیتی درست نقطه مقابل هم ولی هر دو گرفتار 
تصویر زنان هیستریک و اغواگر هستند. همانقدر که بروئر درگیر کار و خانواده 
است و به راحتی حاضر نیست از همه چیز دست بکشد و در از دست دادنشان در عذاب
 است برعکس نیچه نه زنی و فرزندی، نه خانه­ای و خانواده­ای و هیچ چیزی در 
دنیا ندارد که او را متعهد و صاحب نام و هویت بکند. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
او همه را جا گذاشته تا خود را ورای همه این‌ها بدست آورد و به دکتر بروئر 
هم پیشنهاد می‌­کند که نباید پشت این نام و وظیفه­‌ها خود را پنهان کند. 
نیچه در پایان لب به اعتراف می‌­گشاید که او هم درگیر تصویر عشق دختری بنام
 سالومه است و فقط خودش را پشت گفتگوی خود و دکتر و رهایی از همه پنهان 
کرده است در حالیکه او هم اسیر تصویر زنی است که همچون بروئر در عذاب است. 
اما تفاوت بروئر و نیچه در جایگاه انسانی و اجتماعی آن‌ها است. نبرد دکتر 
بروئر و نیچه در اصل نبرد جایگاه خدایگان و جایگاه ارباب است. نیچه یک 
خدایگان است. ژاک آلن می‌لر می‌­گوید؛ در خدایگان هیچگونه میانه­روی و 
اعتدال و جایی برای خنثی بودن و بی‌تفاوت بودن نیست. او کسی نیست که خود را
 با نظم جهان سازگار کند. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
خدایگان کسی است که از اشتیاق خود چشم­پوشی نمی‌­کند. او هر نوع 
همانند­سازی را پشت سر گذاشته است و تنها اشتیاق به ابژه a است که او را به
 پیش می‌­راند. قرار گرفتن در جایگاه خدایان فرد را بسیار مستعد خیانت دیدن
 می‌­کند و خیانت دیدن چیزی از او نمی‌­کاهد. جایگاه خدایان در مقابل 
جایگاه ارباب است. در ذات ارباب مهم‌ترین چیز کسب وجهه ناب و تایید شدن از 
سوی دیگری است و ارباب با وساطت بنده است که به پیشرفت نائل می‌­شود 
بنابراین ارباب سرانجام به یک بن­بست وجودی ناراضی کننده می‌­رسد، به یک 
پوچی زندگی. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
گفتگو با افراد هیستریکی و بویژه آنا-اُ بود که زنگ اولیه روانکاوی را به 
صدا درآوردند. تا قبل از دکتر بروئر و فروید درمان هیستریک­‌ها آب گرم و 
شوک الکتریکی بوده است. اما با رنجی که دکتر بروئر از تصویر برتا در 
زندگی­اش برد توانست شیوه جدیدی از درمان را ابداع کند که بیمار تمام 
زباله­های درونی­اش را از طریق گفتگو و تداعی آزاد بدون فکرکردن به بیرون 
بریزد. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
دکتر بروئر به دنبال بیان درمانی و گفتارهای فلسفی نیچه پی به راز پوچی و 
«ازخودبیگانگی» خویش می‌­برد. افسردگی دکتر بروئر و تناقض در دلبستگی 
عاطفی­اش به برتا بعد‌ها به فروید کمک کرد تا حاصل تجربیات و تحقیقات خودش 
را در این زمینه در مقاله­ای بنام «ماخولیا و ماتم» تمام کند. زیگموند 
فروید که سال‌های جوانی‌اش را می‌گذراند به عنوان یک شخصیت در حاشیه قصه، 
عقل منفک برویر است و هراز گاهی با دیدگاهی نو درباره‌ی روان‌درمانی به کمک
 استاد و دوست خود می‌آید. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
فروید بعد‌ها مفصل در مورد «ماخولیـــا» نوشت؛ رابطه با ابژه یا موضوع عشق 
گسسته می‌­شود اما عشق به این ابژه ر‌هایش نمی‌­کند و احساس دو پهلو و 
متضادی را در فرد بوجود می‌­آورد. عشق‌‌ رها شده در پس یکی شدن مبتنی بر 
خودشیفتگی پناه می‌­جوید و نفرت را در مورد ابژه جانشین یعنی نفس خود فرد 
وارد عمل می‌­کند. لیبیدویی (libido) که از ارتباط با ابژه آزاد شده به هیچ
 ابژه دیگری منتقل نمی‌­شود به درون نفس یا خودego پس کشیده می‌­شود و در 
آنجا در خدمت همانندسازی (identification) با ابژه‌‌ رها شده عمل می‌کند. &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
و از این به بعد، اگو یا خود فرد گویی‌‌ همان ابژه‌‌ رها و طرد شده است. 
خسران یا از دست دادن ابژه به از دست دادن خودego بدل می‌­شود و شخص احساس 
پوچی و ناچیزی و افسردگی می‌­کند، و گرایش و آمادگی برای دچار شدن به 
ماخولیا از تسلط و غلبه نوع خودشیفته گزینش ابژه ناشی می‌­شود. بدین ترتیب 
ویژگی اصلی ماخولیا ترسهای و پرگوییهای بیمار درباره امکان فقیر شدن خویش 
است. او خود را بی­ارزش و عاجز از هرگونه موفقیت و منفور تصور می‌­کند.&lt;/div&gt;






</description>
<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 23:39:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>hamidreza</dc:creator>
<guid>http://hamidreza.blogfa.com/post-999.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شبی که سیاست به فوتبال باخت</title>
<link>http://hamidreza.blogfa.com/post-998.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یکی‌ از بزرگترین لذت‌های این روزهای بارسلونازده حذف تو نیوکمپ جلو یه 
تیمه ۱۰ نفره که اسمش چل‌ سی است، یک تیم باید خیلی ضایعه باشد که پلاتینی باز 
هم برایت پنالتی بگیرد ولی باز نتوانی گل بزنی، به اینا اضافه کنید که از 
تورس گل خوردن، تازه به بارسا رسیده‌ها گوش فلک را کر کرده بودند که جهنم 
نیوکمپ و اینا، به فاصله یک هفته رئال تو این جهنم! جشن قهرمانی گرفت چلسی 
جشن صعود به فینال. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فقط بدیش اینه که تماشاچی‌های بارسا که تا هفته پیش 
بیشمار بودن الان با جریان باد تو تیمهای دیگه پخش شدند. آدم لب رودخونه با
 چنگال آب بخورد ولی به جای گل زدن به تیر دروازه نکوبد. اولین تکست روی موبایل فرانک لمپارد از طرف خوزه بود: See you in Munich. چلسی ثابت کرد می‌شود دفاعی بازی کرد ولی بدون اینکه مثل عرب‌ها بازی کرد. &lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;بازی همان‌ جایی تمام شد که شروع شده بود، به راستی فوتبال
 جای ژانگولر بازی بارسا نیست، فوتبال معیادگاه غرور از دست رفته یک مشت 
مرد برزخی است که برای آن‌ها نه زمین معنا دارد، نه زن و نه پول. سومین 
شکست تحقیرآمیز خانه هنرمندان بارسا را به همه کسانی که از این روزهای 
بارسلونازده برائت می‌جویند تبریک می‌گویم. به قول تارانتینو: انتقام نشانه وجود خداست.&lt;/span&gt;&lt;p&gt;فوتبال فقط گل زدن نیست، همان طور که فقط دفاع کردن هم نیست، تیمی برنده می‌شود که هم گل بزند و هم گل نخورد، همین چند وقت پیش بود &lt;span class=&quot;searchbold&quot;&gt;بارسا&lt;/span&gt; با ویکتوریا بازی داشت، ولی من ندیدم هیچ کدام از تماشاچی‌های &lt;span class=&quot;searchbold&quot;&gt;بارسا&lt;/span&gt; حتا یک خط درباره این بازی بنویسند، روحشان هم از این بازی خبر نداشت. اصلن اینها &lt;span class=&quot;searchbold&quot;&gt;بارسا&lt;/span&gt; را دنبال نمی‌کنند، فقط سر هر ال‌داربی و بازی‌ها چمپیونز لیگ پیداشان می‌شود ژست طرفدار &lt;span class=&quot;searchbold&quot;&gt;بارسا&lt;/span&gt; می‌گیرند و ... این‌ها همان‌هایی هستند که از کتاب فقط جلدش را می‌خوانند و از روزنامه فقط تیترش را. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک مشت روشنفکر که ساعت‌ها برای برهنگی گلشیفته فراهانی دلیل می‌آورند، 
تماشای فیلم خصوصی زهره امیرابراهیمی را نشانه اصل اول اوپن دِ مایند 
می‌دانند، شبنم طلوعی را هم هنرمند می‌دانند چون بهایی است. همین‌هایی را 
می‌گویم که جدایی نادر از سیمین را زورکی می‌خواهند بهترین فیلم تاریخ 
سینما بکنند. خیلی خنده‌دار است، کسانی که نمی‌توانند اسم یازده بازیکن دیشب بارسا را 
بگویند، نمی‌توانند اسم کاپیتان هشت سال پیش آب و اناری‌ها را بگویند ژست تیفوسی‌های فوتبال را می‌گیرند. دیمتئو از زمان بازی کردنش در چلسی هم محبوب‌تر شده، روبرتو  توانست کاری را بکند که گاس هیدینگ  از آن بازماند 
&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;330&quot; width=&quot;528&quot; src=&quot;http://gerdbad.persiangig.com/image/1391/michael_ballack_4030_barca-2008.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;در یک هواخوریِ خوفناک&lt;br /&gt;
وقتی برف باریدن گرفت&lt;br /&gt;
همه به جز ما به رگبار بسته شدند&lt;br /&gt;
از دو تکه ضامنِ برّاق، خون می‌جوشید&lt;br /&gt;
وقتی ماندگان آوازی سرد خواندند&lt;br /&gt;
که بطری‌های گرم، کنارِ آوازهای سرد، خنک شد&lt;br /&gt;
دیگر راهی تا آن یک تکه ابرِ سرخ&lt;br /&gt;
که میانِ اشعه‌ی تا مرگ مانده از خورشید&lt;br /&gt;
نمانده بود&lt;br /&gt;
صدای شکلی از موسیقی می‌آمد&lt;br /&gt;
که یک اِیوان کوچک داشت&lt;br /&gt;
و سودایی، گرگی را به آواز، وا داشته بود&lt;br /&gt;
بچه گرگ‌های ساحلِ کوه، پدرانِ خود را گُم کرده بودند&lt;br /&gt;
و با حسرت گوش می‌دادند&lt;br /&gt;
از شما چه پنهان&lt;br /&gt;
یک شاخه‌ی انگور هم می‌توانست جام‌های ما را پُر کند&lt;br /&gt;
دسته جمعی از کوه بالا رفتیم&lt;br /&gt;
دست به دستِ هم تصنیف‌های رکیک خواندیم&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
مسعود کیمیایی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زیرنویس:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:: &lt;a href=&quot;http://www.gerdbad.com/post-499.aspx&quot;&gt;مرگ بر ضد فوتبال&lt;/a&gt; گردباد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:: &lt;a href=&quot;http://gerdbad.com/post-491.aspx&quot;&gt;برای تو که یاغی هستی&lt;/a&gt; گردباد &lt;/div&gt;








</description>
<pubDate>Wed, 25 Apr 2012 11:21:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>hamidreza</dc:creator>
<guid>http://hamidreza.blogfa.com/post-998.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در مجدلیه مردن </title>
<link>http://hamidreza.blogfa.com/post-997.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;235&quot; width=&quot;519&quot; src=&quot;http://gerdbad.persiangig.com/image/1391/picasso-guernica.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در تابلوی گوئرنیکا پیکاسو هیچ نشانی از حماسه نیست، چیزی که معمولن عنوان می‌شود جنگ‌ها سرشار از آنند، چیزی که حتا گاهی خودش، یعنی خلق حماسه، بهانه‌ای می‌شود برای جنگ‌افروزی. گویی بدون جنگ بسیاری از استعداد‌ها و توانایی‌های انسانی معطل می‌مانند که برای بروز و شکوفایی آن به افروختن جنگ نیاز است. &lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تصویر پیکاسو از بمباران گوئرنیکا در نگاه اول هیچ احساس آنی از فاجعه برنمی‌انگیزد، همچون تصویری طبیعت‌گرایانه یا واقع‌گرایانه از واقعیت‌های ویرانی و درد و رنج قربانیان با صحنه‌هایی دلخراش. با این همه، این نکته همواره در یاد آدم می‌ماند که در جنگ هرقدر هم حماسه وجود داشته باشد، باز چیزهایی هست که هیچ توجیهی برای آن‌ها نیست، باز چیزهایی هست که هیچ جایگزینی برای آن‌ها نیست.&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Apr 2012 10:22:42 GMT</pubDate>
<dc:creator>hamidreza</dc:creator>
<guid>http://hamidreza.blogfa.com/post-997.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چاقوها خواب خون مرا می‌بینند</title>
<link>http://hamidreza.blogfa.com/post-996.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نسبت دوری دارم با خودم با تاریکی که شکل 
جوانی ظلمت است و از تمام کلماتی که دروغ می‌گویند بیزارم بستگی دارم به 
باد‌ها به سنگ‌ها بستگی دارم که در خاطراتم سنگینی می‌کنند و تو را که 
می‌بینم فواره‌ی آتش می‌شوم سنگ‌ها سنگ نبودند وقتی به سمتم پرتاب شدی 
باد‌ها نبودند! تو در اخمی ‌بادخیز، دختری و این‌‌ همان وزشی است که عاشقم 
می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;قصه این است اما این حرف‌ها مرا نمی‌گویند
 من هم مرز مرداد و مهرم دهم ماهی مرا به دنیا آورد که تمشک‌های سیاه در آن
 می‌پوسند طوری که انگار هرگز نبوده‌اند بیست قدم که بردارم به مهر می‌رسم 
به جفتی چشم تمام که در پاییز پس‌اندازم کرده است به قامت زنی دورادور که 
در روزی ابری خط‌های صورتش را در باد وا داده بود. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من نگاهش کردم پس چرا به یادش نمی‌آورم؟ 
من نگاهش کردم و هیچ ندیدم انگار تماشایش را از‌‌ همان اول زاویه‌ای بی‌حجم
 و فراموش می‌ربود من چشم گذاشتم و چیزی ندیدم تن‌ها لحظه‌هایی سیاه پشت 
پلکم می‌وزید که ثانیه‌های ساعات مرگم بود. می‌نویسم که به یاد بیاورم 
چشم‌ها را شکل دهانش را و گونه‌ها را این حرف‌ها مرا نمی‌گویند کسی تمام 
افعالم را دزدیده. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حالا هرچه می‌کنم انگار هیچ نکرده‌ام هر 
چه می‌نویسم! کسی تمام کلماتم را به خاموشی نخستینی تبعید کرده ه‌مان که 
مرا از من در می‌آورد و او را تو می‌کند: تو حضور تو هولناکی گلوله‌ای است 
که از پشت سر شلیک می‌شود کمانه‌ی لبخندی که از دوزخ می‌رسد و قلبم را 
سوراخ می‌کند در دقت مرگ‌وار اصابت چیزی به هدف می‌خورد گلوله به چیزی بر 
می‌خورد اینجا پیوندی نا‌شناس در کار است. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;روز از تنفس تو آغشته می‌شود به درد 
بازدمت به جانب اندوهی تیز سمت می‌گیرد حالا نادانی است که مد می‌کند من 
نمی‌شناسم تو را اما می‌دانم داری به کشتن می‌دهی مرا داری به مرگ و هیچ 
نمی‌دانم من!  تمام حدس‌ها به بیراهه می‌روند به مسیری که ختمش شروع دیگری 
را بالا می‌آورد! &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
زمان هیچ مسافری نمی‌خواهد عقربه‌ها بر ساعاتی زهر آلود مکث می‌کنند تکان 
نمی‌خورند عقربه‌ای عاصی از صفحه‌اش می‌گریزد پیش می‌آید و نوکش را در مغزم
 فرو می‌کند تشنه می‌شوم به آشپزخانه می‌روم که روی عطش آب بیاورم چاقو‌ها 
خواب خون مرا می‌بینند خونی که بر جدار رگ‌هایش حروف نام تو را بریده‌اند 
چاقو‌ها خواب خون مرا می‌بینند تمام پنجره‌ها را باز می‌کنم تمام. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پرندگان سراسیمه به سمتم می‌آیند بر 
سینه‌ام نوک می‌زنند و مخفیانه‌ی قلبم را می‌جویند باید تمام قد کتمان کنم و
 عاشق مخفی تو باشم من لبانی باکره از سکوتم و از تو تنها با هیچ‌کس 
تنهایی‌ام گفتن دارم به هیچکس نمی‌گویم نه! نمی‌گویم! &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
افسوس! افشا شد چیزی افشا شد نگفتن را به گفتن گفته‌ام حالا کتمانم گریخته و
 رازم به سطر آمده به چهار می‌خم کنید تازیانه‌ام بزنید طوری حلق‌آویزم 
کنید که حلقه‌ی دارم به گرهی کور بدل شود تیر بارانم کنید و مرگم را در 
باران کنید که خیس‌تر خلاص شوم برای تلفظ خاموشی واژه آورده‌ام افسوس! &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
تقدیر من این است! اسب‌های زیادی در سرنوشت من شیهه می‌کشند این حرف‌ها مرا
 نمی‌گویند با این زبان مه‌دار، فقط می‌شود از روزهای رفته حرف زد،  از 
سوسوی لبخندی که دیگر لب‌های تو را نمی‌یابد از سایه‌ای که در آفتاب ظهر 
بلعیده می‌شود و دیگر هرگز بر زمین نمی‌افتد از هیچ‌کس که منم اسبی دوان و 
بی‌جانب باید بدوم باید به ثانیه‌ای برگردم که آکنده‌ی عطرهای بی‌نام و 
آبشارهای نامرئی است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اما نه! باید می‌دویدم فعل‌های گذشته 
غمگین‌ترند کسی که از رد پایش جا می‌ماند باید می‌دوید و به خودش می‌رسید، 
 من دویده‌ام و به هیچ کجا رسیده‌ام ه‌مان جایی که دیگر زمینی زیر پایم 
نیست روی این گور بزرگ خاک بریزید هیچ مرده‌ای اولش نمی‌داند که مرده است 
چند روزی در نوسانی مرطوب دوران می‌کند بعد به خاطر می‌آورد که تنش را 
تعطیل کرده‌اند مرگ است دیگر که فرمان می‌دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پیش می‌راند به سوی هیچی دقیق ما در 
نمی‌یابیم در نمی‌یابیم ما هیچی دقیق به حافظه‌ام حمله کرده است فراموشی 
یاخته‌ها را می‌دراند دارم تمام می‌شوم و تو نمی‌بینی! پلک بگذار حالا چشمت
 را باز کن در سیاهی چشمانم می‌بینی؟ دیدنم را می‌بینی؟ می‌شنوی که این 
حرف‌ها چگونه مرا نمی‌گویند! &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
دنبال کلماتی چراغانم که از چارمیخ این ضلع مایوس ر‌هایم کنند کلماتی که به
 محض تاریکی تابانند مثل چشمی ‌تن‌ها در حدقه‌ی ظلمت چشمی‌که یک تماشا 
بیشتر ندارد تن‌ها ابعاد مخفی پیکر تو رخصت دارند که در حدود این رویت به 
دیدن بیایند چه می‌گویم تمام این‌ها خیالات است من مرده‌ام که مرده‌ام تو 
اما هنوز ه‌مان زن دورادوری که شبی انحنای کمرگاهش را بر قوس شبانه‌ی 
شاخه‌های بید جا می‌گذارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اندامش را در گیر و دار معاشقه‌ای ناتمام 
فراموش می‌کند و ناگهان به یاد می‌آورد که باید به دیدارم بیاید پیشگویی 
می‌کنم که بیاید! می‌کنم که بیایی پیشگویی می‌کنم در قعر لبخندت حبس باشم و
 کلمات گمشده را به یاد بیاورم پیشگویی می‌کنم در شیب پیشانی‌ات مرده باشم 
حالا انکار می‌کنم تمنا می‌کنم: به ملاقاتم بیا&lt;br /&gt;
بی‌چشمان و لب و خنده‌ات بی‌تمام جمله‌های گفتنی بی‌سکوت به ملاقاتم بیا بی‌به ملاقاتم بیا. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;عیسای درخشان از ایزدان مانوی است که ایزد
 رهایی‌بخش در دین مانوی قلمداد می‌شود. به باور مانویان، او ایزدی است که 
شناخت و معرفت را نخستین بار برای نوع بشر ارمغان آورد و بیدارگر نخستین 
انسان‌ها بود.در عرفان مانوی عیسای درخشان سرمنشا تمامی مکاشفات بوده و 
وظیفه بیدار نمودن تمامی خفتگان و هدایت بیداران و سالکان را برعهده دارد. 
در اسطوره آفرینش این دین نیز برای نجات پاره‌های فروزنده نور که از 
امهرسپندان بوده و در جهان بدی و تاریکی گرفتار آمده بود ساخته شد. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دیده تویی، وگرنه بر دوختمی&lt;br /&gt;
 دل داغ تو دارد ار نه بفروختمی&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
در پیش تو چون سپند بر سوختمی&lt;br /&gt;
 جان منزل توست ور نه روزی صدبار&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
مقبول کسان گرت بر آید از دست&lt;br /&gt;
زنهار در آن کوش که باشی پیوست&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
هر چیز که از طاق دل افتاد، شکست&lt;br /&gt;
 مگذار که افتی از نظر مردان را&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
تا کی به هدف تیر پراکنده زنی؟&lt;br /&gt;
 تا چند سخن تراشی و رنده زنی؟ &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
بسیار بر این گفت و شنود خنده زنی&lt;br /&gt;
گر یک سبق از علم خموشی دانی&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
جهان را جمله سرتاسر بسوزم&lt;br /&gt;
اگر آهی کشم صحرا بسوزم&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
چه فرمایی بسازم یا بسوزم&lt;br /&gt;
بسوزم عالم ار کارم نسازی&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
ز حد خاور تا آستانه اقصی&lt;br /&gt;
در این زمانه منم قائد صراط الله&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
که هست منزل جانم به ماوراء ورا&lt;br /&gt;
روندگان معارف کجا مرا بینند. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شیخ روزبهان بقلی فسایی&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 12:26:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>hamidreza</dc:creator>
<guid>http://hamidreza.blogfa.com/post-996.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

